کردی|ترکی|عربی|انگلیسی|آلمانی |فارسی

          HPG  ضامن تحقق آزادی و کنفدرالیسم دمکراتیک می‌باشد                 

 

 

 

ای زمان یا با تو نخواهم زیست یا تو را با آزادی خواهم آراست

اولین عصیان (دیاربکر3)

 

 

اولین عصیان دیاربکر 

ر

 قاضی دادگاه" باقی توغ" می خواست حکم 8-7 سال زندان را برای ما صادر کند اما بدلیل نبود شاهد و مدارک کافی این حکم صادر نشد. در آن زمان" دوغان فرتنا" با من بود. او شاهد عینی این حوادث بود. فکر کنم مادرش از اوایل دهه ی 90 در" انجمن دفاع از حقوق بشر" کار می کرد. دقیقا نمی دانم که بر روند دادگاهی من تاثیری داشت یا نه؟ احتمالا نقشی در آزادی پسرش داشته که دقیقا معلوم نیست اما فکر کنم در آزادی من نقش داشته است.
به محض اینکه از زندان آزاد شدم در منزلی در نزدیکی" قبر آتاترک" اقامت گزیدم. به کرات قبر را زیارت می کردم . این واقعا کار عجیبی بوده. جوانی بود اهل موش که پدرش افسر نظامی بود. بعضی وقتها زنان و دختران نابکار هم آنجا می آمدند و نمی دانم می خواستند ما را، من منحرف کنند؟ من از آنها هیچی نفهمیدم. خیلی به این فکر کردم. که احتمال دارد این نوعی تعقیب باشد؟ تا آن وقت هم من بسیار با احتیاط و بسته حرکت می کردم. در مرکز کمالیسم . در نبش" مقبر آتاترک" قرارگاه زئه بودم. قرارگاه من منزل یکی از رفقای ولگردم بود. پدرش افسر بود. مادرش هم اهل"موش" بود. اسمش در خاطرم نیست, نمی دانم, فکر می کنم"آتیلا" بود. از اسمش معلوم بود که از یک خانواده ی کمالیست است. چند دختر از آن دخترهای دانشجو که ظاهرا وارد مسائل سیاسی شده بودند. به آنجا می آمدند. و با آن پسره رابطه داشتند. احتمالا از طرف سرویس پلیس ماموریت داشتند اما هنوز هم مطمئن نشده ام. در آن زمان اوضاع آنقدر آشفته و بحرانی بود که بعضی جناحهایی که ظاهرا دم از کردیت می زدند حرفهای بسیار بزرگتر از دهانشان بر زبان می راندند. این قاعدده برای چپی ها مصداق میکرد. اما آمادگی کامل داشتم نسبت به هر گونه شرایط احتمالی . من خط مشی PKK را در آن هنگام و در آن خانه ی جنب قبر آتاترک طرح ریزی کرده و ترسیم نمودم. چیزی که بسیار عجیب به نظر می رسید این بود که من هر روز می رفتم قبر را زیارت می کردم. این باعث می شد که من بتوانم از نزدیک با روح بعضی از تناقضات و تضادها آنها شوم.
در نتیجه ی کودتای 12 مارس و مقاومت جنبش جوانان انقلابی رهبران و انسانهای قهرمان زیادی به شهادت رسیدند. احساس دردی عمیق می کردیم اما هنوز هم نتوانسته بودیم خود را به سطح میلیتانی آنها برسانیم. البته میراثی که آنها بر جای گذاشته بودند اهمیت بسیاری داشت.
15 روز روی درسهایم کار کردم و موفق شدم به کلاس دوم علوم سیاسی راه یابم. هنوز تصمیم شفافی مبنی بر تشکیل گروه در سر نداشتم. اما بتدریج شرایط برای تشکیل یک گروه مساعد می شد. این شرایط مصادف بود با اواخر 1972 و اوایل 1973. در ابتدا با رفقایی همچون رفیق فواد(علی حیدر قیطان) , حقی قرار, کمال پیر و جمیل بایک ارتباط داشتم. این رفقا در آن زمان نزدیکترین دوستانم بودند. شرایط وقت آنکارا به من چنین می گفت" می توانی با این انقلاب پشت ببندی, تجارب تو, تو را سرپا نگه خواهد داشت. حداقل می توانی در میان سمپاتیزانهای دسته سه, نقش موثری ایفا کنی " چون من واقعا با صداقت و بی درنگ وارد عمل می شدم.
دولت می خواست با کودتا و اتمسفر فاشیستی 12 مارس مرا مجازات کند اما در این کار موفق نشد. در دواقع دولت از طریق" باقی توغ" از فعالیتهای من بو برده بود. اما کاری از دستش بر نمی آمد. توانسته بودم در آن شرایط تا حدودی کارها را به پیش ببرم. شورش و قیام در برابر دولت از این نقطه آغاز شده بود. رهبران و ملیتانهای درجه یک از میان رفته اند, آنهایی هم که جان سالم بدر برده اند مارژینال شده اند و خلا بزرگی بوجود آمده است. در چنین وضعیتی ما وارد عمل شدیم. چون وقتی که دولت با رهبران و پیشگامان دسته و پنجه نرم می کرد ما را بعنوان خطری جدی نمی دید. از این رو فرصت مناسبی برای کار بود.
رفقایم هنوز از این گروه تشکیل خواهد شد خبر نداشتند. اما بتدریج زمینه‌ی گروه فراهم می شد. در بهار سال 1973 به بحث درباره ی استعمار گری پرداختیم.
هدف ما از این بحثها این بود که راه و خط مشی مشخص و شفاهی انتخاب کنیم. راه نجات و حل را در این می دیدیم که از کردستان شروع کنیم. به یاد دارم, برای اینکه به رفقایم بگویم "کردستان مستعمره است" همه‌ی درها و پنجره ها را می بستم! احتیاط زیادی بخرج می دادم و از طرفی دیگر جسارت بزرگی در خود می پروراند. بعضیها بعد از اینکه این سخن را شنیدند می گفتند" ما خیلی وقت است ک این را می گوییم". اما دروغ است, برای اولین بار ما این سخن را در گوشها خواندیم. بتدریج این سخن کامل شد. که در اطراف این تز, گروه تشکیل دهیم. دوران بیست سالگی ام را بخاطر می آورم. از جنگ هیچ بحث و خبری در میان نبود. در شرایطی بودم که نمی توانستم دو کلمه حرف حساب بر زبان برانم. اما همیشه در ذهنم سناریو طرح می کردم. اگر به دامنه ی کوهی می رفتم با خودم می گفتم: اگر حالا سربازها بیایند می توانی مقاومت کنی؟". البته در آ« زمان مثل یک خرگوش بودم! در واقع هیچ چیز در میان نبود اما من اینها را خیال می کردم. می گفتم: آیا می توانی برای میهن بجنگی؟ بعد بخودم می گفتم:" تو نه تنها قادر به چنین کاری نیستی". حال شرایط تنهایی در من چه تحولی ایجاد کرد؟ روح سازماندهی بزرگ. این روح چگونه در من بوجود می آمد؟ با تحمل سختیها و تنهایی های طاقت فرسا!!!
سوالاتی را که من در آن دوران از خود می پرسیدم هنوز هم نتوانسته‌ام به آنها جوابی دقیق و کامل بدهم. چیزهای زیادی برای میهن وخلق می اندیشیدم. توانستم این اندیشه هایم را سازماندهی کنم. چون من به تنهای توانایی حرکت نداشتم از این رو مجبور بودم از انسانهای دیگری طلب کمک کنم. و این برد منطق و معیار اساسی من است. خطرات ناشی از سلاح را دیدم, سرکوبگری سلاح را هم دیدم و به اینکه سلاح باعث بروز بی ارادگی نیز می شود پی بردم. با آگاهی از این مسائل, اقدام به سازماندهی مبارزه ی مسلحانه نمودم. هنوز هم در این مسیرم. هنوز هم علاقه واشتیاق زیادی برای آفریدن انسان مسلح بخرج می دهم. اندیشه ها و افکارم در مسیر چنین نطفه ای بسته بود که به رفقایم خواهم گفت: " بیایید تشکیل یک گروه بدهیم".
درست مثل دوران کودکی ام. که به بچه ها می گفتم:"بیایید بازی کنیم". با فریادی رسا و فصیح خطاب به دوستان و دشمنانم افکارم را مطرح خواهم کرد. اگر همه ی اینها کفایت نکرد اقدام به تشکیل سازمان خواهم کرد و هر چه از دستم براید یرای حاضر سازی سازمان انجام خواهم داد. اصلا شکست را قبول نخواهم کرد . و از هر شکستی پلی برای پیروزی و نجات خواهم ساخت. در میدان جنگ کوچکترین اشتباه و خطا را قبول نخواهم کرد و فنون جنگ را بطور دقیق و خلاق پیاده خواهم کرد. در جنگ قیامت به‌پا خواهم کرد. و این را تا رسیدن به زندگی آزاد ادامه خواهم داد. اینکه در برابر ما نظام جنگ ویژه قرار دارد یا اینکه قدرتهای جهانی بر سر راه ما قرار دارند مورد نظر ما نبود. انسانی را که اینهمه از خشونت و زور دوری می‌جست اما چنین می گوید:"دنیا یک طرف, من یک طرف" چگونه باید شناخت؟
و قتی که در کنار سد "چوبوک" جمع شدیم فکر کنم ماه فوریه بو د و یا مارس, اولین بار بود که به شیوه ی سازماندهی ام از مرحله ی فردی به صورت جمعی درآمد. دیگر می توانستم به بیش از یک نفر افکارم را القا کنم. در آن جلسه رسما اعلام تشکیل گروه نمودیم. قبل از اینکه گروه را اعلام کنیم با هر کدام از رفقا به بحث درباره ی مستعمره بودن کردستان صحبت می کردم و توضیح می دادم که کردستان را باید به عنوان یک میهن در نظر گرفت برای همین لازم است برای رهایی آن اقدام به سازماندهی نماییم. این افکار و بحثها زمینه‌ی انگیزه‌ی تشکیل گروه بود.
جمله‌ی " کردستان مستعمره است" اولین و یگانه اسلحه‌ی من در مبارزه بود. غیر از این سلاح, هیچ سلاح دیگری نداشتیم. درس مهمی که از زندان ماماک گرفتم این بود که دیگر هیچ وقت به زندان نروم و دست به سازماندهی‌ا‌ی پیوسته بزنم. ما داشتیم با دولت مجادله می کردیم. امروزه هم این منوال ادامه دارد. جنگ بسیار گسترده تر شده و درگیری بشدت در جریان است. امروزه, اعضا و افراد سازمان توسط تشکیلات حزبی آموزش داده می شوند و جهت دهی می شوند اما در آن زمان کسی نبود تنها من بودم. منطق کاری ام این بود که ابتدا خود را قانع و حاضر خواهم ساخت سپس دور بر خورد و در آخر چند نفر پیدا شدند تا آنها در قالب یک گروه کار خواهم کرد.
واقعا مشکل بزرگی بود.
ماهها سرگردان بودم, کسی نبود افکار من را برایش شرح دهم. با شمع دنبال انسانها می گشتم و با ناخن میکندم. مدام در این فکر بودم که چگونه می توانم شخص دیگری را پیدا کنم. اگر هم به کسی برخورد می کردم و با آب و تاب برایش حرف می زدم, گوش نمی کرد و می گفت:" بزن به کوه" من هم می گفتم: من به تنهایی نمی توانم بیا با هم برویم. ساکت می شد. چون نیرویی نداشتند. خاستگاه طبقاتی آنها برای این کار هیچ مساعد نبود. اکثرا نیمه فئودل بودند. و برای مزدوزی بسیار مساعد بودند. انقلابیگری آنها شک برانگیز بود. شخصیتشان خرده بورژوا تا مغز استخوان تحت تاثیر فرهنگ کمالیسم پرورش یافته بودند. با اینهمه در تشکیل گروه مصمم بودیم.
تجربه‌ی کار گروهی در جنبش انقلابی داشتیم. البته تجربه‌ی چندان نیرومندی هم نبود. یعنی چیزی که بتوان بر روی آن گروهی بنا کرد در میان نبود و هم به تلی از خاکستر تبدیل شده بود. مجبور بودیم خودمان دست به کار شویم و فرصت آفرینی کنیم. می توانستم این خلا وزمینه را بخوبی ارزیابی کرده و خط مشی خودم را در پیش بگیرم.
تفاوت زیادی میان من و آنهایی که تحت سازماندهی من قرار داشتند وجود داشت. برای اینکه خودم را از معیارها . زندگی بورژوازی حفظ کنم به بعضی از مبانی و اصول پناه می بردم. با دیدی تحلیلی به معیارهای ارزشی نگاه می کردم, ارزشها و مبانی دینی را بر معیارهای ارزشی انقلابی منطبق میکردم, هر چند در بعضی موارد چیزی متناقض از آب درمی آمد اما سوال کاری ام این بود. یعنی آن شهامت را در خودم دیدم. سعی می کردم در مورد تحلیل ارزشها و زندگی بورژوازی از دیگر انقلابیون تقلید نکنم بلکه دیدگاهی مستقل داشته باشم. چیزهایی که برای من لازم می بود از اندیشه های دینی برداشت می کردم بقیه دین را بی ارزش می دانستم. این مشی را با ایجاد شیوه ی زندگی نوین برپا می کردم. از طرف دیگر این فعالیتها در حکم عصیان و شورش در برابر وضعیت موجود آن زمان بود. مثلا, اگر کتابی می خواندم و به نظرم مفید می آمد جمع می کردم و نگه داری مینمودم. همه‌ی این موارد و کارها بعدها به خط مشی PKK تبدیل شد. همانطوریکه قبلا هم اشاره کردم این قبیل فعالیتها در اوایل دهه‌ی 70 شروع شده بود. البته ایدئولوژی در آن زمان فقط چارچوبی کلی داشت اما بتدریج جزئیات و زوایای مختلف آن روشن شده و به اجرا در آمد.
در سالهای 75-74-1973 در"انجمن آموزش عالی دمکراتیک آنکارا (ADYOD) کار کردم. مسئولیت آن را بر عهده داشتم و فعالیتهای آن مستقیما زیر نظر من اداره می شد. آن زمان مصادف بود با شکل گیری جنبش"چپ انقلابی" نقش من در پیدایش "راه انقلابی نیز تعیین کننده بود. چون من عملا رهبری فعالیتهای انجمن آموزشی عالی جوانان انقلابی را بر عهده داشتم. بعضی از اعضا: راه انقلابی" مشکل سازی میکردند. بعضی از اعضای THKP-C هم, ایجاد مانع می کردند. شخصی بود به اسم" مصطفی یلدرم ترک" که من و او هم با هم سازش می کردیم و هم با هم اختلاف داشتیم. راه انقلابیها برای اینکه مرا از رده خارج کنند وارد عمل شده بودند. اما لگام امور در دست من بود. از اوایل 1972 تا سال 1976 بر امور مسلط بودم. در این مدت من بودم که گروه بندیهای جوانان عضو انجمن آموزش عالی دمکراتیک را انجام می دادم. می توان این دوره را بعنوان دوره ی رهبری عملی من در نظر گرفت. از آن روز تا کنون بدون اینکه ذره ای از سرعت و آهنگ کاری ام کم شود رهبری من ادامه دارد.
ما خواستیم در ابتدا تجربه ی کاری خود را در انجمن آموزشی عالی دمکراتیک آنکارا پیاده کنیم. این در واقع یک تاکتیک بود. " به " انجمن فرهنگی انقلابیون شرق" زیاد وقت ننهادم حتی خواستم رابطه خود را با کاملا با آن قطع کنم. اینها جنبه ی ظاهری مساله است, باطن مساله بسیار مهم است. بعد از اندکی, فاطمه(کثیره یلدرم) هم به ما پیوست. بدین ترتیب گروه هسته ی حرکتی میوه حزبی را در خود می پروراند. من این گروه را به لحظه‌ی قبل از باران تشبیه کردم. که ابرها بسرعت جمع شده و چند قطره باران به عنوان جزر دهنده ی بارانی شدید بر زمین می افتد. اگر توجه کرده باشید, زمین بسیار خشکیده و ترک برداشته است. این قضیه در مورد امید و اندیشه نیز صدق می کند یعنی شرایط بگونه ای بود که هیچ امیدی نبود, هیچ فکری قادر به انجام کاری نبود. در چنین شرایطی بود که گروه ما بسان ابری باران را مژده آور رستاخیز بود و زمین خشکیده را سیراب کرد. غیر از امید و صبر, هر نوع ناامیدی و شکست را به انسان القا می کرد. همه ی شرایط برای فرار و قبول شکست حاضر بود. واقعا کاردیوانه ها بود. هیچ امیدی برای زندگی وجود نداشت و دولت در همه جا تسط کامل داشت.
در اینجاست که بایستی مرا درک کنید, اینکه من چگونه و با چه احساسات و زحمات و اندیشه هایی رفقایم را برای تشکیل گروه قانع و حاضر می کردم. چون خیلی مهم است. می توان مراحل بعدی را کمی با قاطعیت بسر برد اما این مرحله آغازین چنان کار ساده ای نبود.تصورش را بکنید ابر شدن و باراندن باران کار راحتی نیست.
می توان گفت که از جهاتی کاریست پیامبرانه و معجزوی.
از همه چیز بوی خیانت می آمد. افسردگی بر همه چیز سایه افکنده بود. نوامیدی بیداد می کرد. هیچ چیز طبق خواسته ی ما نبود. وقتی این چیزها را در رفقایم می دیدم بسیار درد می کشیدم و افسوس میخوردم. برای اینکه آن روزها را بشناسم بایستی کمی به آن نزدیک شویم. بعضی ها خیلی راحت از تاریخ کردستان و تاریخ آزادی بحث می کنند اما آیا واقعا در آن زمان کسی می توانست بگوید تاریخی در میان است؟ بگذریم از اینکه تاریخی وجود دارد یا نه, بودن و نبودن خلق کرد مورد بحث است. خلق کلا به دشمن تبدیل شد بود. فعالیت و مبارزات من در واقع نجات و رهایی قومی لعنتی بود. مشی من شباهت زیادی به مشی حضرت موسی داشت که در صحرای سینا و در کوه تور قوم را گرد خود جمع کرد. ما هم برای اینکه خلقمان را به کوه"جودی" بکشانیم از هیچ چیز دریغ ننمودیم.
بتدریج رهبری من در انجمن ADYOD برجستگی پیدا می کرد و این در سال 1974 رنگ مشخصتری بخود گرفت. جهش رهبر گونه بود اما رنگ ترکیه ای داشت بگونه ای که هم می توانستم استانبول را تحت تاثیر قرار بدهم. پلیس نمی توانست میان اینکه من کردی گری می کنم یا ترک گرایی یا اینکه چه جایگاهی در جنبش جوانان انقلابی دارم. حتی نمی دانست که من باDDKD رابطه دارم یا نه؟ در اینجا تاکتیکهای انحرافی من حرف اول را می زد. دولت چگونه میخواست مرا بسوی خود جذب کند؟ سیاست دولت این بود که از طریق تزریق اندیشه های سوسیال – شئونیسم بر جنبشهای چپ, آنها را از درون تهی کند. اما من در برابر این خطرات حساس هوشیار بودم.
البته جریانهای چپ هم در این گرداب غرق شده بودند و بطور غیر مستقیم بصورت حزب کمونیست کمال آتاترک در آمده بودند یعنی چپ های کمالیستی. بعد از اینکه رهبران جنبشهای مذکور کشته شدند, این جنبشها آشکارا به دولت متمایل شدند و تحت نفوذ آن قرار گرفتند. مثال بارز این جنبشها, "جنبش راه انقلابی" این برخوردها و حرکتها ناشی از روحی شکست خورده است. واقعیت راه انقلابی این بود. در سال 1976 راه انقلابی بر سر راه من ایجاد ممانعت می کرد. نقش یکی از جناحهای طبقه ی بورژوازی را بازی می کرد.
در سال1974 در حالی که مشغول ترسیم خط مش PKK بودم, کنفرانسی برگذار کردم که همه از جان و دل در آن مشارکت کردند و علاقه ی زیادی نشان دادند. من در آن زمان با دو کلمه کار میکردم "کردستان مستعمره است" در سطحی نبودم که بتوانم بسیار فرموله شده و حساب شده حرف بزنم. اما نسبت به افراد عادی جامعه در سطحی عالی بودم.

برگرفته از تحلیلات رهبری


ادامه دارد...


 

 

 

 

[صفحه اصلی]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صفحه‌ اصلی

خبر

تحیلات رهبری

گالری رهبر آپو

رهبر آپو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
   
 
 

سايت رسمی HPG ( نيرو‌های مدافع خلق) .
اين سايت توسط مرکز ارتباطات HPG حاظر شده است.

تمام حقوق  اين سايت محفوظ می‌باشد.