| |
|
| |
|
ای زمان یا با
تو نخواهم زیست یا تو را با آزادی خواهم آراست |
|
|

یکی دیگر از عملیاتهای مهم من عملیاتی بود که با سنگ انجام
دادم! من با این عملیات انتقام خودم را از" جمو" و "محو"
گرفتم. این عملیات حداقل به اندازه ی اولین عصیانم اهمیت
دارد.
حالا, چگونه این عملیات را طرح ریزی نمودم؟ دیدم که به من
زور می گویند و مرا اذیت می کنند. خانواده هم دیگر مرا به
خانه راه نمی داد. برای همین به فکر چاره افتادم. چون شانس
دیگری نداشتم.
جمو بچه ی بسیار جنگجو و شلوغی بود. من هم اصلا اهل دعوا و
خرابکاری نبودم. بایستی جوری از شر این پسر خلاص می شدم.
به او" فردو" می گفتیم. واقعا هم بسیار شلوغ بود.
خلاصه باید کاری غیر منتظره می کردم. جمو داشت در درهی
پایینی بسوی ده میرفت. فرصت را مغتنم شمردم. و پیراهن دامن
گونه ی خودم را پر از سنگ کردم و بر بالای لبهی دره رفتم.
یکی از همسایگان صمیمی ما نیز به یاری من آمد. او دعوا نمی
کرد تنها مرا تحت نظر داشت. حساب همه چیز را کرده بودم؛
آمادگی کامل داشتم, خوب سنگر گرفته بودم و با دوستم پیمان
اتحاد بسته بودم. این بیانگر وضعیت سازمانی بود. جمو را با
سنگ مورد حمله قرار دادم. البته جمو به همان سادگی دست
بردار نیود و به زودی شکست نمی خورد. آنقدر سنگ بر روی او
پرتاب کردم تا اینکه حمو پا به فرار گذاشت. بعد از اینکه
فرار کرد من او را دنبال کردم. تا دم در خانه به حمله
کردم. جمو وارد خانه شد و در را بر روی خود بست.
این دعوا برایم پیروزی بزگی بود. به احتمال زیاد مادرم از
این کار من راضی بود. چون او می گفت حتما باید جواب او را
بدهی. سرانجام این عملیات اینگونه صورت گرفت و نتیجه ی
مثبتی هم در بر داشت. آن عملیات برایم در حکم یک پیروزی
مطلق بود چون واقعا او"جمو" بچه ی شرور و خرابکاری بود. تا
قبل از آن عملیات او همیشه من را شکست می داد. اما با
انجام و سازماندهی این عملیات توانستم جمو را شکست بدهم.
محو هم مثل جمو بود. او سرم را شکسته بود. هنوز هم محل
شکست بر روی سرم وجود دارد. جیبهایم را پر از سنگ کردم و
بر بالای بام در گوشه ای قایم شدم وقتی محو از آنجا رد شد
با سنگ به او حمله کردم و سر و صورتش را زخمی نمودم. او هم
پا به فرار گذاشت. او را تا خانه اشان دنبال کردم. بدین
ترتیب به حساب محو هم رسیدم.
با نگاهی به این دو عملیات کلیه ی جوانب و زوایای شیوه ی
عملیات و جنگی من مشخص می شود؛ مخفی شدن, استقار و ابتکار
عمل. من حمله را شروع می کنم و تا آخر آن را دنبال می کنم.
در واقع عملیات من بر اساس شیوه عملیات گریلا صورت می
گیرد. دعواهای زیادی را با این سبک در کودکی به نتیجه
رساندم. محیط روستا بگونه ای است که خانواده ها مدام سر
جنگ دارند, بچه ها با هم دعوا می کنند. من از این جور
مسائل و حوادث بدور بودم و مدام احساس اضطراب و دلهره
داشتم. اکثر در موضع تدافعی بودم اما به یکباره موضع هجوم
به خود گرفتم و از کارآمد ترین گریلاها هم فعالتر عمل
کردم. حداقل کاری که می کردم این بود که ارزان از بین نروم
و سعی می کردم همیشه حاضر و آماده باشم و بسان مساله محو و
جمو در برابر زورگوییها و مشقتها عملیات ترتیب دادم.
با خانواده اختلافات عمیقی داشتم. خانواده قوانین و
معبارهای خود را به من تحمیل می کرد اما من می خواستم روی
پای خود ایستاده و سبک و شیو ه ی مبارزه و زندگی مستقلی
داشته باشم. این را با رفتن از روستا و عصیان در برابر
خانواده نشان دادم. وقتی داشتم از روستا جدا می شدم برگشتم
و با چشمانی گریان به روستا نگاه کردم. هنوز هم آن صحنه در
یادم هست. البته همه ی اینها ناشی از خشم و عصبانیت است.
عجیب! چرا می جنگی بعد چرا جدا می شوی؟! این یک ویژگی
شخصیتی است. شخصیتی است که دارای بار احساسی زیادی است.
من از محیط روستا جدا می شوم و وارد یک زندگی شهری می شوم.
کاملا یک جنگ اجتماعی!
در سن ده سالگی از روستا بریدم در حالیکه اشک بسان باران
از چشمهایم سرازیر می شد. وداعی سوزناک برای من بود.
اما دوباره برگشتم، فقط برگشت من اینبار معنی دار بود. من
این مسئله را برای کسی نمی گفتم, لازم به گفتن هم نبود.
جدایی از کوهها, سنگها, آبها, پرندگان, پروانه ها,
مارمولکها, مارها, عنکبوتهای میهنم برایم بسیار سخت و مهم
بود. اینکه آنها را فراموش نکرده ام با سیاستی که براه
انداخته ام در ارتباط می باشد.
در میان خویشاوندان ما ریش سفیدی بود که خود را بزگ
خانواده می دانست. سعی می کرد خانواده ی ما را هم تحت
کنترل در آورد. پدرم در برابر او خیلی ضعیف و بیچاره بود.
به احتمال زیاد او پی برده بود که من می خواهم مستقل حرکت
کنم و آزادانه بزگ شوم. روزی به من گفت:" چرا چاهایت را از
گلیمت درازتر می کنی, به من احترام بگذار و گوش به فرمان
من باش". بعد در ادامه ی حرفهایش به من چنین گفت:" چرا نمی
توانی راحت وایستی, مگر در بدن تو جیوه ریخته اند, در
برابر بزرگترها جدی بایست؛". قوانین فئودالی را بر من
تحمیل می کرد من هم گوش نمی دادم و حرکت می کردم. می خواست
من را هم تحت کنترل خود در آورد. بخاطر اینکه تسلیمیت را
قبول نکردم و در برابر اینگونه مسائل مقاومت می کردم از
لحاظ اجتماعی مورد قبول واقع می شدم. امروزه هم د مورد
قبول دوستان و خلق خودم هستم. حتی دشمن مجبور است به من
احترام بگذارد. اگر قرار باشد رک و پوست کنده صحبت کنم
بایستی بگویم که من نمی توانستم تحت نظارت یک دهاتی باشم.
هدفم هر چه می خواهد باشد مساله این نیست فقط من نمی
توانستم تا آخر عمر در کنار مادر, پدر هم روستاییان و
دوستانم باشم.
در آن دوران وارد مرحله ی مهمی از مبارزه شده بودم. بایستی
بعضی از ویژگیها را از لحاظ اجتماعی شفاف کنم. گفتم که
روابط خانوادگی چگونه خانواده را به جان هم می اندازد. من
این خطر را حس می کردم و در صدد پیمودن طریق پیشرفت
اجتماعی برآمدم.
مانع بزرگی که بر سر راه پیشرفت اجتماعی وجود دارد
اختلافات مشهور کردها است. دعواهای خونی, دعوای همسایه های
دیوار به دیوار, دعوا بر سر سگ, دعوا بر سر خر, دعوا بر سر
زمین. عواقب ناگوار این گونه دعواها را دیدیم. این گونه
دعواها و اختلافات عکس العملهای بسیار ابتدایی و عقب مانده
هستند. من از این وضعیت بسیار ناراحت می شدم. جوابی که
برای این تضادها و اختلافات پیدا کردم این بود که باید بر
ضد اینها عمل کنم.حالا چگونه باید بر ضد آنها عمل کرد؟
بایستی روابط اجتماعی جدیدتری ایجاد کرد. برای همین با
آنهایی که به خانواده و دیگران دشمن می دانستند من با آنها
از در دوستی وارد می شدم. با هم سن و سالهایم به طور
مخفیانه روابط دوستی برقرار میکردم. این کارها را بدور از
چشم بزرگترها و خانواده انجام می دادم بدین ترتیب رو به
سوی سازماندهی جدید و مخفی می آوردم. بنابر این مبارزه ی
من با رد مفهوم دشمن آنها آغاز شد.
من در هفت سالگی اینگونه بزرگ شدم. اگر جایی نمی رفتم می
گفتند:" باز هم جیوه آمد". ده ساله بودم که به مادرم
گفتم:" تو چه جور مادری هستی که من را به دنیا آوردی و با
مشکلات و سختیها مواجه کردی؟". این در واقع نوعی حساب
خواهی بود." تو می دانی که از یک بچه چه می خواهی؟" رابطه
ی مادر و فرزندان را به مانند رابطه ی مرغ و جوجه هایش
تشبیه کردم. به این پی برده بودم که مادری عاصی نباید
انتظارات زیادی از بچه هایش داشته باشد.
من خیلی متحرک بودم. البته تعادم را هم از دست نمی دادم.
در کارهایم بسیار با دقت و منظم عمل می کردم. مثلا وقتی با
مارها, گرگها و پرندگان می جنگیدم بسیار دقت به خرج می
دادم چون احتمال این وجود داشت که به من آسیب برسانند. بر
بالای صخره می رفتم و دست به هر چیزی می زدم. اما هیچ کدام
از آن حیوانات نتوانستن به من آسیبی برسانند. خودم را دچار
مشکل و گرفتاری نکردم. آهنگ کاری ام متنوع بود. هیچ کس
نسبت به کارهایم عکس العمل منفی نشان نمی داد. بخوبی می
دانستم که چگونه دیگران را مجذوب خود کنم. چیزهای عجیبی
برایشان تعریف می کردم. همه از خنده روده بر می شدند. مهم
این بود که به تو گوش کنند. حالا برای این کار جذابیت لازم
است, یا شیوه ی بیان, بحث دیگری است. آنها چه می خواستند
بر طبق میل آنها بود؛ نه طبق خواسته ی من. ما در پایان
خواسته های خود را مطرح می کردیم. خواست من جنگ است,
اتحادی بزرگ و مبارزه ای گسترده است. نتیجه و محصول این
خواست و تلاش بعد از چهل سال هویدا میشود برای اینکه
بتوانم به نهایی خودم برسم لازم بود که در ابتدا بر اساس
میل آنها حرکت کنم. مثلا اگر می گفتند" کاش ما هم پسری درس
خوان داشتیم" من درس خوان می شدم. همه ی این کارها را برای
این انجام می دادم که مرا دوست بدارند. البته من اصلا آنها
را قبول نداشتم و از وضعیت آنها راضی نبودم. برای اینکه
اینها را با خودم همراه کنم بایستی این کار را انجام می
دادم. با اینهمه اصلا از زندگی فئودالی روستا دل خوشی
نداشتم.
پسر یکی از همسابه های ما ازدواج کرده بود. البته برای بار
دوم بود که ازدواج می کرد. همسر دومی او هم یکی دخترهای
همسن و سال من بود. من با ازدواج موافق نبودم. دادن این
دختر به این مرد در برابر پول کار بسیار اشتباهی و بی
اخلاقی محض بود. اگر از دستم برمی آمد دختر را از آن مرد
می گرفتم. اما متاسفانه زورم به او نمی رسید.
برگرفته از تحلیلات رهبری
ادامه دارد...
[صفحه اصلی]