کردی|ترکی|عربی|انگلیسی|آلمانی |فارسی

          HPG  ضامن تحقق آزادی و کنفدرالیسم دمکراتیک می‌باشد                 

 

 

 

 

اصرار بر سوسیالیسم اصرار بر انسان بودن است

 دوراهي بقاو فنا

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم             موجیم که آسودگی ما عدم ماست

 

درياها مي خروشند و موج مي دهند، زيرا در سكون به تعفّن مي رسند."حركت" و "تلاطم" و "تلاش" كه همه در ذات موج و خيزابها نمود پيدا مي كنند، راز ماندن، جاودانگي و عظمت و پاكي دريا را در خود نهفته دارند . يك انسان درمعني فرد، كار مي كند، يعني در حركت، تكاپو و تلاش است و همه براي زنده ماندن و زيستن است . آنكه آگاه و متعهّد به هويّت معنوي و انساني خويش است زيستن را و آنكه ناآگاه و در بند علايق دنيوي و مادّي است زنده ماندن را مي خواهد. از فرد به جمع و از جزء به كل مي روم ،يك طبقه،قوم،ملّت و يا يك جامعه هم،در زمان و مكانهاي مختلف هرگز دست از اين فاكتور بقاي انساني برنداشته اند، زيرا بقاي انساني و بقاي اجتماعي هر يك از افراد ، اقوام و جوامع ، به تلاش و تكاپو، جست و جو و پويش، قيام و بپاخيزي وابسته است.
آنگاه كه "دكارت" مي گويد :"من مي انديشم،پس هستم"، يك فرمول فلسفي براي ماندن، زيستن و جاودانگي مطرح مي نمايد. در اينجا انديشه، تعقّل و تفكّر ، زيربناي انساني و اجتماعي است و نبايد از ياد برد كه انديشه و تفكّر هم يك تلاش و تكاپواست، يك حركت جهت دار ذهني است و كمال معرفت و تكامل تدريجي و معنوي انسان را مدّنظر دارد، رابطه ي انسان و هستي را بيان مي دارد و اين يك بعد آشكار فلسفه است. فلسفه تاريخ به صراحت مي گويد ؛تنها آنان مي مانند و مشعل فروزان تاريخ را به آيندگان مي سپارند كه بر سكون و سكوت و تكرار لعنت مي فرستند و به جنبش و حركت ، پويش و تلاش و مبارزه لبّيك مي گويند.
آري و آن فرزانه چه زيبا و بجا گفته است:"تكرار تاريخ ، لعنتي است".
هر فردي نفس مي كشد، مي خورد و مي آشامد، مي خوابد، بيدار مي شود، مي گريد، مي خندد، سخن مي گويد، آواز مي خواند، عشق مي ورزد، نفرت مي كند و... و اين يعني زنده است، قلبش در تپش است، دستگاه گوارش او كار مي كند، مغزش سالم است و در ظريفترين مويرگهايش خون جريان دارد و باز تاكيد مي كنم كه زنده است.
بايد در اينجا مكثي دراز و تامّلي عميق نمود و پرسيد:آيا هر آنچه زنده است، زندگي مي كند؟
اصلاً اصالت زندگي يا جاودانگي درچيست؟
و ما "زنده"ها در اين ميانه چه كاره ايم و نقش ما در"زندگي"چيست؟ زنده به آنيم كه نفس مي كشيم و مي خوريم و مي خوابيم؟يا زنده به آنيم كه زندگي را وجاودانگي را خواهانيم ، اصالت زندگي را مي طلبيم و در پيكار "بودن"و "نبودن"،"بقا"و "فنا" مبارزي هستيم راسخ و مصمّم؟!.
مابين زنده ماندن و زندگي، مميّزي است و تفاوت زندگي دربعد روحي و لايتناهي آن است. نمي خواهم وارد اين بحث بشويم كه زندگي چيست؟ مهم آن است كه ما از زنده ماندن، زندگي بسازيم و با تمام وجود خويش به زندگي معني دهيم و"ما"در سناريوي زندگي هنرپيشه است.
البتّه اگر با ديد هنري به زندگي بنگريم ـ حقّا كه ما انسانها چه نقش دشواري را پذيرفته ايم، دريك سناريوي مختلط و‌ نه‌تريلوژي،گه تراژيك است گه كمدي، گه رمانتيك است و گه حماسي. "انسان"هنرپيشه اي كه در هر زمان و مكاني نقشي را بر عهده دارد و هرگز نتوانسته است نقش اصلي خود، يعني ذات انساني و نه هنري خويش را به نمايش بگذارد، اگرچه انسان بودن خود يك هنر است. آنكه ذات خود را گم كرده باشد و بر آن واقف و أگاه نباشد ،موجودي خواهد بود معلّق و پادرهوا، درختي كه بر ريشه ديگري روئيده است و ميوه يا ميوه هايش ثمره پيوندهاي ناهمگون، نامتجانس و بي سليقه اي است كه بر وي زده اند. اين "از خودبيگانه" و "از ذات بريده" بادبرده سرگرداني است كه حتّي تارهاي سست و لرزان عنكبوتي هم ،براي او مامن و تكيه گاهي است. هنر پيشه اي است كه هر نقشي رامي پذيرد و در هر قالبي فرو مي رود و شكل مي گيرد. ليكن آنكه ذات خود را گم كرده ولي آگاه و مطّلع است و در پي يوسف گم گشته خويش همه بلايا و مصايب را به جان ودل مي خرد، او از خود بيگانه نيست ،بلكه "مَم"ي است كه "زين"خود را مي جويد.
و اين سرآغاز خودسازي و خودشناسي است و اين "خود" همان "ذات"است، نه آن منيّت و من بودن. بايد اين خود ذاتي را از زنجيرها و پالهنگهاي گراني كه بر وي نهاده اند رهانيد، آنرا شناخت و ساخت و بايد خويشتن را از آن خود شكلي ـ يعني من و منيّت ـ رهانيد و به آن پشت پا زد. اوّلي ره به سوي خودنگري، تكامل، معرفت، آگاهي و تعقّل دارد و دوّمي، ره به سوي تكبّر و غرور، خودبيني، غفلت و ذلالت و ضلالت.
امّا نكته مهم اين است كه مرز "خودنگري" را از "خودبيني" باز شناسيم.خودنگري اساس انتقادازخود و خودسازي است و خودبيني با اين جريان و هر جريان تكاملي ديگري در تضاد است. از مقوله زندگي به مقوله ذات انساني و خودحقيقي رسيديم و صد البتّه باهم مرتبطند.آنچه يا آنكه زندگي را مي آفريند و به آن يك معناي حقيقي مي دهد،در جزءفرد و در كل جمع و جامعه است. پس به اين نتيجه مي رسيم كه مسئله خودِ زندگي نيست، بلكه مسئله اين است كه ما چه معني و مفهومي به زندگي مي دهيم و چگونه زندگي را از اين تحجّر و سكون.به تقدّس و عروج مي رسانيم، لازمه اين هدف نيز، فرد و انساني است كه به خودآگاهي رسيده باشد، لزوم خودنگري و انتقاد از خود را درك كرده باشد، شرايط زمان ـ مكان را به درستي تحليل و تفسير كرده و سرانجام به درجه و مرحله خودشناسي و خودسازي رسيده باشد. اين يك ابر انسان نيست. من به اين اصطلاح هيچ عقيده و دلبستگي ندارم، بالاتر و والاتر از مفهوم انسان، ذاتِ انسان و دركل انسان واقعي، نمي توان اصطلاح ديگري تراشيد. كلمه"انسان"خود نماينده هر چيز است و فردي كه مراحل فوق را شناخته و قدم در اين راه گذاشته باشد، آرمانشهر و اتوپيايي رادر نظر دارد كه ذاتِ انساني و حدّ كمال انسان واقعي است، نه اصطلاح ترجمه شده و وارداتي ابر انسان. گويند"خودنگري"اساس روشنفكري است. به نظر من بايد اين تعريف را شكافت و درونمايه آن را شناخت. اشاره شد كه خودنگري، اساس انتقاد و انتقاد از خود و در نتيجه خودشناسي و خودسازي است. انتقاد وانتقادازخود، داراي جوانب گسترده اي هستند. انسان منتقد و نقّاد يعني كسي كه كنجكاو است، جست و جو مي كند، يادگرفتن را دوست دارد، از پرسيدن نمي هراسد يا حدّاقل شرم نمي كند، به آنچه هست راضي وقانع نيست. عادت شكني، سنّت شكني، نوگرايي و نوزايي هم از ديگر خصايل بارزِ انسان منتقد هستند. او در قبال آنچه در پيرامونش مي گذرد حسّاس است، احساس مسئوليت مي كند،"چرا"ها مي پرسد و پيش از آنكه منتظر پاسخي باشد، با تكيه بر انديشه و تفكّر و تجارب نظري و عملي خويش در پي پاسخ مي گردد. او "انتظار"ـ اين آفت و ويروس فكري ـ رااز بيخ و بن برمي كَنَد،پژوهش و كندوكاو را جايگزين آن مي سازد و پاسخ"چرا"ها را مي جويد. چراها و به كلّي سئوال كردن رابه يك فرهنگ اجتماعي مبدّل مي كند و "فرهنگ بي چرايي" را به موزه فرهنگهاي پوسيده و فسيل شده مي اندازد.
آن كس كه نقد و ديدگاه انتقادي را مبناي جهانبيني خويش قرار مي دهد، قبل از هر چيز بايد از"خود" شروع كند و اين يعني تعمّقي در اندرون خود، تحليل شخصيت خود، نقدِ خود يا نقدِذاتي و شناخت حقيقت خود، درنتيجه پي ريزي شخصيتي نوين، خلاق، پويا، آزاده و روشنفكر. آنكه ذاتِ خود را زير ذرّه بين انتقاداز خود و نقد ذاتي و علمي و سازنده نَبَرَد، نمي تواند خود را بشناسد و آنكه خود را نشناسد، نمي تواند "خودِ" موجود را ترقّي و تعالي دهد. حتّي در تعاليم اسلامي نيزخودشناسي مقارن است باخدا شناسي،خود نمايانگر اهميّت خودشناسي است.
مراحل مورد بحث فوق، همه چون پلّه هاي نردبان به هم متّصل و وابسته اند، هيچكدام بدون ديگري معني نمي دهد و كارآيي لازم را نخواهد داشت. تا اينجا رابطه انسان و ذات انساني وي را تا حدودي مورد بحث قرار دادم. مي توان گفت؛ اين موضوع كم و بيش رابطه روشنفكر با ذهنيت و انديشه را بيان مي دارد. تا كنون بسي از انقلاب و تحول فكري و روشنفكري گفته شده است. اينكه پيشرفت و تكامل تدريجي انسان رابطه ي تنگاتنگ با قوه تخيّل و تعقّل و ذهنيّت او دارد. (( اگر پيشرفت خيال انسان يا به عبارتي ديگر، فكر و اراده انسان ، بر وضعيتي روحي و رواني وي تاثير گذار نباشد، روند عملي حيات نيز توسعه نخواهد يافت؛ . . .انسان زماني به انسان مبدل خواهد شد كه صاحب برنامه ، فلسفه و علم باشد.))
از اطناب مي پرهيزم و موضوع را اينگونه پي مي گيرم كه در بافتِ شخصيّتي يك انسان روشنفكر،تنها ذهنيت و انديشه ملاك نيست . اصلاً خود كلمه "روشنفكر" هم حقّ مطلب را ادا نمي كند . ليكن چه بايد كرد؟ كلمات گهگاه بار سنگين مفاهيمي را بر دوش مي كشند كه نمي توانند آن را به سر منزل مقصود برسانند. شايد "روشن ضمير" بهتر باشد ، نمي دانم و شايد از اين هم بهتر باشد و باشند. گرچه راضي نيستم امّا اجباراً به همين اصطلاح يعني روشنفكر اكتفا مي كنم . بايد اذعان نمود كه ذهنيتي خلاق و آزاده و پرسشگر، تنها ملاك روشنفكري نيست. اين يك بعد آن است و ابعاد ديگري هم دارد، اما دو بعد موْثر و تعيين كننده ديگر كه تمام كننده اوّلي هستند، يكي"وجدان"است و ديگري هم"اخلاق". به اين كاري ندارم كه"وجدان"و "اخلاق"مفاهيمي قراردادي اند و زاده يك مرحله معين تاريخي با تكيه بر آداب و سنن قومي و طايفه اي،كه آن نيز قراردادي است. بلكه اهميّت اين در مفهومي است كه به روابط انساني و اجتماعي مي دهند و اين آرايش زندگي است..
در قرن بيستم جامعه جهاني،مسائل و بحرانهاي بسياري را لاينحل گذاشت و با خود به قرن حاضر آورد، سواي بحرانهاي سياسي،اقتصادي و منطقه اي وغيره، بحران اخلاق و وجدانيّات انساني و بحرانهاي دروني و بيروني ديگري نيز گريبانگير جوامع انساني شده اند و روز به روز هم صعب العلاج تر مي شوند. در اين بحبوحه خطير و دهشتناك كه انسانها،هويّت واقعي خويش را از دست داده اند و هر روز شاهد ژنوسايدها، آسيميلاسيونها و اليناسيونهاي متعددي هستند، فردروشنفكر هم مسئوليتهايش سنگينتر وحسّاسيّتهايش بيشتر خواهد شد و بايد هم بشود. اين مهم نيز بر مبناي ذهنيّت، وجدان و اخلاق به منصه ظهور خواهد رسيد، آن هم با يك انقلاب ريشه اي و علمي، آري انقلابي در انديشه، وجدان و اخلاق.
زيرا با انديشه،وجدان و اخلاق كنوني كه تا حدّ زيادي تحريف و منحرف شده اند، نه مي توان آن روشنفكر را آفريد و نه مي توان يك انقلاب روشنفكري را بپا كرد.
همه اين انقلابها و تغيير و تحوّلات، يعني جنبش و تكاپو، حركت و صعود و آن امواج خروشاني كه به دريا، يك سيرِحياتيِ مداوم و پويا مي دهند. انقلاب يعني بيدار كردن، آگاه نمودن، تغيير و تحوّل، پيرايش و ساختن.
حتي زور انقلابي هم نبايد از آگاه ساختن و موارد مذكور ديگر فراتر رود و حدّ اعلاي آن يا بايد سيلي باشد كه بر صورت خواب آلوده انساني غافل و بي خبر نواخته مي شود و يا بايد دفاعي مشروع باشد از كيان خلق و دستاوردها و ارزشهاي مادّي و معنوي انقلاب و بشريّت.
در ذات انقلاب و انسان انقلابي نبايد مفاهيم و اعمال انحرافي و ابتذالي موجود باشند،زيرا هر انحراف و ابتذال و حتّي تفهّم غلطي،ره به سوي حضيض شكست وذلّت دارد،حتّي متعهّدترين افراد انقلابي هم اگر دچار جزمي گري و انحراف از ذات حركت انقلاب بشوند،يا"روبسپير"خواهند شد يا"استالين"،اوّلي انقلاب كبير فرانسه را به ترور و اختناق و انحراف كشانيد و دوّمي هم انقلاب سرخ را به ابتذال و سرانجام فروپاشي. پس تعهّد ما نبايد شكلي،لحظه اي و جزمي باشد،بلكه بايد نسبت به وجدان انقلابي، اخلاق انقلابي و تفكّر انقلابي و سير علمي و عملي انقلاب تعهّد داشت. انقلاب،خيزش و عصيان گروهي آشوب طلب و مزدور و پروواكاتيو نيست،بلكه حركتي است جهت دار وبا برنامه،ديناميسم آن تفكر و انديشه انقلابيِ روشنفكر مبارز و پيشاهنگ است، مكانيسم آن هم، امواج خروشان توده هاي آگاه و بپا خاسته.آري، مبارزه و انقلاب بايد از بالقوّه ها،بالفعل بسازد و پتانسيلها را به جنبش و حركت و انرژي مبدّل سازد و روشنفكر مبارز و پيشاهنگ بايد به آن حركت توده وار جهت دهد و آن را سازماندهي بخشد،يعني از چشمه ها و جويبارها،رودخانه بسازد و آن را به سوي ايده آلش كه درياست،سوق دهد.و چه بسيارند بايدها و نبايدهاي ديگري كه در جريان اين حركت سازنده،منسجم و بالفعل نقش دارند. آنكه اين بايدها و نبايدها را مطرح مي كند،كسي و چيزي نيست جز وجدان آگاه،اخلاق انساني و تفكر نوگرا و سنت شكنِ توده هاي روشنفكر . آنتي تزي كه انقلاب ارائه مي دهد عاري از متدهاي سكتاريستي است ،عملي ترين و منطقي ترين عملكرد ،متد دمكراتيك و علميِ مبارزه است. درواقع انقلاب هم با انتقاد و انتقاد از خود آغاز مي شود.روشنفكر مي پرسد،چرا مي گويد،به افق رهايي و آزادي اشاره مي كند و راهش را نشان مي دهد ، از همه مهمتر ايمان و اعتقاد و جسارت مي بخشد و توده ها،درد مي كشند،مي انديشند،مي فهمند،مي پذيرند و از سكون و سكوت،به حركت و عروج و فرياد ودادخواهي مي رسند.اينجاست كه ما يك توده روشنفكر و روشن ضمير خواهيم داشت.يعني او سكون و سكوت خويش را درمي يابد و به نقد ذاتي خويش مي پردازد،آن گاه كه از شخصيت راكد،بي اراده و نازاي خود،شخصيتي سيّال،زايا، باعزم و آگاه مي آفريند،به انتقاد وضع موجود مي پردازد و اين يعني نقطه عطف انقلاب. اين توده روشنفكر و آگاه بايد حركت و جهتي سازنده داشته باشد نه ويرانگر و اين نقطه تمايز انقلاب از اغتشاش است. انقلاب يك انتقاد جنبشي و بالفعل است و ذات انتقاد هم سازنده است نه ويرانگرو پس انقلاب هم يك حركت منسجم اصلاحي،سازنده،نوگرا،نقّاد،چاره ياب وجهت دار است. امروزه و در آغاز هزاره سوّم،هيچ جامعه اي و يا هيچ سيستم حياتي،اداري، حكومتي و جهاني را نمي توان از بيخ و بن بركند و سپس سيستمي نو آفريد،بلكه بايد ساخت و اين سازندگي با اصــلاح و پيرايش و پالايش وضـع موجود امـــكان پذيــر خواهـد بـود و ايـن خصلت و هنـــر انقلاب دمكراتيك نوين و معاصر است.
بر گرفته از تحلیلات رهبر آپو

 

 

[صفحه اصلی]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صفحه‌ اصلی

خبر

تحیلات رهبری

گالری رهبر آپو

رهبر آپو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
   
 
 

سايت رسمی HPG ( نيرو‌های مدافع خلق) .
اين سايت توسط مرکز ارتباطات HPG حاظر شده است.

تمام حقوق  اين سايت محفوظ می‌باشد.