ای زمان یا با
تو نخواهم زیست یا تو را با آزادی خواهم آراست
اولین عصیان(دیاربکر2)
اولین
عصیان دیاربکر
رشوه و اندیشهی کردستان به گونهای به هم پیوند می
خوردند. در حالی که یکی از مشکلات و معضلات مخرب در
کردستان رشوه گیری و رشوه خواری است. اما در مورد من کاملا
بر عکس شد. یعنی رشوه باعث شد که من به کردستان بیندیشم.
در غیر اینصورت اگر این پول را بگیری و خرج کنی به فساد
خواهی کشید. من یک مامور ساده بودم بنابر این اگر می
خواستم در مدت کمی به اندازه ی کافی پول به دست می آوردم
می رفتم پی کارم. یعنی اگر پول را در راه نادرست و اشتباه
خرج می کردم از جاهای دیگر سر در می آوردم. چنین شخصیتی از
همان بار اول که رشوه می گیرد از هم می پاشد اما من موقعی
اولین بار رشوه گرفتم از خودم پرسیدم با این پول چکار باید
بکنم؟ ساعتها و حتی روزها با خودم جر و بحث می کردم و عرق
می ریختم که این پول را چگونه خرج کنم. این در حالی بود که
در آن زمان اندیشه های من درباره ی کردستان چندان وسیع
نبود و معلوم نبود از کجا شروع خواهم کرد و چه هدفی را
دنبال خواهم نمود. اگر وارد کار انقلاب می شدم به اندازه ی
زمانی که رشوه گرفت جدی نمی بودم. چون از زمانی که رشوه
گرفته بودم هر جا می رفتم هر کاری که می کردم همیشه در
باره ی کردستام می اندیشیدم. آن پول, با من صحبت می کرد"
به کردستان فکر کن, چون تو این پول را برای کردستان
گرفتی". بنابر این وقتی ده هزار لیره پول بدست آوردم به
استانبول رفتم.
این امر مهمی است که اگر انسان بتواند در مراحل شکل گیری
اجتماعی از شخصیت مقید, مالکانه, ضعیف و سازشکار دوری
گزیند و در مسیر شخصیتی با اراده, با هویت و شرافتمندانه
مصمم گام بردارد و به نظر من این یعنی شوق راستین. بنابر
این بایستی شخص بتواند در میان این دو نوع شخصیت به انتخاب
صحیح بپردازد. من هماکنون نیز در چنین تکاپویی هستم و این
کاری اشتباه نیست. بلکه چیزی که عیب دارد پذیرش زندگی ای
پوسیده و بی ارزش است. شدیدا تاسف می خورم که نزدیک بود
این مراحل روح مرا فاسد کند.
دوره ی یک ساله ی کارمندی ام در دیاربکر واقعا عجیب گذشت.
پول و رشوه را شناختم. با الفاظ" آقای محترم" و از این
قبیل کلمات روبرو می شدم. کارمند دولت بودم برای همین از
رابطه ی دولت – دهاتی سر در می آوردم. من نمی خواستم برای
همیشه مثل یک کارمند ساده باشم. برای اینکه بتوانم به
درجات بالاتر ارتقا یابم تصمیم گرفتم وارد دانشگاه شوم. در
درون"سور" دیاربکر خیلی ماندم. در آن زمان, در آنجا هتلی
به اسم " هتل پالاس" وجود داشت. این هتل قرارگاه من بود.
صاحبان این هتل " لیجه ای" بودند. فکر می کنم هتل مال
خانواده ی " بهجت جان ترک" بود. اسم این هتل بعدها به "هتل
دمیر" تغییر نام پیدا کرد. هتل مذکور دارای اثرات کردگرایی
بود. هدف من از رفتن به دانشگاه این نبود که تبدیل به یک
بروکرات شوم بلکه می خواستم واقع بینانه تر وارد فضای
سیاسی ترکیه شوم. برای همین علاقه داشتم در رشته ی علوم
سیاسی قبول شوم. درتعیین رشته گفتم اگر علوم سیاسی نشد
رشته ی حقوق استانبول هم مناسب است. در اواخر سال 1971 در
دانشکده ی حقوق دانشگاه استانبول ثبت نام کردم. در شهرک"
باکرکوی" کارمند اداره ی امور تقسیم اراضی بودم.
نرسیده به " آوجیلار" روستایی بود به اسم" شام بایات"؛ در
آنجا کارهای خوبی انجام دادم و پول خوبی دریافت کردم.
"باکر کوی" از : آتاکوی" پیشرفته تر بود و اجازه نمیدادم
استانبول من را تحت تاثیر قرار بدهد. باز هم تک بودم. با
خودم به حساب و کتاب می پرداختم . به تحلیل و شناخت خودم
مشغول بودم . با اینکه از نظر احساس و عواطف روش قابل
توجهی داشتم اما هیچ وقت زندگی و فرهنگ استانبول روی من
نمودار نشد.
در آن هنگام به کتاب" حق تعیین سرنوشت ملتها" اثر لنین
برخوردم. شروع به خواندن آن کردم. محل اقامت من نزدیکیهای
خوابگاه دانشجویان بود. بعدها" انجمن فرهنگی انقلابیون
شرق" تاسیس شد؛ دفتر " جوانان دمکراتیک" بوجود آمد. این
نهادها و دفاتر باعث بروز حرکت و تکاپو می شد. من به
عضویت" انجمن فرهنگی انقلابیون شرق" درآمدم. یکی از
ویژگیهای بارز این انجمن این بود که اکثریت اعضای آن نیمه
بورژوا – فئودال بودند. من از لحاظ طبقه ی اجتماعی تنها
بودم و برگزاری یک سمینار را بر عهده گرفتم. موضوع سمینار"
تاریخ جوامع و مساله ی کرد" بود. سمینارم را به بهترین وجه
ممکن ارائه کردم و بسیار با شهامت رفتار کردم. همه را به
تعجب واداشتم. اطرافیان مرا خیلی خطرناک دیدند. می گفتند
این از کجا آمد؟ من در سخنرانیام به این موارد اشاره
کردم؛ گفتم : پیغمبر ما از خدا خواسته که" خدایا! به کردها
مجال تشکیل دولت نده" وقتی این حرفها را بر زبان راندم و
سخن از دولت را بر زبان آوردم و سخن از دولت کردی به میان
آوردم زبان همه کلید شد. با دیدی انتقادی به مساله نگاه
کردم و در ادامه چنین گفتم:" ایدئولوژی دین در این مورد
مرتکب ناحقی شدده است". در آن زمان برخورد من نسبت به
مساله ملی برخوردی صحیح بود و باعث بروز بحثهای زیادی شد.
مصرانه از من می پرسیدند که خواستهات چیست؟ البته در آن
زمان دقیقا نمی دانستم چه می خواهم و در صدد انتقاد از
سیاستهای" انجمن فرهنگی انقلابیون شرق" بر می آمدم.
بعد ها انجمن مذکور آخرین کنگره ی خود را برگزار کرد. چون
آن کنگره در حکم پایان کار انجمن بود. در استانبول, مرحله
ی جدیدی در زندگی ام شروع شده بود. در اوایل سال 1972 در
سمیناری که ارائه دادم چنان سخنانی بر زبان راندم که حتی
بارزانی و دیگر شورشیان هم قادر به گفتن آنها نبودند. من
در آن زمان این سوال را پرسیدم" چرا که دولت کردی تشکیل
نشود؟" در موقع سمینار یک دست لباس آبی پوشیده بودم و
کراوات زده بودم. در نظر همه چهره ای جدید بودم.
در آخرین کنگره ی " انجمن فرهنگی انقلابیون شرق" یکی از
سخنرانها" حکمت کولجم لی" بود. در میان سخنانش اصطلاح "
فرزندان بین النهرین" را بکار برد. نمایندگان و مسئولین
جوانان دمکراتیک هم سخنرانی کردند. من هم سومین سخنرانی
مهم را ارائه دادم. بسیار مورد توجه حضار قرار گرفت و
بسیار شجاعانه بود. بعد از این کنگره من عضو اصلی انجمن
شدم. بعد از اتمام کنگره انجمن توقف شد.
یکی دیگر از خاطرات این دوره برگزاری جلسه جنبش جوانان
دمکراتیک بود که در دانشگاه تکنیک بوقوع پیوست. سه نفر از
بزرگترین و مهمترین ملیتانها و اعضای THKP-C ( جبهه ی
آزادیبخش خلق ترکیه) بنامهای "ماهر چایان" ," یوسف کوپه
لی" و " سینان کاظم اوزو دوغرو" در این جلسه حضور داشتند.
هموز هم قیافه هایشان را بخاطر دارم. فکر کنم آنها در آن
زمان در برابر جنبش جوانان" مهری بلی" موضع گیری کرده
بودند. و اقدام به تاسیس THKP-C نموده بودند. ماهر در
مسائل ایدئولوژیک چون کمالیسم و رویزیونیسم بسیار شجاعانه
صحبت کرده بود. این وقایع اندکی قبل از اینکه به سازمانی
زیر زمینی تبدیل شود روی داد.
اولین بار بود که می دیدم موضوع کرد اینگونه جسورانه موضوع
بحث و گفتگو قرار می گیرد. حرفهای ماهر درباره ی کمالیسم و
مسالهی کرد شجاعانه بود و مرا عمیقا تحت تاثیر خود قرار
داد. ماهر داشت بتدریج از تاثیرات کمالیسم خلاص می یافت.
همین چیز را در مورد رویزیونیسم نیز بیان داشت. حتی ماهر
درباره ی ضرورت ایجاد سازمانی زیر زمینی و مخفی و بکار
گیری خشونت انقلابی نیز نظرات خود را برزبان آورد. دوبار
سخنرانی کرد. خیلی عصبانی بود. حتی در خلال سخنرانیهایش
گلوله هم شلیک شد. این برایم بسیار ایده ال و کار بسیار
شجاعانه ای بود. یکی از وقایعی که در زندگی من در استانبول
بر من تاثیر عمیقی گذاشت این بود. در اواخر سال 1972 در من
پیشرفت و سمپاتی قابل توجهی صورت گرفته است. می توانم
براحتی لزومات عضویت خودم را در انجمن را بجا بیاورم.
سمپاتیزان خوبی هستم اما هنوز کاملا راهم را پیدا نکرده ام
. با اینکه عضو انجمن فرهنگی انقالابیون شرق بودم اما نسبت
به جوانان انقلابی نیز سمپاتی داشتم. در تعقیب و پیروی از
رهبران هیچ تردیدی به دل راه نمی دادم. بتدریج گرایشاتم
شفافتر می شد. و این مصادف بود با ورود من به دانشگاه در
اواخر سال 1971. در رشته ی علوم سیاسی قبول شدم. رتبه ی
بیستم را کسب کردم. بنابر این می توانستم از بورس استفاده
کنم. در اواخر 1971 و اوایل 1972 کودتای 12 مارس صورت
گرفت. رهبران و مسئولین جوانان، "کالبور استو" دستگیر و
روانهی زندان شدند. بعد از آنها نوبت به ما در آنکارا
رسیده بود که در درجه ی دوم با اینکه تازه کار بودیم.
این نکته خیلی مهم است. اگر در آن زمان رهبران زینفوز
جوانان انقلابی پیشتر از ما قرار نمیگرفتند ما شانس
پیشگامی را از دست می دادیم. کودتای 12 مارس ناخوداگاه
زمینه ساز فرصت خوبی بود برای ما البته این موضوع بعدها
تحت این عنوان به سرتیتر اصلی مجلات تبدیل شد" چرا باقی
توغ" آپو را دستگیر نکرد؟" بعدها شرایط بدتر و و خیم تر
شد. من هم در وضعیتی نبودم که دستگیر شوم. محتملا باقی توغ
بر این عقیده بود که آپو چندان انسان بزگی نیست که جلب
توجه کند و هیچ است. بنابر این متهم کردن او هم زیاد ارزش
ندارد. باقی توغ بعدها در مجلس رئیس کمسیون دفاع شد. فکر
کنم تعقیب و قضاوت درباره من به مثابه امتیاز و پاداشی
برای او بوده است. در ماههای ژانویه, فوریه, و مارس
1972,SBF( دانشکده ی علوم سیاسی)کاملا تحت تاثیرTHKP-C
قرار دارد. من هم تقریبا این دوره را به سمپاتیزانی آنها
پرداختم. بعضی ها می گفتند که تو عضو سازمان ما هستی. درست
است؛ چون من فورا وارد کار سازماندهی چندان نیرومندی بوجود
نیامده من بعنوان یک رهبر تازه کار در صحنه حضور پیدا
کردم.
فرار زندانیان از زندان" مال تپه" باعث خوشحالی و هیجان
زیاد شده بود. من تحت تاثیر عمیق این حادثه بودم و این
واقعه را عملی قهرمانانه ارزیابی می کردم. انتظار داشتیم
که از این به بعد دست به کارها و اقدامات بزرگی بزنند.
اما بعد از اینکه نتیجه این فرار در"قزل دره" به پایانی
تراژیک رسید با برگزاری یک راهپیمایی این جنایت را محکوم
کردیم. سپس در هفتم آوریل 1972 دستگیر شدم. در آن دوران
بتدریج پیشگامی رهبری خودم را اثبات می کردم. بعد از
کودتای 12 مارس, خلا بوجود آمده زمینه را برای رشد جنبه ی
رهبری ام مهیا ساخت. هر کس به نوعی در پی یافتن راه چاره
ای بود؛ هم بخشهای انقلابی ترکیه و هم انقلابیون کرد در
صدد راه حلی بودند. در چنین شرایطی انگیزه ی تشکیل یک گروه
در من ایجاد شد. جوانان دانشجوی زیادی به گروه می پیوستند.
از شمال (کردستان) از جنوب(کردستان) و خلاصه از هر قبیله ,
عشیره و افراد وارد گروه می شدند. بعد از کودتای 12 مارس
جنبشهای دانشجویی بار دیگر به جوش آمده بود. در مدارس و
دانشگاهها بحثهای گرم صورت می گرفت. گروه ما در آن زمان
داشت شکل می گرفت. بتازگی با حقی و کمال ارتباط برقرار
کرده بودم. دیگر اعضای گروه بعدها به ما پیوستند. در این
دوره, بیشتر به جنبه ی ملیتانی و دانشجویی خودم متکی بودم.
آنکارا از لحاظ محیط و زندگی اجتماعی از پیشرفته ترین سطح
زندگی برخوردار است. دانشجویانی که در دانشکده ی علوم
سیاسی می خواندند اغلب از خانواده های مشهور و ثروتمند
بودند. حتی پسر رئیس جمهور سابق" کورو ترک" در این دانشکده
بود. از فرزندان افسران ارتش گرفته تا بروکراتها و ماموران
رده بالای دولت. شمار کمی هم از طبقات پایین جامعه بودند.
راهپیمایی که برای گرامیداشت یاد و خاطره مبارزین 31 مارس
ترتیب داده بودیم. در واقع بیانگر استعداد آمادگی جهت بدست
گیری زمان رهبری بود. بدین گونه توانستم رهبری دانشجویی را
در مارس 1972 بدست بگیرم. از آن روز تا کنون این رهبری
جریان دارد. در واقع این گامی ناگهانی بود. موجی سیاسی
یکباره جو ایجاد شده بعد از 12 مارس را از بین برده و
شرایط جدید بوجود آمده در سراسر ترکیه انتشار یافت. بنا به
این گفته اوزال ما بعنوان" خرابه های شمشیر" توانستیم جان
سالم بدر ببریم. منظور او این بود که بار دیگر شمشیر بر
علیه ما بکار گیرد و براحتی ما را شناسایی کنند.
ما از این فرصت و خلا استفاده کردیم و عاقلانه حرکت
نمودیم.
در سال 1972 رهبران جنبشها مشخص شده بودند, رهبران جنیش
جوانان انقلابی معلوم بودند. DDKD توقیف و منحل شده بود.
پرونده ی آن در استانبول بسته شد. هر چند در این پرونده
نامی از من برده نشد باز هم در آنکارا همه ی توجه به سوی
دیگران جمع شده بود. شمشیر 12 مارس از بالای سرمان گذشت.
فقط ضربهی عمیقی به ما وارد نیاورد. این جنبش جوانان
انقلابی بود که به مقابله با 12 مارس برخواستند و رهبران
شجاع آن قهرمانانه شهید شدند. میراثی که بجای گذاشتند
بسیار مهم بود. بایستی به رهروان و ملیتانهای آنها تبدیل
شویم. و آنها را از خودمان بحساب می آوردیم. دیگر قهرمانان
حرکت به درجه ی شهادت نائل شده و در خون خود غلطیدند. می
گفتیم حالا که تصمیم گرفته ایم رفیق و همراه آنها باشیم
بنابر این نباید سلاحشان بر زمین بماند (حتی به رسم
جوانمردی هم که باشد). رفته گان رفتند و بازماندگان هم
هوادارانی دسته سوم بودند. من توانستم در این میان بسرعت
مکان رهبری این گروه را بدست بگیرم. من خودم را از جنبش می
دانستم و حتی حاضر بودم به عضویت جنبش درآیم. من چگونه
وارد عمل شدم؟ تا آن زمان حزب هم ندارم. سازمانهایی از
قبیل TIKKO و THKP-C ظاهرا وجود دارند اما مشکل, پیدا کردن
دروازه ای ورود به این سازمانهاست. تازه, کسی هم در میان
نیست که سازماندهی کنی. من آمادگی داشتم که تا فرد شوم. به
عنوان سمپاتیزانی بسیار با حسن نیت و صمیمی برخورد می
کردم. این صاحب مندی مهمی بود تلاش بسیاری بخرج می دادم و
سعی می کردم گروه را با حسن نیت و حسن رفتار به پیش ببرم.
با اینکه با کمال و حقی روابط نزدیکی داشتم اما بحث از
تشکیل گروه مطرح نبود. با همه ی اقشار و طبقات جامعه در
ارتباط بودیم. حتی با بسیاری از جوانانی که از طبقات بالا
و حاکم بودند در ارتباط بودیم. با اینکه افرادی مثل حقی و
کمال که قشر زحمتکش جامعه بودند کم بودند مجبور بودیم با
کسانی که از نظر اقتصادی و اجتماعی در سطح بهتری قرار
دارند رابطه برقرار کنیم. در بعضی موارد این افراد دارای
چندان استعدادی هم نبودند اما مجبور بودیم آنها را قبول
کنیم. بدین ترتیب توانستیم با شمار زیادی از فرزندان آغا و
ماموران رابطه برقرار کنیم.
البته رهبری سیاسی – اجتماعی کار ساده و راحتی نیست؛ کاری
است که بایستی بسیار با علاقه و جدیت دنبال شود و هوشیاری
و مبانی حرکت کردن زیادی می طلبد. زمان بندی هم از اهمیت
بالایی برخوردار است. فاکتور صبر برای اجرا و پیاده سازی
این موارد نقش حیاتی دارد. بعد از اینکه گامی برداشتیم در
7 آوریل دستگیر شدم و روانه ی زندان" ماماک" شدم. تقریبا
6-7 ماه را در زندان سپری کردم. در این مدت شرایط زندان را
بخوبی تحت کنترل داشتم؛ اینکه زندان چگونه مکانی است,
جنبهی مثبت و منفی آن چیست؟ می توانم بگویم زندان" ماماک"
برای من در حکم مدرسه بود.