کردی|ترکی|عربی|انگلیسی|آلمانی |فارسی

          HPG  ضامن تحقق آزادی و کنفدرالیسم دمکراتیک می‌باشد                 

 

 

 

ای زمان یا با تو نخواهم زیست یا تو را با آزادی خواهم آراست

اولین عصیان: کمال پیر به گروه می پیوندند(1) 

 

من فقط نیم ساعت با او صحبت کردم و بعضی چیزهای کلی برایش توضیح دادم او هم قبول کرد و به ما پیوست و تا آخرین رمق به ما پایبند ماند. در اینجا مهم این نیست که فرد آگاهیهای زیادی داشته باشد. بلکه مهم این است که جدی و صمیمی برخورد کند. حتی شناخت قبلی هم زیاد تعیین کننده نیست. این شیوه ی سازماندهی و جذب PKK است, طریقه ی مدیریت و رهبری ماست. همه ی آنهایی که نسبت به ما تعهدی راستین داشتند چنین برخوردی نمودند . حقی و امثال او از این گروهند.
روزی پدرم را دیدم. در برابر من شکست را قبول کرده بود. وقتی اسم من را جایی می شنید خوشحال می شد. روزی اسم من را از رادیو شنیده بود. رفتم دیدم دم در نشسته, به محض اینکه چشمش به من افتاد گفت:" اسم تو را خواندند مواظب باش". از این وضعیت هم دلهره داشت و هم احساس غرور می کرد. یعنی نگفت" تو هم مرا نابود کردی و هم خودت را".به من اعتماد داشت و می گفت:" حتما فتح خواهی کرد". چنین می گفت:" تو تنهایی, ببینن! حتی این کمونیستها شخصی همچون اجویت دارند اما کسی که در را ه کردها مبارزه کند هیچ کس را ندارند. خیلی مواظب باش". این خاطره برایم بسیار شیرین می باشد. خلاطه من و پدرم با هم تفاهم پیدا کرده بودیم. او طرفدار سرسخت من بود و اعتماد زیادی به من داشت. 15 سال از وقتی که وارد زندگی کامل بورژوایی شدم و از آنکارا خارج شدم می گذشت. نه زندگی روستا را قبول کرده و نه در زندگی شهری حل شده بودم. در چنین شرایطی بایستی عملیات گسترده و نیرومندی انجام می دادیم. خیلی چیزها از نظام بورژوازی آموخته بودم. چگونگی مبارزه کردن را آموختیم. سلاحهای بسیاری بدست آوردیم.
من در این سنین جوانی ام, بر خلاف دیگر جوانان, با موانع و گروه کور بسیار بزرگی روبرو بودم. همه چیز برای من تاریکی محض بود و در عین حال بوی خیانت می داد. در واقع محاصره شده بودم. وقتی در آنکارا بودیم محدودیت زیادی داشتم. خیلی بیچاره و ضعیف بودم. حتی MIT هم نظرش درباره ی من این بود که " فقط بلد است پشت تریبون حرف بزند, اگر واقعا راست می گوید به کردستان برود بعد او را می بینیم". من در پشت تریبونها خیلی با هیجان حرف می زدم. بعدها MIT چنین اعتراف کرد" ما او را کوچک دیدیم و به او توجهی نکردیم. وقتی که مار یک وجب بیش نبود یکی از سربازان ما می توانست با پاشنه ی پوتینش او را له کند". یعنی من چنان ضعیف بودم که می توانستند مرا در یک چشم به هم زدن نابود کنند. اما چرا چنین شد؟ چگونه توانستم کاری کنم که دولت تصورش را هم نمی کرد؟ بعضی ها نمی توانستند فرصتهای طلایی را بکار گیرند اما من در جایی که دشمن تسلط کامل داشت حرکت می کردم. هر آن خطر نابودی و و آسیب وجود داشت. داستان شروع کار ما و مرحله تشکیل حزب چنین بود. اگر به اینها توجه نشود PKK هیچ وقت شناخته نمی شود. بایستی همه ی این مسائل و تحولات را بدانند چون این, داستان زندگی همه می باشد. اگر کسی این درسها را نیاموزد نمی تواندبه ملیتانی راستین تبدیل شود. شناخت درک من رابطه ی مستقیمی با شناخت و درک تاریخ حزب دارد. وقتی در سنین جوانی می خواستند برایم زن بگیرند قبول نکردم و گفتم مرا در بلا قرار می دهید بدین ترتیب از خودم دفاع کردم. بعدا, وقتی خودم دنبال دختر گشتم با عجایب و شگفتیهای زیادی برخورد کردم. بسیاری از دختران بورژوازی در آن زمان به ما علاقه بسیاری نشان می دادند. آکثر آنها دختران بوکراتها و افسران ارتش بودند. من در آن زمان رهبری دانشجویان را بر عهده داشتم از این رو بسیار دوست داشته می شدم. از من حمایت می کردند. اما مشکل اینجا بود که من نمی توانستم به آنها نزدیک شوم. البته خوب بود که من گول آنها را نخوردم. چون احتمال داشت تاریخ معکوس شود و در سراشیبی حرکت کنم. جوانی بود اهل دیاربکر. پسر: مفتی" لیجه" بود. فکر کنم اسمش" فاروق" بود. این پسر, عاشق شده بود. روزی چاقویی برداشت و به یک دختر "آدانا" ای حمله کرد. دانشکده بهم ریخت. دانشجویان به ما حمله کردند چون آن پسر دوست من بود. جرات خود را تا حدودی از من می گرفت. هر از چند گاهی عاشق میشد. تا زمانی که او از آن رذالت خلاص می یافت من از خجالت آب می شدم. ببینید, این پسر به اصطلاح روشنفکر بود و پسر مفتی. اگر او به این کارها دست می زد وضعیت دیگر جوانها را تصور کنید! البته من هم در آن زمان به دختران علاقه داشتم. دختری بود, واقعا زیبا. هیچ وقت به او نگفتم" چطور, تو زیبا هستی" چون می دانستم اگر اینگونه رفتار کنم حتما ضرر خواهم کرد. این در واقع بیانگر یک شیوه, یک طرز است. بعدها وارد حوضه ی ایدئولوژیک شدیم. با جدیت و عزمی راسخ به تحقیق درباره ی سیاست و سوسیالیسم پرداختیم. کتابهای زیادی مطالعه کردیم. از مشکل ملی بحث می کردند. طرح این مشکل در حد کلماتی بیش نبود. در میان این مفاهیم و کلمات کلمه ی "کرد" اصلا دیده نمی شد. برای جواب دادن به سوال" مسئله و مشکل کردی چیست؟" چه سختیهایی که تحمل نکردیم؛ برو آنجا, بحث کن, در جلسات شرکت کن و ... . نهایتا به زور توانستیم تئوری کنونی را بیافرینیم. تئوری، سلاح بزرگی است. جدا از اینکه توانستیم چرارچوب فکری و تئوریک خودمان را ترسیم توانسته گروه گروه اشخاص را جذب سازمان کنیم. پیدایش PKK اینگونه بوقوع پیوست. اگر تئوری را طرح ریزی نمی کردیم نمی توانستیم حتی دو نفر را هم گرد هم بیاوریم. کار من بیانگر مصداق این ضرب المثل است که با سر سوزن چاه بکنی. در نتیجه ی تلاش و تکاپوی بی وقفه ای بود که توانستیم در این راه موفقیت حاصل کنیم.
در شرایطی این فعالیتها را انجام می دادیم که هر لحظه احتمال نابودی و مرگ وجود داشت.
با" کمال پیر" ها و " حقی قرار" ها دست به دست هم دادیم و در برابر سوسیال شئونیسم قد علم کردیم. می گفتند" حقی و کمال آپوچی شده اند". راه انقلابها چنان با این رفقا رفتار می کردند گویا که آنهات خیانت کرده اند. ما آنقدر با آنها مبارزه کردیم تا اینکه توانستیم به تعادل برسیم. آنها عقب ماندند و نتوانستند از انجمن فراتر روند. بتدریج از فرهنگ انقلابیگری دور شدند. کار رهایی و آزادی را از آنها گرفتیم. بدین ترتیب خط مبارزاتی ما از آ نها جدا شد. در واقع شکست آنها ریشه در نفوذ اندیشه های چپ دولتمرداران در درون آنها داشت. تاریخ تکرا رمی شد.؛ همانطوریکه " مصطفی صبحب" و یاران او در دهه ی 1920 از میان برداشته شدند و حزب کمونیست قلابی تاسیس شد, با اعلام " ماهر چایان" و یارانش توانستند دیگر بازماندکان چپ را اینگونه مارژینال و در نهایت نابود کنند. سرنوشت THKO( ارتش آزادیبخش ارتش ترکیه) و گروه" ابراهیم کایپاک کایا" نیز چنین بود. در اینجا میراث انقلابیگری در خفقان قرار می گیرد. ما در برابر فشارها و سرکوب گریها مقاومت می کردیم و در برابر آنها تسلیم نمی شدیم. که حرکت ما نوعی تعهد و صاحبمندی ا ز میراث انقلابی بود.
فکرکنم چپی های انقلابی درباره ی من چنین می گویند:" مقاومت را از ما ربودند!". ما نربودیم بلکه میراث انقلابی را از هرگونه گزند و آسیب های خائنانه حفظ کردیم. برای همین راه انقلابی ها از من بسیار عصبانی هستند.
البته من آنها را درک می کنم.دیگران هم اینجوری اند, از" پرینچک" گرفته تا دیگر اعضا همه ی آنها رفتارشان اینگونه است. تعداد اندکی از روشنفکران هستند که نسبت با ما صادق هستند و به ما افتخار می کنند. بعضی ها هم هستند می گویند" چرا فاشیستها نتوانستند آنها را سرکوب کنند, چرا کودتا گران 12 سپتامبر نتوانستند با آنها مقابله نمایند". عصبانیت و ناراحتی آنها بخاطر این است که اعمالشان افشا شده است. چپهای کمالیست در واقع نقش دولت را بازی می کردند. درست عین دهه ی 1920 ؛ ابتدا می کشد و سپس میراث بر جای مانده را به دولت تسلیم می کنند. من شدیدا مخالف این بودم. این سیاست در دهه‌ی 70 نیز پیاده می شد. در جریانهای کرد گرا هم چنین چیزی وجود داشت. بعضی از میلیتانهایی که تحت نام جنبش جوانان اسلامی حرکت می کردند سرکوب شدند. دنیز و یاران او در صدد جذب جریان کردگرایی بسوی خود بودند. اما آنها اعدام شدند. در این میان حزب دمکرات کردستان[ترکیه] از فرصت استفاده کرده و با همکاری دولت میراث بجای مانده را غصب می کرد. من در برابر این رفتار زشت نیز قد علم کردم. در سال 1975, بحثهای زیادی راجع به تزها و افکارمان صورت گرفت و کارگروهی ما هم بی وقفه ادامه داشت. البته دولت تا آن زمان مرا به طور کامل نشناخته بود. هنوز درباره ی اینکه " این چه جور کردگرایی است, چه جور انقلابی گری است؟ بحث می کردند. نتوانسته بودند تا آن زمان گزارش کامل و شفافی از فعالیتهای من ارائه بدهند. از آن به بعد بتدریج دولت به ما نزدیک می شد. ما رفته رفته به دولت حمله می کنیم دولت هم قدم به قدم ما را تحت کنترل قرار می هد. البته این یکی از ابعاد قضیه است. بعد از اینکه از منزل نزدیک مقبر آتاترک رفتم, در همان نزدیکی ها منزل, دیگری کرایه کردم. وقتی که در این منزل بودم" پیلوت" ( نجاتی کایا اهل آگری) خیلی رفت و آمد می کرد. چند تا دختر هم به آنجا می آمدند. فکر می کنم سال 1975 بود یا 76. در آن زمان اجازه ندادم محیط بر من تسلط پیدا کند. حتی نمی خواستنم آنجاها را هم بشناسم. در آن سالها نمی دانستم زنان بورژوازی و داشتن رابطه یعنی چه. به خودم می گفتم اگر قدرتش را نداری نباید وارد مبارزه و یا کارهای دیگر بشوی . من قدرت این را نداشتم که زن بورژوازی را بشناسم. در مدرسه دختری بود که, خجالت می کشیدم با او صحبت کنم. واقعا کار سختی بود. در سالهای دانشجویی ام هم اینگونه بودم. در این دوران بتدریج قدرت تاثیر گزاری ام هویدا میشد. اما بسیار با احتیاط حرکت می کردم که مبادا به دام روابط بورژوازی نیفتم چون اینگونه روابط برای من در حکم افتادن در قعر دره بود.
با اینهمه کار عجیبی انجام دادیم و آن جذب یک زن به گروه بود. پیلوت مسئول رسیدگی به این زن بود. در ADYOD با آنها آشنا شده بودند.
من در آن زمان راجع به سوسیالیسم تحقیق می کردم و دیدگاه سوسیالیستی مختص به خود داشتم و مشغول تحلیل مشکل ملی بودم.
از این رو فرصت نداشتم با کسی صحبت کنم با اینکه کار دیگری انجام دهم. شاید هم مرا جذاب می دیدند. چون وقتی کلمه ی کرد از دهانم خارج می شدند همه اعم از دختر وپسر برایم کف می زدند و از من حمایت می کردند. علی رغم اینهمه توجه و علاقه ی آنها, روزی حتی به آنها نگفتم" چطوری". حتی در مقطع راهنمایی هم چنین بودم. دوستان زیادی داشتم اما حتی یکبار هم به قصد برقراری رابطه با آنها سلام ندادم. دختران بسیار زیبایی هم دیدم اما من یک بار به آنها نگفتم" چطوری". البته بعدها فهمیدم که اگر در آن دوران خطایی می کردم محکوم به نابودی بودم.
شخصی بود به اسم " علا الدین کاپلان" البته بعدها خرابکار و توطئه گر از آب در آمد. با استفاده از سهمیه دولتی توانسته بود وارد دانشگاه شود. در دانشکده ی علوم سیاسی درس می خواند. احتمالا ماموریت دولتی داشت. ظاهرا عضو THKO بود. همانطور که بدان اشاره کردم این, بخشی از سیاست محاصره بود که دولت از طریق چنین اشخاصی بر علیه ما پیاده می کرد. ما هم به نوبه ی خود به این کارهای دولت جواب می دادیم.
اما ما چنان رفتار می کردیم که هیچ کس باور نمی کرد من کاری بکنم. می گفتند"این هم آدمی است؟" حالا من چه کار می کردم؟
برای اینکه چند کلمه ای سر هم کنم سخت کار می کردم. با خودم چنین می گفتم:" تو چنین میهنی داری, یک چنین ملتی داری, کمی به این اندیشه ها و افکار علاقه نشان بده!". من وقتی شروع به کار کردم از هیج چیز خبری نبود. در نهایت بی امکانی و بی بضاعتی قرار داشتیم. همه‌ی تلاشها و زحماتم تحفه ای است برای فرماندهان شکست خورده. بایستی هم دشمن را امیدوار کرد و هم نظر آن را منحرف کنم. بزرگترین تناقض و چالش من در آن زمان این بود. از طرف دیگر, برای اینکه چیزهای صحیح را به رفقایم انتقال دهم از هیچ تلاشی فرو گذار نمی کردم. چون اکثر جوانان شدیدا تحت تاثیر فرهنگ نظام حاکم بودند و هر آن احتمال این وجود داشت که در راه دیگری منحرف شوند. حالا فرض کنیم همه‌ی اینها را جذب کردیم. اما در این میان نظام حاکم مستقیما وارد عمل می شود و با لطیف الحیل درصدد نابودی و مارژینال کردن ماست. این کار را بوسیله ی افراد آموزش دیده و کار آزموده انجام داده و می دهند. چنان فضایی ایجاد شده بود که گویا به ما می گفتند:" شیوه ی حرکت خودت را خودت انتخاب کن!". یعنی هیچ راهی جز این نداری. اما مردان نظام می گفتند:" این دهاتی بیچاره را چرا بکشیم, می توانیم او را تبدیل به یکی از صادقترین فرد دولت کنیم". این کار را می خواستند از طریق روابط خانوادگی انجام دهند. همانطوریکه گفتم این سیاست و طرح دشمن بود. مرگ من بر ایشان فایده ای نداشت. حتی ضرر هم داشت. هدف آنها این بود که ما را بعنوان ابزاری بکار گیرند. این سیاست بسیار بدتر و خطرناکتر از مرگ است. اگر یک نفر را بکشی راحت است اما اینها میخواستند مرا هر روز بکشند و طبق خواسته ی خود بکار ببندند. وضعیت روحی, دغدغه ها و دلهره هایم, فرصتها و تنگناهایم در چه شرایطی بودند؟ برای اینکه این نقشه و بازی بخوبی درک شوند توضیح بیشتری می دهم.
نمی توانستم زندگی بورژوازی را تحمل کنم. یعنی نه من این شیوه ی زندگی را قبول دارم و نه آن فرهنگ توانای جذب مرا دارد. برای همین وارد زندگی و فرهنگ انقلاب می شوم. این طرز و شیوه ای است. بسیار ستیز جو. با اینکه در محیطی چون آنکارا بودم اما هیچ وقت به دام فرهنگ فئودالیستی نیفتم. یعنی همانطور از زندگی شهری – بورژوازی دوری می جستم به منطق فئودالیستی نیز پناه نمی برم.
بنابر این بسیار پاک و تمیز و صادقانه وارد کار گروه انقلابی در دهه ی 70 شدم. شروعی بکر و جدید بود.
دیگران دارای سازمان و تشکیلات بودند. وقتی افراد جدیدی به سازمان می پیوستند هنوز در سطح هوادار بودند. اما در مدت اندکی عین اعضا اصلی حرکت می کردند. دولت هم آنها را مورد هدف قرار می داد. اما هیچ کس براحتی نمی دانست, که من از کلام سازمان و تشکیلات هستم. این ویژگی برجسته ی من بود. به گونه ای حرکت می کردم که هیچ رد پایی از خودم بر جای نمی گزاشتم. می گفتند:" این از چپی های کرد است؟ از چپی های ترک است؟ عضو THKO است؟ یا عضو THKP-C ؟ یا عضو ارتش کردی می باشد؟
پلیس یکی دو سال اینچنین سردرگم بود. این منطق پلیس دولت است. هنوز هم نتوانسته اند این منطق خود را پشت سر بنهند. فکر کنم بتازگی در صدد گزار از آن هستند.
اگر به روابط ما با آن زنی که به گروه پیوست توجه شود حائز اهمیت زیادی است. احتمال این می رود که دولت می خواسته در سالهای 75-1974 ما را بطور حساب شده محاصره کند. این زن از سازمانهای دیگر آمده بود. کنترل و نظارت" راه انقلابی" در واقع بنوعی نظارتی دولتی بود. بقیه ی گروهها هم کم و بیش چنین وضعیتی داشتند. حزب دمکرات کردستان می خواست جریانهای کردی را به سوی خود بکشد که آن هم غیر مستقیم کار نظارت دولت را انجام می داد. در آن زمان حزب دمکرات کردستان آشکارا زیر نفوذ MIT قرار گرفته بود. اما گروه ما هنوز معلوم نیست چه خطی دارد, چه اهدافی دارد؛ هفت سال از عمر کودک می گذرد اما حالا اسم مشخصی ندارد. حتی ویژگیهای پایه ای او هم مشخص نیست. معلوم نیست چگونه حرکت خواهند کرد. آن مرحله را تشبیه به دوران کودکی خودم کردم. کسی باور نمی کردم ما هم روزی کاری انجام بدهیم. هم در روستا و هم در خانواده نظرشان این بود. روستائیان دعا می کردند و میگفتند: خدایا! هیچ کس را وارد گروه او نکن! هیچ کس نمی خواست فرزندش مثل من باشد. اگر فرصتی پیش بیاید و آن پدران و مادران را ببینم از آنها حساب فرزندانشان را خواهم پرسید.
آری! می گفتند:" او دیوانه شده است". از اینکه پسرشان مثل من نشده است خوشحال می شدند. در مدرسه ی ابتدایی دوستی داشتم. این دوست من می ترسید برایم سلام بفرستد و از من احوالپرسی کند. در حالی که نبایستی می ترسید. پدرش با افتخار می گفت: پسرم خیلی عاقل است. فکر کنم حالا در جای مدیر است. برای جزب او خیلی تلاش کردم اما موفق نشدم. مهم نیست دولتش مدیر خوبی است!

برگرفته از تحلیلات رهبری


ادامه دارد...


 

 

 

 

[صفحه اصلی]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صفحه‌ اصلی

خبر

تحیلات رهبری

گالری رهبر آپو

رهبر آپو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
   
 
 

سايت رسمی HPG ( نيرو‌های مدافع خلق) .
اين سايت توسط مرکز ارتباطات HPG حاظر شده است.

تمام حقوق  اين سايت محفوظ می‌باشد.