|

من هيچگاه نسبت
به فلسفه ي شکاک زندگيم كه از کودکي بسان هيولايي با من همراه
است اطمينان پيدا نکردم. با ديدن خوابهايي همچون عدم توان
عبور از شكاف صخرهاي سخت، بيدار شدن از سرگذشتي كابوس مانند
در حاليكه عرق بسياري كرده بودم، بينفس و بيحركت شدن به
هنگام پرواز كه بسيار ميديدم، انعکاسي از زندگي شکاک من بود
كه به خوابهايم رخنه كرده بود. هيچوقت به کسي حتي به مادرم
نيز دربارهي اينکه آزادي مرا به رسميت خواهند شناخت و به آن
احترام خواهند گذاشت اعتماد نداشتم. جستجوي حقيقت در کتابها
براي من بتدريج تبديل به چاه سياه و بي پاياني ميشد. با توجه
به اينکه هر پدر و مادري تولد فرزندشان را به عنوان رحمت
ميدانند اما به نظر من تولد گناه بزرگي محسوب ميشد. دستيابي
فرد خاورميانهاي به خوشبختي غير ممکن است. حتي در جشنهاي
عروسي هم که هر کس لحظات خوشي را ميگذراند، من آنرا سرآغازي
براي گناهان بزرگ و دردناکي تلقي ميکردم. در جايي اشتباهات و
نقايص بزرگي وجود داشت. اما در کجا؟ تا جايي که بياد دارم هر
چند بسيار ميخواستم کساني به من کمک کنند، اما چون ميدانستم
که کسي به من کمک نخواهد کرد، مجبور بودم اين راه و جستجوي
حقيقت را به تنهايي پيموده و اين را با دلهره، ترس و ترديد
انجام ميدادم. نميتوانستم به صورت بيبها و در خطا زندگي
کنم. با توجه به اينکه نميتوانستم غير از حقيقت از چيزي پيروي
کنم، چگونه اين حقيقت را بدست ميآوردم؟ در حال حاضر داراي
قدرتي هستم که قادر به جوابگويي به اين سوالات ميباشم. هم خود
توطئه و هم زمينههايي که توطئه بر آن استوار شد، در تعيين و
تشخيص جوابها بسيار موثر بودند. اساس اين جواب را شناختن
جامعهاي که در آن زاده شده و شخصيتش شکل گرفته تشکيل ميدهد.
جامعهي کرد در وضعيتي قرار داشت که کمتر جامعهاي نظير آن
بوده، قادر به حفظ موجوديت خود نبوده و محروم از ويژگيهاي
مرحلهي فروپاشي و داراي اجزاي تجزيه شده و بهم ريخته بود،
گويي جامعهاي لال و بي زبان و برده شده بود. من هميشه به اين
اذعان ميکردم که شک دارم از اينکه بتوانم از اين جامعه حقيقت
را بيابم و يک نيروي [سازمان] رهاييبخش را از ميان اين جامعه
تشکيل دهم. من بزودي پي به اين بردم که راه رسيدن به حقيقت و
راهحل از يافتن چارهاي انساني و جهاني ميگذرد.
. از سالهاي 1980 به بعد در حد توان خود با آناليز واقعيت
اجتماعي کرد تلاش گستردهاي براي چارهيابي مسئله فرد و
متحولنمودن او انجام دادم. من در اين حين با شخصيتي روبرو شدم
که هر چقدر آن را تحليل ميکردم بر موضع خود مبني بر "من تغيير
نخواهم کرد" عناد ميورزيد. نميتوانستند از "خودشان" دست
بردارند. با اينکه از سرتا به پا در خيانت, بيشرفي, خواري,
هرزگي, بنبست, شکست و بيارزشي غرق شده بودند اما بسيار به
خود ميباليدند. اين واقعيت انسانيت بود. البته انسانيتي که
سرنگون گشته و به آخر خط رسيده بود. گويي خود را همچون آرد
نموده, به نان مبدل کرده و خورانيدم. بازهم بيانصافي
ميکردند. بر شيوه زندگي خويش و به قول خودشان, طرز جنگ خود
اصرار ميورزيدند. در حقيقت کاري از دستشان برنميآمد. اگر
آنها را تنها ميگذاشتيم ذخيره باروتشان تنها کفايت يک شليک
را ميکرد. آنکه سنگ حرفهايترين مليتان را بر سينه ميزد,
عمرش از يک سال تجاوز نميکرد. عناد من نيز عنادي تغييرناپذير
بود. حتماً بايستي رفقا را زنده نگه ميداشتم. همه چيز را به
کناري نهاده و به جنگ زنده نگهداشتن اين انسانهاي بيقواره
رفتم. آنهم با خودفريبي بهعنوان بهترين ابزار آن. چيزي که
مادرم را به عصيان وا ميداشت همين بود. خودفريبي مرا در سنين
کودکيام درک کرده بود.
يکي از اختلافات من و مادرم بر سر ديدگاه شخصيتي من در مورد
رفاقت بود. معتقد بود من با چنين ديدگاهي, تنها خودم را فريب
ميدهم. به نظرم حس رفاقتجويي و ميل دوستي در من براي او
جالبتوجه بود. آنرا با هنجارهاي اجتماعي موجود چندان سازگار
نميديد. مادرم به اين پي برده بود که من تنها خواهم ماند و
رفقايم به منافع خود چشم خواهند دوخت. اين حقيقت را نيز بسيار
دير فهميدم. هر چند بهترين و پايبندترين رفقا باشند, با آن
رفقا چه ميتوان انجام داد, تا به کجا ميتوان رفت؟ به نظر من
کاري نبود که نتوان انجام داد, هدفي نبود که نتوان بدان دست
يافت. پايبندي عميق رفاقت مجدداً دوگانگي گلگامش ـ انکيدو را
تداعي ميکرد. همواره در طول تاريخ چنين دوگانگياي وجود داشته
است. شايد هم يکي از ضروريات دوآليسم کيهاني باشد. آناني که
خواهان راهپيمايي عظيماند, نيازمند رفاقتي عظيماند. من از
همان اوان کودکي در روستا در چنين جستجويي بودم. "حسن بيندال"
حاصل اين جستجو بود. باند لعنتي چگونه به اين پي برد و قرباني
توطئهاش نمود. هنوز هم براي من سؤالي است که نياز به تحليل
دارد. اما اگر تعادل بازي توطئهاي که بر روي رفيقم به اجرا
درآمد, کامل ميگشت, مرا نيز در همان وقت هدف قرار مي دادند.
از اينرو رفيق من رفيق بزرگي بود.
چون در ديگر بخشها به تفسير به اين موارد پرداختهام, تنها
براي تکميل آنها توضيح ميدهم. توانستم مسئله جنگ "ناموس"
مربوط به خاورميانه که از شخص مادرم و متعاقب آن از سنت خلق
کرد و ساير خلقها ناشي شده بود را از محتواي سطحي صرفاً جنسي
خارج نموده و چگونگي معنايابي آن را در جامعه, سياست و جنگ نيز
نشان دهم. نتيجهاي که بدان دست يافتم اين بود که زن اولين
طبقه, جنس و ملت مستعمره و سرکوبشده است. هيچگونه مبارزه و
فعاليت دمکراتيک و سوسياليستي تا زمانيکه از آزادي جنسيتي,
طبقاتي و ملي زن نگذرد, بهطور قطع به نتيجه نخواهد رسيد. در
جامعه کرد اگر روابط ازدواج, جنسيتي و عشق بر محور آزادي زن و
برابري استوار نگردد و در راستاي فعاليتهاي تئوريکي و
پراکتيکي براي تحقق اين هدف قرار نگيرند هيچ ارزشي ندارند. اگر
چه معذب شوم, از تکرار اين باکي ندارم که روابط مذکور ارزشي
فراتر از "فاحشهگري در فاحشهخانههاي عمومي و خصوصي" ندارند.
رفاقت من با زن و پيماني که با وي بستهام, داراي ارزشي فلسفي,
تاريخي و اجتماعي بوده و محتواي فعاليتي عملي در راه
ميهندوستي, آزادي و برابري را در خويش ميپروراند. چه دردناک
است اگر نتوان به اين پي برد که من علاوه بر تئوري راستين عشق,
در عمل نيز در راه تحقق آن مبارزه بزرگي را انجام دادهام.
روابط دوستي و رفاقت ضعيف در وقوع توطئه و خيانت نقش موثري
ايفا نموده اند. در دوران کودکي هميشه ميترسيدم که رفيق صميمي
پيدا نکنم، اين ترس من با تنها گذاشتن و بيچاره ماندنم به
واقعيت تبديل شد. هر چند براي جذب دوستان و رفقاي صميمي و سالم
تلاش بسياري نمودم، اما گويا گفتهي مادرم دربارهي من [تو
تنها خواهي ماند] به اثبات ميرسيد. هنوز هم بياد دارم وقتي که
ميديد من با دوستانم صميمي بوده و رابطهي گرمي دارم به من
ميگفت: "احمق! دست از اينان بردار. براي منافعشان با تو دوست
هستند. آنگونه که تو ميخواهي نيستند و با تو همراهي نخواهند
کرد. تو را تنها خواهند گذاشت". بايد قبول کنم که تجربه زندگي
واقعبينانهتر از خيالات يک كودك است. البته هنوز هم در اين
فکرم تا زمانيکه دوستيهاي اصيل و پايدار نباشد زندگي اجتماعي
ارزش و معنايي نخواهد داشت. در فرهنگ شرق هنوز هم زمينه و
امکان برقراري چنين روابطي وجود دارد. اما در فرهنگ غرب اميدي
به برقراري روابط دوستي و همفکري وجود ندارد. وقتي ميهمانان
اروپايي و هلني به نزد من ميآمدند با فرهنگ شرقي از آنها
استقبال ميکردم. چون نميتوانستم با خويش به چالش بيفتم. اگر
در باطن آنها فردگرايي و سودجويي هم وجود داشت، مجبور بودم
آنها را به عنوان دوستان حقيقي بپذيرم. اين ناشي از کاراکتر من
است، ناشي از آگاهي من نيست. حتي اگر يک كودك يا زني منحرف
کننده براي برقراري رابطهي دوستي آمده باشد، طبق عقيدهي خودم
بايد آنرا ميپذيرفتم. بخوبي ميدانستم که اين رفتار و برخورد
در برابر سياستگزاريهاي قرن بيست موجب بروز نتايج فلاکتباري
ميشود. اين مسئله وراي دانستن و باور کردن، مسئله ي روبرو شدن
دو ذهنيت تاريخي و جداگانه ميباشد. اساس اين تناقض، وجود دو
ذهنيت و ديدگاه است، يکي ديدگاهي است که تحت عنوان "هر وسيله
اي براي سياست مباح است" سياست جامعهي طبقاتي را شکل داده و
ديگري منطق جامعهي کموني (اشتراکي) اوليه است که بر اساس
"عرصهي سياست عمومي ارجمندترين ميدان ارزشهاست بنابراين بايد
راهکارهاي پاك در اين مورد در نظر گرفته شوند" استوار است. من
در شيوهي سياست خود بايستي طبق مباني خود حرکت ميکردم. فشار
و دخالت و بکارگيري من از طرف نيروهاي خارجي در راستاي
منافعشان، مرا وادار به اين نميکرد که با ساختار فکري که براي
جامعه بنا کردهام به چالش بيفتم. بدون شک، اين کاراکتر من
باعث بروز پيشرفتهاي وسيعي نيز شده است. [کاراکتر من] علت
اصلي جمع شدن هزاران انسان در اطراف من بوده است كه هزار مرتبه
از من ارزشمندترند. با توجه به اينکه افرادي همچون کمال پير و
حقي قرار ـ که هيچ پيوندي با كرد بودن نداشتندـ تنها تحت
تاثير رفاقت قرار گرفته و صادقترين، اصيلترين و معصومترين
همفکران و همقطارانم گشتند که اين نيز در اصل نتيجهي اين
مبناي حرکت من است.
|