کردی|ترکی|عربی|انگلیسی|آلمانی |فارسی

          HPG  ضامن تحقق آزادی و کنفدرالیسم دمکراتیک می‌باشد                 

 

 

 

ای زمان یا با تو نخواهم زیست یا تو را با آزادی خواهم آراست

اولین عصیان(1)

 

 

"نمی دانند اما عمل می کنند"(کارل مارکس)
زندگی در واقع یک رویاست, حال تو در درون این رویا خواب می بینی؟ دوران کودکی من مرحله ی غیر متعارفی نیست. شرایط و وضعیت زندگی ام در این دوران بسیار عقب مانده تر از شرایط دیگران است. فکر می کنم از این لحاظ جالب توجه است. پدر و مادر نمی توانند خواسته های فرزندان خود را برآورده سازند. روستا هم همینطور. آنچنان محروم و فقیرند که حتی آب آشامیدنی هم ندارند. مدرسه ندارند. حتی در حدی نیستند که رویاها و خیالبافیهای بزرگ و وسیع در سر بپرورانند. فرزند مورد نظر ما در سرزمینی فقیر زندگی می کند. مگر ممکن بود در چنین شرایطی بتوان خوابهای خوش دید و اندیشه های نو در سر پروراند؟ من جرات تخیل و رویا نداشتم. ما همسایه ای داشتیم به اسم"خزو". می دانید که همسایه های دیوار به دیوار زیاد از همدیگر راضی نیستند. خزو زن فقیری بود. بخاطر اینکه مرغ خزو به میان ما می آمد, هر روز او و مادرم با هم دعوا می کردند. اما دعوای آنها بی نتیجه بود و هیچ ارزشی نداشت. من از این دعوا نتیجه گرفتم که هیچ وقت وارد دعوای بدون نتیجه نشوم. دعوا کردن کار هر روز مادرم با هممسایه ها بود.
وقتی برای اولین بار صدای شلیک گلوله طپانچه را شنیدم احساس عجیبی به من دست داد. صدای گلوله از پشت مسجد می آمد. زهر ترک شدم. گفتم:" این چه صدای عجیبی است؟". وقتی دیدم انسانها با این وسیله به هم حمله می کنند با خودم گفتم:" این چه دیوانگی ای است؟ چگونه جرات این کار را می کنند؟". نمی دانستم چکار کنم. آن سلاح من را شوک زده کرده بود. این تیراندازی طپانچه بود در روستای ما! من ترسیدم به تماشای آن بروم.
علت آن این بود که من این کار را اشتباه و غیر عاقلانه می دانستم. معتقد بودم که این کار اشتباه و غیر عاقلانه می باشد. معتقد بودم که اختلافات و مشکلات مردم با چنین روشی حل نمی شود. می دانستم که اینگونه دعواها عاقبت خوبی ندارد. شوک زده شده بودم چون احساس خطر می کردم. هیچ وقت این دعواها در نظرم ارزش پیدا نکرد. من همیشه سعی می کردم اختلافات و تناقضاتی که منجر به دعوا می شود را به زمینه برای ایجاد روابط دوستی تبدیل کنم. در این کار هم بسیار موفق بوده ام. تا آنجایی که می دانم دهاتیها با سنگ و چوب دعوا می کنند چیزی که عجیب می آید بکار بردن اسلحه در دعواهاست. این کار دیوانگی محض است. در اینجا این مطرح می شود که از طرفی سر به عصیان برمی داری و از طرف دیگراستفاده از اسلحه را صحیح نمی دانی! وقتی صدای گلوله از پشت مسجد به گوشم رسید گفتم:" این مرد چگونه به خود اجازه می دهد اسلحه شلیک کند". می گفتم نباید در ده اسلحه بکار آید. این برخوردی واقع بینانه بود. چون معتقد بودم که اختلافات با اسلحه حل نمی شود. اگر دقت کنید من بر نهایت آساش و آرامش اصرار می ورزم. بکارگیری اسلحه در دعواها را کار نادرستی می دانستم و اکنون نیز به چنین چیزی معتقدم. در اینجا می خواهم مطلبی اضافه کنم: دو رفیق داشتم. روزی شنیدم که یکی از آن دو رفیقم دیگری را با چاقو کشته است. این حادثه برایم بسیار تراژیک بود. این صحنه را هیچ وقت فرموش نمی کنم. اینگونه حوادث نبایستی در روستا روی می داد. آنرا بسیار جنایت آمیز و وحشیانه می دیدم. مدت مدیدی تحت تاثیر این وقایع ماندم. هنوز هم بخاطر دارم آن حوادث را.
اگر دست به مبارزه و کاری بزنم بسیارجدی با آن برخورد می کنم و هم توجه و وقت خودم را وقت آن میکنم. در غیر این صورت نمی توان از عهده آن بر آمد که این نیز موجب شکست سنگینی می شود.
مثلا کمی به تفاوت میان شیوه مبارزه و دعوا کردن من و طریق مبارزه و دعوا کردن کردها پرداخت. همه می توانند بسان دهاتیها دعوا کنند و حتی همدیگر را بکشند. کشتن انسانها مستلزم جرات زیادی است. حتی بکار گیری اسلحه کار بسیار خطرناکی است. اما من چرا با اشخاص آن زمان قهر کرده و در برابر آنها موضع گیری کردم؟
البته اشخاص مورد نظرم بعدها مردند. کسی که اسلحه بکار برد شانس زیادی نداشت. حتی اسم او را هم بر زبان نیاوردند. بنابر این میان شیوه ی مبارزه و دعوای کلاسیک و شیوه ی مبارزاتی من تفاوت بسیار بزرگی وجود دارد. دعوهایشان موجب نابودی آنها می شود. درحالیکه شیوه ی دعوایی من باعث بروز پیشرفتهای مهمی در کردستان شده و می شود.
سرپیچی من از مقررات و قوانین جامعه نشان از برهم زدن بازی توسط من بود. باید در اینجا بسیار حساس حرکت کرده و ودلایل آنرا بخوبی درک نمود. حتی زمانی که در روستا هم بودم می خواستم در راهی جدا و متفاوت از همه حرکت کنم. درک این موارد آموزنده است. در نزدیکی روستا باغ کوچکی داشتیم. من « باغ را تبدبل به مدرسه کرده بودم. همه ی کتابهایم را آنجا جمع کرده یودم. در زیر هر یک از درختای پسته, بادام و انگور جایی درست کرده بودم. خودم را دراز می کردم و مطالعه می کردم. خیلی به خودم فشار می آوردم. برنامه ی منظمی نداشتم. بعضی وقتها ریاضی می خواندم, بعضی اوقات تاریخ مطالعه می کردم. خلاصه به همه چیز علاقه نشان می دادم. در آن « زمان نمی توانستم ارزیابی علمی انجام بدهم. همه ی درسهایم را می خواندم و هم به کارهای باغ می رسیدم. روزی برادر میانی ام نزد من آمد. با هم دعوا کردیم. علتش این بود که در حین کار اشتباهی از او سر زده بود. از بی توجهی و بی احترامی او نسبت به کار و تلاش نکردنش ناراحت شدم و در برابر او موضع گرفتم.سعی کردم او را از باغ اخراج کنم. وقتی دیدم مقاومت می کند او را مجبور به فرار کردم و فرار کرد و رفت. وقتی فرار کرد سراغش را گرفتم و او را تعقیب کردم. بی وقفه بسوی او سنگ پرتاب می کردم. نزد پدر و مادرم رفت. پدر و مادرم در آن نزدیکی گندم را برای تهیه ی بلغور آماده می کردند. به خانواده پناه برد. فکر می کرد فقط با پناه بردن به خانواده می تواند ازحملات من در امان بماند. اگردستم به او می رسید حسابی کتکش می زدم. چند تا از سنگهایم به او برخورد کرد. چنان عصبانی شده بودم که اگر می گرفتمش حتما جایی از بدنش را یا زخمی می کردم یا می شکستم!
وقتی به خانواده پناه برد اولین کسی که به داد او رسید پدرم بود. پدرم به طرف من آمد. من هم وقتی دیدم پدرم دارد به سوی من می آید کمی عقب نشینی کردم. به سوی ده به حرکت افتادم. همه‌ی اهالی روستا متوجه این مساله شده بودند. پدر و پسر با هم دعوا می کنند. البته وقتی عقب نشینی کردم ساکت نماندم بلکه با پرتاب سنگ از خودم دفاع کردم. پدرم هم به من حمله میکرد. او از من قویتر بود. توانستم به درون کوچه های روستا حرکت کنم در غیر این صورت شانس زیادی برای پیروزی نداشتم. وقتی به داخل روستا رفتم پدرم هم دیگر خسته شده و یا دیگر لازم ندید که پی من بیاید. خلاصه برگشت و رفت بدین ترتیب در شرایط تعادل ماندیم.
من به این اکتفا نکردم. پدرم بسته ی سفیدی داشت که پولهایش را در آن مخفی می کرد. سراغ آن را گرفتم و بالاخره در زیر سقف طویله پیدا کردم. ده دینار پول برداشتم و برای همیشه روستا را ترک کردم و البته آن موقع ده دینار, پول زیادی بود. خلاصه کین و نفرت من، من را به عصیان و ترک از روستا نمود.
حالا, چرا روستا را ترک کردم؟ چون از خانواده ام بسیار ناراحت شده و با آنها قهر کرده بودم. انسان وقتی از خانواده اش ناراحت می شود دیگر ماندن درآن خانواده ارزشی ندارد حتی ماندن در روستا هم فایده ای ندارد. برای همین مجبور شدم بسوی شهر حرکت کنم.
شهری که در آن هنگام می شناختم شهر" نیزیپ" بود. البته" بیرجیک" را هم می شناختم. یادم هست ظهر بود و خورشید به شدت می تابید که من از روستا خارج شدم وبسوی شهر براه افتادم و از دره ها و تپه ها گذشتم. با چشمی گریان و با دلی حسرت آمیز از روستا دور شدم.
گزار از روستای همجوار کار راحتی نبود. آن روستا سگهای زیادی داشت . از یک طرف خیلی بچه‌‌ی ترسویی هستی و نمی دانی چه بر سرت خواهد آمد. با این همه به خودم گفتم" تو باید موفق بشوی". توانستم اینگونه به خودم روحیه بدهم و از طرفی دیگر در برابر سگها از خود دفاع کنم و از طرف دیگر مواظب بودم کسی من را نبیند. از اولین روستا بسرعت رد شدم. نرسیده به دومین روستا این احتمال وجود داشت که ماشینی از آنجا عبور نماید. ماشین هم نه ماشین مسافر کشی بلکه ماشین اداره پست. بسرعت خود را به روستای" قره مزرا" رساندم. در « نزدیکی درختی بود رفتم زیر سایه درخت نشستم. ماشین آمد و سوار شدم و با پرداخت کرایه ماشین که فکر می کنم دو و نیم دینار بود خود را به بیریجیک رساندم.
در آن هوای سوزناک از بالای "پل" رد شدم. با اینکه سن کمی داشتم توانستم این کار را انجام دهم. در آن سن و سال سوار ماشین شدن کار سختی بود. فکر می کنم دوره ی ابتدایی را تمام کرده بودم. از آنجا به نیزیپ رفتم. در دشت" باراک" در مزارع گندم شروع به کار کردم. در دشت" باراک" در مزارع گندم شروع بکار کردم. دشت "باراک" دشت حاصلخیزی است. درو کردن ساقه های گندم کار خیلی سختی است. با چند نفر از دوستان و آشنایان به سر کار رفتم. دستمزد ما روزی دو و نیم لیره بود. مهمتر از همه روزی سه وعده صبح, ناهار وشام هم یه نا می دادند. دوغ هم می دادند. آن روزها را با دوغ گرم سپری کردم. نتوانستم زیاد آنجا بمانم و حوصله ی کاری ام سر رفت از طرفی فصل درو هم داشت به پایان می رسید. ده لیره دستمزد گرفته بودم. برگشت من به خانه معنی دار بود. ده لیره از پدرم گرفته بودم و ده لیره هم خودم بدست آوردم.
این اولین عصیان من بود. برای خودم باغچه ای درست کردم. این باغچه ی من شبیه باغچه ام در مرکز حوزه‌ی فعالیتهای خاورمیانه[سوریه] بود. در واقع آکادمی در آن زمان شروع بکار کرد. باغچه ی خوبی بود. همه‌ی کارهایش را خودم انجام دادم. از طرفی برادرم خواست خراب کند اما من جلویش را گرفتم و با او جنگیدم چون به نظر من زندگی در مسیر صحیحی حرکت می کرد. بنابر ین اجازه ندادم کسی آن را آلوده کند. برای همین در دفاع از آن برآمدم.
من دعوا و مبارزه را بسان یک هنر در نظر می گیرم. جنگ و مبارزه ای که براه می اندازم حداقل به اندازه ی عمرم طول می کشد. تا زمانی که من زنده هستم ازسرعت و شدت این جنگ کاسته نخواهد شد. برنامه ریزی آن را انجام داده ام. و هر روز به آمادگی آن می پردازم. هیچ کس نمی تواند از ارزش این جنگ بکاهد. در اینجا یک ارائه مطرح است. من دارای شیوه و منطق مخصوص به خودم هستم در گدشته این افکار و برنامه هایم را در سطح ملی این کار را انجام می دهم. در این راه پیشرفت قابل ملاحظه ای نموده ام. در شرایطی که کلیه ی جنگهای ملی, طبقاتی رو به اتمام می رسند من وسیعترین جنگ و مبارزه را به راه انداخته ام.


برگرفته از تحلیلات رهبری


ادامه دارد...


 

 

 

 

[صفحه اصلی]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صفحه‌ اصلی

خبر

تحیلات رهبری

گالری رهبر آپو

رهبر آپو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
   
 
 

سايت رسمی HPG ( نيرو‌های مدافع خلق) .
اين سايت توسط مرکز ارتباطات HPG حاظر شده است.

تمام حقوق  اين سايت محفوظ می‌باشد.