کردی|ترکی|عربی|انگلیسی|آلمانی |فارسی

          HPG  ضامن تحقق آزادی و کنفدرالیسم دمکراتیک می‌باشد                 

 

 

 

ای زمان یا با تو نخواهم زیست یا تو را با آزادی خواهم آراست

اولین عصیان(3)

 

 

خواستگار خواهرم آمد. دو روز راه آمده بودند اما قبلا حتی یک بار هم خواهرم را ندیده بودند. به ازای چند گونی گندم و مقداری پول خواهرم را بردند. من مخالف چنین رسمی بودم و هستم. گفتم"این چه جور رابطه ای است". مردک آمد خواهرم را با خود برد. باز هم نتوانستم مانع این کار بشوم.
یکی دیگر از خاطراتم این بود که دختری را به زوربه مردی داده بودند. به زور سیلی و کتک شوهرش داده بودند. دختر مرد را قبول نکرده و فرار کرده بود. روزی آن دختر به پیشم آمد و گفت " به من هم خواندن و نوشتن یاد بده" می آمد به نوشته هایم نگاه می کرد. من فقط توانستم دو کلمه به او یاد دهم, بیش از آن نتوانستم.
من امروزه انتقام او را می گیرم. هنوز در پی انتقام گیری او هستم. این در واقع بیانگر یک مشکل اجتماعی بود. بایستی این را ریشه کن کرد. امروزه در جامعه ای که من طرح آنرا ریخته ام دیگر نه چنین مشکلی می تواند تا آخر باقی بماند و نه چنین زنی پیدا شود. زن هم دیگر نمی تواند مثل سابق شوهر دار شود. چون به نظر من آن هم داری افت بزرگی شده است. زنی که بر اساس روابط مرد سالاری و قدرت مردانه حرکت کند محکوم به شکست است. امروزه زن اگر آزاد شود وجود و هستی می یابد. اگر زن بطوری نادرست با مرد ارتباط برقرار کند در نظرم وجود ندارد.
زن بایستی همیشه ایده آلیز شود. و ایده آلیز شدن زن نیز با آزادی ارتباط مستقیم دارد.
من شخصا به همان سادگی کسی را دوست نمی دارم و این حق را بخودم نمی دهم. مثلا بعضیها با اینکه لیاقت آنرا ندارند این حق را بخود می دهند. من بر خلاف تصور بعضی ها, عاشق خلق کرد نشدم بلکه شدیدا به خلق کرد حمله می کنم. البته این هم بنوعی عشق بحساب می آید اما در وهله‌ی اول چنین نیست. من در اصل با زشتیها و و ابعاد عقب مانده خلق کرد مبارزه می کنم. حتی حق ندارم بیخود به کسی بگویم" چطوری" یا اینکه به او" سلام" بدهم. این بسیار مهم است. حال در چنین شرایطی نه تنها نمی توانم او را دوست بدارم بلکه حق ندارم که از کنارش هم بگذرم. اما اگر برای این خلق زحمت بکشم و در راه آزادی و رهایی مبارزه کنم می توانم بگویم که این خلق من را دوست دارند و من نیز آنها را دوست دارم. این چگونه عملی می شود؟ با اصیلترین زحمات و مبارزه.
در قدیم هم نزد دخترها می رفتیم و هم نزد پسرها. به نظر من برداشتی که در گذشته از محبت و دوستی می شد. به دوستی و محبت میمون شباهت داشت. یعنی چیزی که در جامعه و بر واقعیت اجتماعی حاکم بود، این بود که من به این نوع محبت لعنت می فرستادم از آن نفرت می کردم و دور می شدم.
در کودکی دوستان زیادی داشتم. و در بین آنها دختر هم بودند. نه تنها نمی توانستم دوستشان بدارم حتی جرات نمی کردم اسمشان را هم بر زبان بیاورم. البته در محیط روستا چنین بود. بعضی ها هم دخترها را برمی داشتند و می بردند. به نطر من این کار وحشتناکی بود. با خودم می گفتم" با چه جراتی این دختر را فراری میدهد؟" وقتی به خواستگاری دختری می رفتند می گفتم" اینها با چه رویی به خواستگاری دخترها می روند؟" فراری دادن دختر برای من تحمل ناشدنی بود. حتی خواستگاری از یک دختر برایم کار بسیار مشکلی بود.
مادرم هم برای من کارهایی کرده بود, بدون اینکه من اطلاعی داشته باشم غیر مستقیم به خواستگاری دختری رفته بود. من عکس العمل نشان دادم و گفتم" چگونه بدون اطلاع من به خواستگاری می روید". بعدا این بحث منتفی شد. چون این مساله در کردستان گرفتار یک شکل ریشه ای شده است. از خواهرانم خواستگاری می کردند بعد چند تا بز و یک خر می آوردند و بیچاره دختر را می بردند. من آن زمان چنین می گفتم" این وضعیت, وضعیتی طبیعی نمی تواند باشد". چرا دخترها ی ما را به جاهای نامعلومی می فرستند".
مدام از خانواده, کردیت, و خشونت گریزان بودم. از این لحاظ خیلی ترسو بودم. روزی چند نفر از سربازان ژاندارمری به روستا آمدند من آنقدر ترسیدم که خودم را در میان چند تا گونی که در خانه بود قائم کردم. وقتی برای اولین بار صدای شلیک گلوله ی تپانچه را شنیدم باز هم خیلی ترسیده بودم و دنبال جایی بودم که خودم را در آن قائم کنم. همه‌ی اینها را می توانم جزو اعترافات قبول کرد. اما اکنون من در حکم خدای جنگ هستم. این نشان می دهد که این راه به مقصد خواهد رسید. حساب و کتاب خدا گونه در میان است.
در حال حاضر سرنوشت من با سرنوشت خلقی که بسوی رستا خیز در حرکت است رقم خورده است. این نیز بستگی به شیوه و طریق حرکتم که کاملا جداگانه است دارد. این را باید در سطحی وسیع اندیشید.
من تنها هستم و با شیوه ی زندگی کهن و سنتهای عقب مانده بسیار مخالفم. البته این مخالفت خودم را در حد توان و نیرویم نشان می دادم. بعضا با سکوت به ابزار مخالفت می پرداختم.
زندگی ارزش زندگی کردن را نداشت. من زندگی ام را بر این اساس تنظیم کردم که نباید به چنین زندگی ای گردن نهم. اگر خودم را گول می زدم هم به خودم و هم به خلق بدترین ضربه را وارد می کردم. در حالی که اکثریت خردم بر این باور بودند که بایستی چنین زندگی‌ای را بسیار ارزشمند داشت. و تا آخر به آن پایبند و به آن چسپید. حساب و کتاب خداگونه در ما است و برماست که خیلی وسیع و نیرومند حرکت کنیم. می توانم بگویم که توانستم خودم را از حالت شخصی بسیار ترسو خارج کرده و به چنان سطحی از پیشرفت دست یابم که بتوانم توانایی و شهامت مقابله با بزرگترین "بربرها" را از خودم نشان بدهم. در این مبارزه ما فقط موفقیت و پیروزی کسب می کنیم. هیچ شکستی در میان نیست. یک مبارز واقعی, یک فرمانده واقعی در پ.ک.ک بایستی همیشه در راه رسیدن به پیروزی تلاش نماید. نباید در کتاب و قاموس او کلمه ی شکست وجود داشته باشد.
من, من بودن خودم را ثابت کردم. این را بواسطه ی اینهمه فداکاری و ایثار و شهامت شهدا امکان پذیر ساختیم. شهدا اساس این حرکت می باشند. در حال حاضر نیروی شهدا در من تبلور یافته است. که منظور از تحول خدا گونه نیز همین است. نیروی خلق نیرویی خدایی است. قدرت تئوری خدایی است. همه ی اینها را در یک جا جمع کرده‌ایم. من اینها را با نام پدرم نمی گویم بلکه هر روز می توانم به نام ارزشهای بزرگ صحبت کنم.
 


برگرفته از تحلیلات رهبری


ادامه دارد...


 

 

 

 

[صفحه اصلی]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صفحه‌ اصلی

خبر

تحیلات رهبری

گالری رهبر آپو

رهبر آپو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
   
 
 

سايت رسمی HPG ( نيرو‌های مدافع خلق) .
اين سايت توسط مرکز ارتباطات HPG حاظر شده است.

تمام حقوق  اين سايت محفوظ می‌باشد.