ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی
ما عدم ماست
درياها مي
خروشند و موج مي دهند، زيرا در سكون به تعفّن مي رسند."حركت" و
"تلاطم" و "تلاش" كه همه در ذات موج و خيزابها نمود پيدا مي
كنند، راز ماندن، جاودانگي و عظمت و پاكي دريا را در خود نهفته
دارند . يك انسان درمعني فرد، كار مي كند، يعني در حركت، تكاپو
و تلاش است و همه براي زنده ماندن و زيستن است . آنكه آگاه و
متعهّد به هويّت معنوي و انساني خويش است زيستن را و آنكه
ناآگاه و در بند علايق دنيوي و مادّي است زنده ماندن را مي
خواهد. از فرد به جمع و از جزء به كل مي روم ،يك طبقه،قوم،ملّت
و يا يك جامعه هم،در زمان و مكانهاي مختلف هرگز دست از اين
فاكتور بقاي انساني برنداشته اند، زيرا بقاي انساني و بقاي
اجتماعي هر يك از افراد ، اقوام و جوامع ، به تلاش و تكاپو،
جست و جو و پويش، قيام و بپاخيزي وابسته است.
آنگاه كه "دكارت" مي گويد :"من مي انديشم،پس هستم"، يك فرمول
فلسفي براي ماندن، زيستن و جاودانگي مطرح مي نمايد. در اينجا
انديشه، تعقّل و تفكّر ، زيربناي انساني و اجتماعي است و نبايد
از ياد برد كه انديشه و تفكّر هم يك تلاش و تكاپواست، يك حركت
جهت دار ذهني است و كمال معرفت و تكامل تدريجي و معنوي انسان
را مدّنظر دارد، رابطه ي انسان و هستي را بيان مي دارد و اين
يك بعد آشكار فلسفه است. فلسفه تاريخ به صراحت مي گويد ؛تنها
آنان مي مانند و مشعل فروزان تاريخ را به آيندگان مي سپارند كه
بر سكون و سكوت و تكرار لعنت مي فرستند و به جنبش و حركت ،
پويش و تلاش و مبارزه لبّيك مي گويند.
آري و آن فرزانه چه زيبا و بجا گفته است:"تكرار تاريخ ، لعنتي
است".
هر فردي نفس مي كشد، مي خورد و مي آشامد، مي خوابد، بيدار مي
شود، مي گريد، مي خندد، سخن مي گويد، آواز مي خواند، عشق مي
ورزد، نفرت مي كند و... و اين يعني زنده است، قلبش در تپش است،
دستگاه گوارش او كار مي كند، مغزش سالم است و در ظريفترين
مويرگهايش خون جريان دارد و باز تاكيد مي كنم كه زنده است.
بايد در اينجا مكثي دراز و تامّلي عميق نمود و پرسيد:آيا هر
آنچه زنده است، زندگي مي كند؟
اصلاً اصالت زندگي يا جاودانگي درچيست؟
و ما "زنده"ها در اين ميانه چه كاره ايم و نقش ما
در"زندگي"چيست؟ زنده به آنيم كه نفس مي كشيم و مي خوريم و مي
خوابيم؟يا زنده به آنيم كه زندگي را وجاودانگي را خواهانيم ،
اصالت زندگي را مي طلبيم و در پيكار "بودن"و "نبودن"،"بقا"و
"فنا" مبارزي هستيم راسخ و مصمّم؟!.
مابين زنده ماندن و زندگي، مميّزي است و تفاوت زندگي دربعد
روحي و لايتناهي آن است. نمي خواهم وارد اين بحث بشويم كه
زندگي چيست؟ مهم آن است كه ما از زنده ماندن، زندگي بسازيم و
با تمام وجود خويش به زندگي معني دهيم و"ما"در سناريوي زندگي
هنرپيشه است.
البتّه اگر با ديد هنري به زندگي بنگريم ـ حقّا كه ما انسانها
چه نقش دشواري را پذيرفته ايم، دريك سناريوي مختلط و
نهتريلوژي،گه تراژيك است گه كمدي، گه رمانتيك است و گه حماسي.
"انسان"هنرپيشه اي كه در هر زمان و مكاني نقشي را بر عهده دارد
و هرگز نتوانسته است نقش اصلي خود، يعني ذات انساني و نه هنري
خويش را به نمايش بگذارد، اگرچه انسان بودن خود يك هنر است.
آنكه ذات خود را گم كرده باشد و بر آن واقف و أگاه نباشد
،موجودي خواهد بود معلّق و پادرهوا، درختي كه بر ريشه ديگري
روئيده است و ميوه يا ميوه هايش ثمره پيوندهاي ناهمگون،
نامتجانس و بي سليقه اي است كه بر وي زده اند. اين "از
خودبيگانه" و "از ذات بريده" بادبرده سرگرداني است كه حتّي
تارهاي سست و لرزان عنكبوتي هم ،براي او مامن و تكيه گاهي است.
هنر پيشه اي است كه هر نقشي رامي پذيرد و در هر قالبي فرو مي
رود و شكل مي گيرد. ليكن آنكه ذات خود را گم كرده ولي آگاه و
مطّلع است و در پي يوسف گم گشته خويش همه بلايا و مصايب را به
جان ودل مي خرد، او از خود بيگانه نيست ،بلكه "مَم"ي است كه
"زين"خود را مي جويد.
و اين سرآغاز خودسازي و خودشناسي است و اين "خود" همان
"ذات"است، نه آن منيّت و من بودن. بايد اين خود ذاتي را از
زنجيرها و پالهنگهاي گراني كه بر وي نهاده اند رهانيد، آنرا
شناخت و ساخت و بايد خويشتن را از آن خود شكلي ـ يعني من و
منيّت ـ رهانيد و به آن پشت پا زد. اوّلي ره به سوي خودنگري،
تكامل، معرفت، آگاهي و تعقّل دارد و دوّمي، ره به سوي تكبّر و
غرور، خودبيني، غفلت و ذلالت و ضلالت.
امّا نكته مهم اين است كه مرز "خودنگري" را از "خودبيني" باز
شناسيم.خودنگري اساس انتقادازخود و خودسازي است و خودبيني با
اين جريان و هر جريان تكاملي ديگري در تضاد است. از مقوله
زندگي به مقوله ذات انساني و خودحقيقي رسيديم و صد البتّه باهم
مرتبطند.آنچه يا آنكه زندگي را مي آفريند و به آن يك معناي
حقيقي مي دهد،در جزءفرد و در كل جمع و جامعه است. پس به اين
نتيجه مي رسيم كه مسئله خودِ زندگي نيست، بلكه مسئله اين است
كه ما چه معني و مفهومي به زندگي مي دهيم و چگونه زندگي را از
اين تحجّر و سكون.به تقدّس و عروج مي رسانيم، لازمه اين هدف
نيز، فرد و انساني است كه به خودآگاهي رسيده باشد، لزوم
خودنگري و انتقاد از خود را درك كرده باشد، شرايط زمان ـ مكان
را به درستي تحليل و تفسير كرده و سرانجام به درجه و مرحله
خودشناسي و خودسازي رسيده باشد. اين يك ابر انسان نيست. من به
اين اصطلاح هيچ عقيده و دلبستگي ندارم، بالاتر و والاتر از
مفهوم انسان، ذاتِ انسان و دركل انسان واقعي، نمي توان اصطلاح
ديگري تراشيد. كلمه"انسان"خود نماينده هر چيز است و فردي كه
مراحل فوق را شناخته و قدم در اين راه گذاشته باشد، آرمانشهر و
اتوپيايي رادر نظر دارد كه ذاتِ انساني و حدّ كمال انسان واقعي
است، نه اصطلاح ترجمه شده و وارداتي ابر انسان.
گويند"خودنگري"اساس روشنفكري است. به نظر من بايد اين تعريف را
شكافت و درونمايه آن را شناخت. اشاره شد كه خودنگري، اساس
انتقاد و انتقاد از خود و در نتيجه خودشناسي و خودسازي است.
انتقاد وانتقادازخود، داراي جوانب گسترده اي هستند. انسان
منتقد و نقّاد يعني كسي كه كنجكاو است، جست و جو مي كند،
يادگرفتن را دوست دارد، از پرسيدن نمي هراسد يا حدّاقل شرم نمي
كند، به آنچه هست راضي وقانع نيست. عادت شكني، سنّت شكني،
نوگرايي و نوزايي هم از ديگر خصايل بارزِ انسان منتقد هستند.
او در قبال آنچه در پيرامونش مي گذرد حسّاس است، احساس مسئوليت
مي كند،"چرا"ها مي پرسد و پيش از آنكه منتظر پاسخي باشد، با
تكيه بر انديشه و تفكّر و تجارب نظري و عملي خويش در پي پاسخ
مي گردد. او "انتظار"ـ اين آفت و ويروس فكري ـ رااز بيخ و بن
برمي كَنَد،پژوهش و كندوكاو را جايگزين آن مي سازد و
پاسخ"چرا"ها را مي جويد. چراها و به كلّي سئوال كردن رابه يك
فرهنگ اجتماعي مبدّل مي كند و "فرهنگ بي چرايي" را به موزه
فرهنگهاي پوسيده و فسيل شده مي اندازد.
آن كس كه نقد و ديدگاه انتقادي را مبناي جهانبيني خويش قرار مي
دهد، قبل از هر چيز بايد از"خود" شروع كند و اين يعني تعمّقي
در اندرون خود، تحليل شخصيت خود، نقدِ خود يا نقدِذاتي و شناخت
حقيقت خود، درنتيجه پي ريزي شخصيتي نوين، خلاق، پويا، آزاده و
روشنفكر. آنكه ذاتِ خود را زير ذرّه بين انتقاداز خود و نقد
ذاتي و علمي و سازنده نَبَرَد، نمي تواند خود را بشناسد و آنكه
خود را نشناسد، نمي تواند "خودِ" موجود را ترقّي و تعالي دهد.
حتّي در تعاليم اسلامي نيزخودشناسي مقارن است باخدا شناسي،خود
نمايانگر اهميّت خودشناسي است.
مراحل مورد بحث فوق، همه چون پلّه هاي نردبان به هم متّصل و
وابسته اند، هيچكدام بدون ديگري معني نمي دهد و كارآيي لازم را
نخواهد داشت. تا اينجا رابطه انسان و ذات انساني وي را تا
حدودي مورد بحث قرار دادم. مي توان گفت؛ اين موضوع كم و بيش
رابطه روشنفكر با ذهنيت و انديشه را بيان مي دارد. تا كنون بسي
از انقلاب و تحول فكري و روشنفكري گفته شده است. اينكه پيشرفت
و تكامل تدريجي انسان رابطه ي تنگاتنگ با قوه تخيّل و تعقّل و
ذهنيّت او دارد. (( اگر پيشرفت خيال انسان يا به عبارتي ديگر،
فكر و اراده انسان ، بر وضعيتي روحي و رواني وي تاثير گذار
نباشد، روند عملي حيات نيز توسعه نخواهد يافت؛ . . .انسان
زماني به انسان مبدل خواهد شد كه صاحب برنامه ، فلسفه و علم
باشد.))
از اطناب مي پرهيزم و موضوع را اينگونه پي مي گيرم كه در بافتِ
شخصيّتي يك انسان روشنفكر،تنها ذهنيت و انديشه ملاك نيست .
اصلاً خود كلمه "روشنفكر" هم حقّ مطلب را ادا نمي كند . ليكن
چه بايد كرد؟ كلمات گهگاه بار سنگين مفاهيمي را بر دوش مي كشند
كه نمي توانند آن را به سر منزل مقصود برسانند. شايد "روشن
ضمير" بهتر باشد ، نمي دانم و شايد از اين هم بهتر باشد و
باشند. گرچه راضي نيستم امّا اجباراً به همين اصطلاح يعني
روشنفكر اكتفا مي كنم . بايد اذعان نمود كه ذهنيتي خلاق و
آزاده و پرسشگر، تنها ملاك روشنفكري نيست. اين يك بعد آن است و
ابعاد ديگري هم دارد، اما دو بعد موْثر و تعيين كننده ديگر كه
تمام كننده اوّلي هستند، يكي"وجدان"است و ديگري هم"اخلاق". به
اين كاري ندارم كه"وجدان"و "اخلاق"مفاهيمي قراردادي اند و زاده
يك مرحله معين تاريخي با تكيه بر آداب و سنن قومي و طايفه
اي،كه آن نيز قراردادي است. بلكه اهميّت اين در مفهومي است كه
به روابط انساني و اجتماعي مي دهند و اين آرايش زندگي است..
در قرن بيستم جامعه جهاني،مسائل و بحرانهاي بسياري را لاينحل
گذاشت و با خود به قرن حاضر آورد، سواي بحرانهاي سياسي،اقتصادي
و منطقه اي وغيره، بحران اخلاق و وجدانيّات انساني و بحرانهاي
دروني و بيروني ديگري نيز گريبانگير جوامع انساني شده اند و
روز به روز هم صعب العلاج تر مي شوند. در اين بحبوحه خطير و
دهشتناك كه انسانها،هويّت واقعي خويش را از دست داده اند و هر
روز شاهد ژنوسايدها، آسيميلاسيونها و اليناسيونهاي متعددي
هستند، فردروشنفكر هم مسئوليتهايش سنگينتر وحسّاسيّتهايش بيشتر
خواهد شد و بايد هم بشود. اين مهم نيز بر مبناي ذهنيّت، وجدان
و اخلاق به منصه ظهور خواهد رسيد، آن هم با يك انقلاب ريشه اي
و علمي، آري انقلابي در انديشه، وجدان و اخلاق.
زيرا با انديشه،وجدان و اخلاق كنوني كه تا حدّ زيادي تحريف و
منحرف شده اند، نه مي توان آن روشنفكر را آفريد و نه مي توان
يك انقلاب روشنفكري را بپا كرد.
همه اين انقلابها و تغيير و تحوّلات، يعني جنبش و تكاپو، حركت
و صعود و آن امواج خروشاني كه به دريا، يك سيرِحياتيِ مداوم و
پويا مي دهند. انقلاب يعني بيدار كردن، آگاه نمودن، تغيير و
تحوّل، پيرايش و ساختن.
حتي زور انقلابي هم نبايد از آگاه ساختن و موارد مذكور ديگر
فراتر رود و حدّ اعلاي آن يا بايد سيلي باشد كه بر صورت خواب
آلوده انساني غافل و بي خبر نواخته مي شود و يا بايد دفاعي
مشروع باشد از كيان خلق و دستاوردها و ارزشهاي مادّي و معنوي
انقلاب و بشريّت.
در ذات انقلاب و انسان انقلابي نبايد مفاهيم و اعمال انحرافي و
ابتذالي موجود باشند،زيرا هر انحراف و ابتذال و حتّي تفهّم
غلطي،ره به سوي حضيض شكست وذلّت دارد،حتّي متعهّدترين افراد
انقلابي هم اگر دچار جزمي گري و انحراف از ذات حركت انقلاب
بشوند،يا"روبسپير"خواهند شد يا"استالين"،اوّلي انقلاب كبير
فرانسه را به ترور و اختناق و انحراف كشانيد و دوّمي هم انقلاب
سرخ را به ابتذال و سرانجام فروپاشي. پس تعهّد ما نبايد
شكلي،لحظه اي و جزمي باشد،بلكه بايد نسبت به وجدان انقلابي،
اخلاق انقلابي و تفكّر انقلابي و سير علمي و عملي انقلاب تعهّد
داشت. انقلاب،خيزش و عصيان گروهي آشوب طلب و مزدور و
پروواكاتيو نيست،بلكه حركتي است جهت دار وبا برنامه،ديناميسم
آن تفكر و انديشه انقلابيِ روشنفكر مبارز و پيشاهنگ است،
مكانيسم آن هم، امواج خروشان توده هاي آگاه و بپا خاسته.آري،
مبارزه و انقلاب بايد از بالقوّه ها،بالفعل بسازد و پتانسيلها
را به جنبش و حركت و انرژي مبدّل سازد و روشنفكر مبارز و
پيشاهنگ بايد به آن حركت توده وار جهت دهد و آن را سازماندهي
بخشد،يعني از چشمه ها و جويبارها،رودخانه بسازد و آن را به سوي
ايده آلش كه درياست،سوق دهد.و چه بسيارند بايدها و نبايدهاي
ديگري كه در جريان اين حركت سازنده،منسجم و بالفعل نقش دارند.
آنكه اين بايدها و نبايدها را مطرح مي كند،كسي و چيزي نيست جز
وجدان آگاه،اخلاق انساني و تفكر نوگرا و سنت شكنِ توده هاي
روشنفكر . آنتي تزي كه انقلاب ارائه مي دهد عاري از متدهاي
سكتاريستي است ،عملي ترين و منطقي ترين عملكرد ،متد دمكراتيك و
علميِ مبارزه است. درواقع انقلاب هم با انتقاد و انتقاد از خود
آغاز مي شود.روشنفكر مي پرسد،چرا مي گويد،به افق رهايي و آزادي
اشاره مي كند و راهش را نشان مي دهد ، از همه مهمتر ايمان و
اعتقاد و جسارت مي بخشد و توده ها،درد مي كشند،مي انديشند،مي
فهمند،مي پذيرند و از سكون و سكوت،به حركت و عروج و فرياد
ودادخواهي مي رسند.اينجاست كه ما يك توده روشنفكر و روشن ضمير
خواهيم داشت.يعني او سكون و سكوت خويش را درمي يابد و به نقد
ذاتي خويش مي پردازد،آن گاه كه از شخصيت راكد،بي اراده و نازاي
خود،شخصيتي سيّال،زايا، باعزم و آگاه مي آفريند،به انتقاد وضع
موجود مي پردازد و اين يعني نقطه عطف انقلاب. اين توده روشنفكر
و آگاه بايد حركت و جهتي سازنده داشته باشد نه ويرانگر و اين
نقطه تمايز انقلاب از اغتشاش است. انقلاب يك انتقاد جنبشي و
بالفعل است و ذات انتقاد هم سازنده است نه ويرانگرو پس انقلاب
هم يك حركت منسجم اصلاحي،سازنده،نوگرا،نقّاد،چاره ياب وجهت دار
است. امروزه و در آغاز هزاره سوّم،هيچ جامعه اي و يا هيچ سيستم
حياتي،اداري، حكومتي و جهاني را نمي توان از بيخ و بن بركند و
سپس سيستمي نو آفريد،بلكه بايد ساخت و اين سازندگي با اصــلاح
و پيرايش و پالايش وضـع موجود امـــكان پذيــر خواهـد بـود و
ايـن خصلت و هنـــر انقلاب دمكراتيك نوين و معاصر است.
بر گرفته از تحلیلات رهبر آپو