کردی|ترکی|عربی|انگلیسی|آلمانی |فارسی

          HPG  ضامن تحقق آزادی و کنفدرالیسم دمکراتیک می‌باشد                 

 

 

 

ای زمان یا با تو نخواهم زیست یا تو را با آزادی خواهم آراست

گفتار و عمل انقلابی

 

 

آزادی از کودکی شروع می شود! (2)

 

اینکه حق داشتم و یا نه بحر دیگری است. اگر به اندازه ی کافی نان بدست نمی آوردم به کوه می رفتم. ریشه ی گیاهان, سبزی و میوه جمع می کردم. بعضی وقتها دزدی هم می کردیم. در اکثر مواقع با سعی و توان بازوی خودمان غذا بدست می آوردیم. من در این کار از همه جلوتر بودم. و برای همین بود که توانستم اولین گروه را در میان بچه ها سازماندهی کنم. به آنها میگفتم که بیایید برویم هندوانه بیاوریم, پسته بخوریم, انگور برداریم".
پدران برای فرزندانشان در حکم یک رهبر می باشند. پدر من هم برای من چنین ارزشی داشت اما قدرت اداره ی امور را نداشت. یکی از دلایلی که باعث شد من زود هنگام وارد کار مدیریتی و اداره ی امور شوم ضعف و نارسایی پدرم بود. من آنموقع می گفتم" کاش پدرم هم مثل بقیه پدرها می توانست ما را به خوبی اداره کند و خلا های موجود در زندگی را از میان بردارد و آن را پر کند". خوب شد که چنین پدری داشتم. چون اگر اینجوری نمی شد نمی توانستم در سنین کودکی فنون رهبری و سرپرستی را یاد بگیرم. می گفتم" پدرم نمی تواند ما را بخوبی سرپرستی نماید, آدم ضعیف و بیچاره ای است". تا آنجایی که من می دانم کسی که بیشتر از هر کس در روستا در جستجوی سرپرستی و رهبریت بود من بودم. در این میان بود که درسهای اساسی رهبری را آموختم. روزی پدرم با یک نفر دعوا کرد. آن مرد پدرم را به زمین زده و بر روی او نشسته بود بطوریکه پاهای پدرم در هوا می چرخید. بر سر خواهر بزگم فریاد می زد." آهای دختر ! برو چاقو بیار". بی فایده بود چون اگر چاقو هم می آوردند او نمی توانست با چاقو دعوا کند, کاملا دست و پایش گیر بود. از طرفی اسلحه می خواست. می گفت: "عبدالله برو اون اسلحه رو بیار". من از این وضعیت خجالت می کشیدم. با خودم گفتم من نباید هیچ وقت اینگونه با کسی دعوا کنم یعنی اگر زورم به کسی نرسید چرا با او دعوا کنم. چرا کاری را که توانش را ندارم تا دم مرگ سراغ آنرا بگیرم.؟!
وقتی پدرم به بیرجیک (شهری است در چند کیلومتری اورفه) می رفت من هم با او می رفتم. خیلی تعجب می کردم؛ " اینها چه اند؟ " اولین جنگ اینگونه آغاز شد. شهر در نظرم بسان کوهی بود که داشت بر سرم خراب می شد. وقتی در خیابانهای این شهر"بیرجیک" راه می رفتم احساس می کردم در میان نیروهای دشمن حرکت می کنم. پدرم برای من تکیه گاه نیرومندی بود: چون او بود که مرا در آن خیابانها به حرکت در می آورد.
پدرم خیلی هم آدم بدی نبود؛ از من خیلی راضی بود و به من اعتماد داشت. من بیش از هر کس او را خشنود می کردم. اما با اینهمه در برابر او بارها دست به عصیان و سرپیچی زده بودم. در واقع مصداق فرزند نابکار خانواده بودم.
البته همیشه در برابر پدرم عصیان نمی کردم یا اینکه مدام به او گوش نمی دادم کاملا برعکس, پدرم اکثر اوقات از من راضی بود. روزی در کنار درختی ایستاده بود و خطاب به اطرافیان به من اشاره کرد و گفت:" کسی به او کاری نداشته باشد بر پیشانی اش فتح نوشته شده است". فکر می کنم این چیزها را با توجه به کارها و کارنامه ی کاری ام به من می گفت. کار نمی کردم اما اگر تصمیم به انجام کاری می کردم آنرا به خوبی به پایان می رساندم. شاید هم پدرم تحت تاثیر این ویژگی من قرار گرفته بود هنوز هم این حرفهایش را به یاد دارم که می گفت: " تو به هر جایی بروی آنجا را فتح می کنی, بر پیشانی ات علامت فتح نوشته شده". هنوز هم دقیقا نمی دانم چرا چنین گفت. با هم جور در نمی آمدیم. همیشه مخالفت می کردم. مطمئنم که کارم را خوب انجام می دادم. براحتی توافق نمی کردم. کار زیادی انجام نمی دادم, کمتر به انجام دادن کار مبادرت می ورزیدم اما همانطور که گفتم کارم را مرتب و منظم انجام می دادم. منظور از فتح همان شیوه ی فتح کردن است. آن موقع 10 سال بیشتر نداشتم.
خیلی بچه ی عاقل و هوشیاری بودم. به انسانها نگاه می کردم و از آنها درس می گرفتم. پدرم بسان یک عالم رفتار می کرد و برای خود معیارهای خاصی داشت.
من سابقا زیاد نیرومند نبودم. پدرم میگفت:" هیچ کس به تو اعتنا نخواهد کرد". این گفته ی پدرم به نوعی حالا هم جریان دارد. یعنی من تنها هستم. اما از پدرم نیرومندتر هستم. تصور کنید کسی که این حرفها را می زد خودش آدم بسیار ضعیفی بود. من حتی یک ذره هم از گفتار و داناییهایم دور نشده ام, در حال حاضر از همه قویترم. هم از پدرم و هم از پدر بزرگم.
مردم می گفتند" پسر هیچ کس مثل پسر او (پدرم) نشود". پدرم هم در شرایطی نبود که مرا راهنمایی کند. پدرم از دستم به ستوه آمده بود, من پدری او را از بین برده بودم. فردی بود به اسم" اسماعیل". این اسماعیل خیلی آدم تنبلی بود. اولین نصیحت پدرش به او چنین بود:" پسرم! جلوتر از همه حرکت نکن, در آخر همه نمان. درست در وسط قرار بگیر". کاملا یک فلسفه ی دهاتی. این مرد پسرش را به مدرسه نمی فرستاد. اما وقتی دید ما بچه ها را به مدرسه می فرستیم و آینده ی آنها را می اندیشیم او هم پسرش اسماعیل, را به مدرسه فرستاد. البته پسرش بعدها وارد کار خانواده شد و در راه پیشگامی قدم نگذاشت.
زندگی همه ی دهاتیها پر از دعواست. این شیوه ی زندگی هیچ موفقیتی در پی ندارد و یا با مبارزه ی مردمی هم مغایرت دارد. یعنی اختلاف درونی باعث نابودی آنها می شود. وجه دیگر این مسئله پاسیویسمی است که خدا را شکر می کند. نتییجه و حاصل این دعواها و شکر گذاریها تسلیم شدن به سرنوشت است.
وقتی خانواده ی ما با خانواده ای دیگر دعوا می کرد پدرم می گفت:" برو! اینجوری دعوا کن, اینگونه فحش بده!".
اما من به حرف او گوش نمی دادم. اگر طبق گفته ی او عمل می کردم خیلی زود از میان می رفتم. حتی به سن پانزده سالگی هم نمی رسیدم. پدرم هم می خواست مثل آغا ها جنگ کهنه و پوسیده را براه اندازد.
معلوم می شود که مادرم برایم بهترین معلم بوده است. این زن(مادرم) بیش از هر زن دیگری غوغا به پا می کردو همیشه برای دعوا کردن حاضر بود. من از این وضعیت بسیار خجالت می کشیدم. با خودم می گفتم کاش من چنین مادری نداشتم. می گفتم چرا این زن اصلا خجالت نمی کشد یا از این کار خسته نمی شود چطور می تواند با هر کس دعوا براه بیندازد و عصیان کند. من با اینکه بچه بودم از خجالت آب می شدم. فکر می کنم جنبه ی تاکتیکی من از آنجا ناشی می شود. در زیر آن عصیانگریهای مادرم ضعفی نهفته بود. این را می دیدم. چون آنهمه داد و فریاد می زد واینطرف و آنطرف می رفت اما نتیجه‌ای بدست نمی آورد. دلم می خواست به مادرم اعتماد کنم. اما کاری از دست مادرم بر نمی آمد. پدرم هم چنین وضعیتی داشت. بزرگترین کاری که پدرم انجام می داد این بود که بر بالای بام می رفت چشمهایش را می بست و شروع به فحش دادن می کرد. معلوم نبود چه فحشهایی هم می داد. بعد از اینکه خیلی فحش می داد و جیغ می کشید می آمد سرجایش می نشست. یکی از عملیاتهای اساسی اش در برابر دشمنانش این بود. هر دوی آنها هم بر من تاثیر گذار بوده اند. آنها هر چند می گفتند یا انجام می دادند من عکس آنها را رفتار می کردم و بدین گونه مبانی اساسی رهبری را یاد می گرفتم. من با آن سن کمم اعمال و کردار آنها را می سنجیدم و آنها را رد می کردم. می دیدم که از دعواها و کارهایشان نتیجه ای نمی گیرند. بنابر این بر عکس آنها عمل می کردم. خانواده, پدرو مادرم باعث شد که از همان دوران کودکی سردی و گرمی روزگار را بچشم و تجارب مهمی را کسب نمایم. بعد از آن نسبت به هیچ چیزی تعجب نکردم. سختیها و تلخیهایی که که در دوران کودکی متحمل شدم باعث شد تا من بتوانم کارها را بخوبی اداره و رهبری نمایم. من همیشه در برابر شکستهای بزرگ, دردها و ناکامیهای سنگین و بی لیاقتیها موضع گیری نموده ام. پدرم به من می گفت:" اگر من بمیرم حتی یک قطره اشک هم از چشمانت سرازیر نمی شود". او می دانست که من با چه چیزهایی مخالفم. دلم به حال پستیها و خواریها و چیزهای بی ارزش نمی سوزد. اما از یک طرف هم انسان بسیار حساسی هستم. جنبه عشق من, جنبه احساسی من از جوانب علمی و دانش من بسیار قویتر است. هیچ کس نمی تواند منکر این باشد که من بر اساس خط مشی حرکت می کنم که سطح علمی بودن آن بسیار گسترده و قوی است.
من در واقع در حال جنگ و درگیری احساسات هستم. البته انقلابها در آغاز در قالب احساسات بوقوع می پیوندند. به همان اندازه ای که در برابر زشتیها با کین و نفرت زیاد مبارزه را شروع کردم به همان اندازه برای آفریدن خوبیها و زیباییها از هیچ تلاشی فرو گذار نکرده ام. قبلا به این سطح از آگاهی و سیاست نرسیده بودم. بنابر این بیشتر احساسی عمل می کردم. من حتی سعی می کردم عقب مانده ترین و و زشترین چیزهایی که در روستای ما بودند را درک کنم. روستائیان فرزندان خود را حتی از فرزندان بزرگترین حاکمان هم ارزشمند تر می دانستند. در حالیکه شاید از بدبخترین و زشترین انسانها یودند. خانواده ها فرزندان خود را بسیار دوست داشتند و هر چند دارای ارزش آنچنانی هم نبودند, می گفتند" ببینید فرزند من در این دنیا تا ندارد!" این در واقع یک ایدئولوژی است. یعنی چنان زندگی بی ارزش را که تمامی دارایی یک خانواده عبارت است از یک قطعه زمین خشک, چند راس بز , یک راس خر و یکی دوتا سگ به اضافه ی دو بچه ی نحیف و لاغر. خانواده این فرزندان خود را از میهن حتی از خدا هم با ارزشتر می دانند. بگونه‌ای که چشم خانواده غیر از آنها کس دیگری را نمی بینند. روابط خانوادگی در خانواده ی ما اینگونه است. کار در مزرعه مهم بود. من هم در مزرعه کار می کردم. بسته های گیاه برای ما کار سنگینی بود. معتقد بودم که نباید تا آخر عمر به چنین کاری مشغول شد. یکی دوباربه " چوکوراوا" رفتم و برای جمع کردن . برداشت پنبه در آنجا هم زندگی ام پر ازسختی و شفقت سپری شد . در آنجا فهمیدم که تلاش و کوشش چه رابطه ای با زندگی دارد. اما نمی خواستم اینگونه زندگی کنم. با برادر و خواهرهایم هم درگیر می شدم. علی رغم همه ی زشتی ها و بدیها با هم برادری می کردیم. باز هم من مسلط بودم البته در مسیری راست.
وقتی برای کاری می رفتیم می گفتم همه باید کار کنند. خواهری داشتم که زیاد نمی توانست کار کند. به او می گفتم تو هم باید مثل بقیه کار کنی. شاید هم می خواستم برتری خودم را بر او تحمیل کنم. او هم می گفت :" تو فقط زورت به من می رسد". من می خواستم نیرو و زورم را در خانواده به شیوه ای صحیح بکار ببرم. برادری داشتم که خیلی دست و پاچلفتی و منفعل بود. در او این وجود داشت که او هم راه و رسم سنتی خانواده را طی کند. فکر می کنم بعدها هم همینطور شد. بنابر این انتقاد کردن از او بجا بود؛ او حتی نمی توانست سوار یک خر شود. ما دونفر پاهایش را می گرفتیم و او را سوار خر می کردیم. خیلی زود بیمار می شد و از همه چیز دور می شد. من این وضعیت را قبول نمی کردم. البته به این خاطر دعوا هم می کردیم. من گاهی وقتها بازی هم انجام می دادم؛ باری" یک پا" باری" عاشق" و تا حدودی هم کشتی می گرفتم. با دخترها هم بازی می کردم. روزی دختری که من با او بازی می کردم ازدواج کرد اما او دختر بسیار کوچکی بود. برای همین بعد از اینکه ازدواج کرد به نزد او رفتم و به او گفتم بیا بازی کنیم! این خاطره را من بیاد نداشتم بلکه خود آن زن گفته بود.
اگر در برابر شکست بازیهایم با دختران ده عکس العمل از خود نشان نمی دادم نمی توانستم امروزه دختران, را برای آزادی جذب کنم. انسان باید دارای شخصیت با ثباتی باشد.
نباید به کودکی خود خیانت کرد. می دانید مشکل بزرگان چیست؟ مشکل و تناقض اصلی آنها این است که به آرزوهای دوران کودکی خود خیانت می کنند. من حتی نمی خواهم به آرزوها و خیالات کودکی خود هم خیانت کنم. آزادی اینگونه شروع می شود. و آرزوهای کودکانه آرزوهای مقدسی هستند, صلح آمیزند. و فادار ماندن نسبت به این آرزوها بیانگر رابطه ای راستین با زندگی است. قبول و تصویب کردن مرد سنتی و معمولی کرد بسیار خطرناک است. من از دخترها این سوال را پرسیدم" شما چگونه چنین مردها یی را قبول می کنید؟" اگر منرا با زنجیر هم ببندید این نوع رابطه را نمی پذیرم.
در روستا دختری را شوهر داده بودند. می گفتند , برای اینکه زن همیشه در خانه بماند او را به ستونی بسته بودند. سپس گفتند, زن بندها را پاره کرده و فرار کرده است. از خودم پرسیدم چرا آن زن فرار کرده؟ با این حال, باز هم زنان امروزه بشکل بسیار پستی وابسته می شوند. من چگونه می توانم چنین خانواده ای را یک خانواده ی واقعی بحساب بیاورم؟
روز اول که به مدرسه رفتم نام و نام خانوادگی ام را به من یاد دادند. معلم مرا صدا کرد و من به پای تخته سیاه رفتم. معلم به من گفت: نام و نام خانوادگی ات را بنویس. این برای من یکی از مهمترین امتحانها بود. سخنان او را در ذهنم حک کرده‌ام. نام و نام خانوادگی من حرف زیادی دارد بنابر این وقتی که نوشتم نمره ی خوبی گرفتم. روزهای اول مدرسه برایم خیی سخت بود. مشکل زبان مطرح بود, مشکل از بر کردن هم در یک طرف وجود داشت. من که در خانه با مشکلات و سختیهای زیادی روبرو بودم و مشکلات روستا هم از سوی دیگر مرا دچار گرفتاری میکرد. سختیهای مدرسه را هم تحمل می شدم. مسئله‌ی من مصداق این بود که می خواستم از باران خلاصی یابم اما گرفتار تگرگ می شدم. واقعیت خیلی مشکل ساز است؛ چنان تلخ است که تو را لحظه ای به حال خودت رها نمی کند. فکر نمیکنم هیچ بچه ای به این اندازه متحمل سختیها و رنجها شده باشد. بچه های امروزی در شرایط فوق العاده راحتی بسر می برند. البته خانواده ای که بر فرزندان سرپرستی کامل داشته باشد می تواند دوران تحصیل آنها را نیز بخوبی برنامه ریزی کند. بدون اینکه بر آنها فشار وارد شود. که این نیز برای فرزند یک ضمانت محسوب می شود. من چنین ضمانتی نداشتم. داشتن تکیه گاه و ضمانت در زندگی مثمر ثمر و مفید واقع می شود. اما من خودم تکیه گاه خودم بودم. اگر احتمالا دایی و پدر نیرومندی داشته و به آنها تکیه می کردم جور دیگری به بار می آمدم. اما بدین گونه نبود. بنابر این توانستم دارای مشی مستقل و مخصوص به خودم باشم. اولین معلم من اسمش" محمد میدان کاش" بود. البته همه ی معلمها حساس هستند. این معلم اهل"کوچوروم" بود. نمی دانم, فکر کنم بخاطر اینکه برایش چندتا تخم مرغ و کمی ماست برده بودم توجه او را به خود جلب کردم. البته مساله فقط این نبود. از همان روز اول من را زیر نظر داشت. روزی مرا به خانه اش دعوت کرد. هنوز هم غذایی را که با او خوردم به یاد دارم. احساس غرور می کردم و تبدیل به بهترین شاگرد معلمم شدم. سعی کردم این احترام را همیشه نگاه دارم. از همان روز اول تا کنون نسبت به معلم و شغل معلمی با دیدی احترام آمیز نگریسته ام. هیچ وقت بی ادبی از من سر نزد, شلوغی نمی کردم و می خواستم همیشه بهترین دانش آموز باشم. چه در دوران دانش آموزی, چه در دوران طلبگی و حتی در موقعی که در مزرعه کار می کردم سعی می کردم از بهترینها باشم.
چرا من براحتی شکست نمی خورم؟ نه در بازیهای کودکانه و نه در دعواها و یا در مسائل مدرسه و دانش آموزی براحتی شکست نمیخوردم. از دوران ابتدایی تا دانشگاه همیشه از دانش آموزان ممتاز بودم و همه ی معلمان و مدیران مرا دوست داشتند. برخورد من نسبت به آموزش و پروش بسیار جدی است. اکثر معلمان من هنوز هم در قید حیاتند. تعریف و تشویق معلمان از من باعث حسودی دیگر همکلاسیهایم می شد. و این باعث می شد بر آنها تاثیر بگذارم. عملا نقش رهبری داشتم. در کارهای آموزشی, در یادگیری الفبا خیلی جدی و محترمانه برخورد می کردم, و به آن علاقه ی زیادی نشان می دادم.
در دوره ی ابتدایی طلبه ی خوبی بودم. بسیار به مسائل دینی علاقه داشتم و نمازم را سر وقت می خواندم. البته مدتی بر روی این مسائل اندیشه بودم و تا سطح امام جمعه ی روستا پیشرفت کرده بودم. یکی از دلایلی که باعث شد من پیشرفت قابل توجهی انجام دهم؛ خانواده ام بود؛ پدرم فردی بود که نمی توانست معیارها و ارزشهای دینی خود را سازماندهی کند, مادرم توان حاکمیت و تسلط کامل بر روستاییان را نداشت برادران و خوهرانم هم کار زیادی از دستشان بر نمی آمد. چنین بود که به تلاش بی امان برای رسیدن به پیشگامی و رهبری پرداختم. این تلاش و مبارزه شامل هزاران واقعه و هزاران دعواست. یکی از شدیدترین مراحل جنگ کنونی با ترکیه را در آن موقع انجام دادم. مادرم در آن زمان سخنان ارزشمندی درباره ی من گفته بود. شیوه‌ی‌کاری من را می دید. به من چنین می گفت:"احمق! مگر کسی به اندازه ی تو کار می کند؟" او می دانست که با بقیه فرق دارم. تقریبا با ده نفر از دانش آموزان مدرسه تشکیل یک گروه داده بودیم. سرگروه من بودم. من آنها را هر روز به مدرسه می بردم و بعد از اینکه درس تمام می شد به خانه هایشان برمی گرداندم.آنها را بخوبی رهبری می کردم. همه ی آنها را به خواندن نماز وادار می کردم. سر راه مدرسه گودالهایی بود که وقتی باران می بارید باران در آنها جمع می شد.
 

 

ادامه دارد...

 

 

[صفحه اصلی]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صفحه‌ اصلی

خبر

تحیلات رهبری

گالری رهبر آپو

رهبر آپو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
   
 
 

سايت رسمی HPG ( نيرو‌های مدافع خلق) .
اين سايت توسط مرکز ارتباطات HPG حاظر شده است.

تمام حقوق  اين سايت محفوظ می‌باشد.