| |
|
| |
|
ای زمان یا با
تو نخواهم زیست یا تو را با آزادی خواهم آراست |
|
|

آزادی از کودکی شروع می
شود! (1)
يهنوز هم بیاد دارم؛ در زیر سایه ی دیوار
مسجد نشسته بودیم. من برای پیرمردی داشتم صحبت می کردم.
پیرمرد سرش را برگرداند و به من گفت:" پسرم, ما بسان
درختان خشک هستیم. آیا تو می توانی دوباره ما را زنده
کنی؟" این اولین خاطره ام است و هنوز هم بیاد دارم در سال
1994 شاعری نزدم آمده بود. یکی از سخنانم را به من یاد
آوری کرد. به من گفت: " تو در سخنانت گفته ای که بایستی
بتوان برروی سنگ گل رویاند و تبدیل به گل شد". یعنی من گلی
هستم که بر روی تخته سنگی روییده ام. یا اینکه در این کار
موفق خواهم شد. خلاصه, احیای درخت خشک و رویانیدن گل بر
روی تخته سنگ.
همه ی شما حرص و تلاش من را می شناسید.
آزادی از کودکی شروع می شود. من همیشه دوست داشتم گروهی
حرکت کنم. در بازیها و کارهای کودکانه همیشه سعی می کردم
گروهی و بصورت دسته جمعی وارد عمل شوم. من برای اینکه یک
بازی را ترتیب بدهم و بچه ها را بحرکت درآورم از هیچ تلاشی
فروگذار نمی کردم. من دوست نداشتم به تنهایی بازی کنم.
انواع و اقسام بازیهای کودکانه را ترتیب می دادم. شب و روز
بچه ها را به حرکت وا می داشتم. از این لحاظ تا حدودی شهرت
کسب کرده بودم. همهی کودکان خود را از من مخفی می کردند.
می گفتند:" بچه های خود را به این واگذار نکنید". بعدها"
کمال بورقای" هم چنین چیزهایی بر زبان رانده بود. آن موقع
هم افراد زیادی بودند که چنین چیزی را بر زبامن می رانند.
من بسان یک شکارچی در اطراف خانه ها گشت می زدم. می گفتند"
باز هم آمد, بچه های ما را منحرف خواهد کرد".
بچه های زیادی بودند البته بعضی خانوادهها فرزندشان را
برای مامور شدن تشویق و راهنمایی می کردند. اما اگر روزی
آنها را ببینم و به روستا برگردم آنها را با خودم می برم.
آنها را در یک جا جمع می کنم و به آنها بازی یاد می دهم.
من نتوانستم به اندازه ی کافی و به دلخواهم با کودکان بازی
کنم. در واقع به نوعی آزاد نبودم. البته بازیهامان بازیهای
ساده ی کودکانه بود نه جنگ, بازیهایی از قبیل رفتن به کوه,
راهپیمایی, جمع آوری سبزی شکار پرنده . به سختی بچه ها را
به بازی می کشاندم. اما اکنون داوطلبانه می آیند.
همانطوریکه گفتم آزادی از کودکی شروع می شود. مدت زیادی در
کوه ماندم. میوه جمع می کردم. پرنده شکار میکردم.اما پرنده
ها هم رفته رفته کم می شدند. آنقدر سنگ پرتاب می کردم. که
یادم می آید چند تا از پرنده ها را در هوا زدم. دام می
گذاشتم. پرستوهای بسیاری صید می کردم. البته, چهار – پنج
پرنده را به یکبار شکار کردن موفقیت بزرگی بهحساب می آمد.
خودم شکارم را می پختم. این باعث جلب توجه کودکان دیگر می
شد. آنها را به دنبال خودم به دره می بردم و به هر کدام از
آنها تکه ای از گوشت پرنده ها را می دادم. هیچ وقت فراموش
نمی کنم اینکه بعد از شکار پرنده ها, آنها را در پیراهن
دامن مانندم می گذاشتم و محکم می گرفتم. دوروبرم را به دقت
مورد نظر داشتم چون در نزد من چیز خیلی گرانبهایی وجود
داشت. می ترسیدم یکی از آنها از من بگیرند. اگر کسی
کوچکترین حرکتی از خود نشان می داد پا به فرار می گذاشتم.
اما امکان نداشت کسی من را بگیرد. با خودم می گفتم:" نه
خانواده و نه روستائیها نمی توانند من را بگیرند. من شکار
خودم را به شیوه ی خودم خواهم پخت".
در نزدیک روستایمان درختی بود که ما آن را" تاوی" (آفتابی)
یعنی "دارا تاوی" (درخت آفتاب). خیلی درخت بزرگی بود.
تقریبا صد سال عمر داشت. در تابستان زیر سایه ی آن می
رفتم. از این نوع درختها دوتای دیگر هم بودند. هنوز هم این
سه درخت برایم مقدس می باشند.
در زیر سایه ی یکی از این درختان بودم. گرمای سوزناک
تابستان هم به شدت حاکم بود. می گفتند" تکنولوژی می آید"
برای همین دنبال آب می گشتند. واقعا یک قطره آب برایم
بسیار مهم و جذاب بود. در همان نزدیکیها جایی شبیه به یک
غار بود که آب بسیار کمی از آن بیرون می آمد و در ته آن
غار جمع می شد. در گرمای تابستان آن آب بسیار ارزشمند بود.
به سختی خودم را به آن آب می رساندم و دهانم را به آب
میزدم. از این کار بسیار لذت می بردم. هنوز هم آن آب را
بخاطر دارم. آب بسیار زلالی بود. وقتی تکنولوژی را دیدم
گفتم که چگونه می توان مشکل بی آبی را برطرف کرد؟ آب در
کجای روستایمان وجود دارد؟ آیا در این دره هست؟ چگونه می
توان آب را به این مزرعه ها رساند؟
البته که آبهای دیگری هم وجود داشتند. جستجوی آب کار مهمی
بود. آب را در کوزه ها نگه داری می کردند. بدین ترتیب آب
خنک میشد. یکی از بزرگترین آرزوهایم در تابستان بسیار گرم
نوشیدن مقداری از آب کوزه ها بود. البته, آب را با کاسه ای
زنگ زده می خوردیم. آب هم که آب کاملا صافی نبود, نصفش نمک
بود. با اینهمه وقتی آن آب را می خوردیم گویا همه ی دنیا
مال ما می شد.
دست پخت مادرم ر اهیچگاه فراموش نمی کنم. یادم هست مادرم
بلغور را بسیار خوشمزه می پخت. فکر می کنم کسی تا بحال مثل
مادرم این غذا را نپخته است یا اینکه در نظر من چنین است.
زندگی همین بود؛ یک جرعه آب و مقداری بلغور.
بر روی تخته سنگها گودالهایی بودند که ما بدانها" جوزن" می
گفتیم. در آنها آب جمع می شد. ما خم می شدیم و آب آن "
جورن" ها را می نوشیدیم. آنوقت می فهمیدیم که این زمینهای
بی آب و خشک با چه مشکلی روبرو هستند. بنابر این تا زمانی
که کسی تشنگی ندیده باشد غم اینکه چگونه باید بیابانها را
احیاء کرد را نمی خورد. اگر کسی خستگی و گرسنگی نبیند نمی
داند خوردن بلغور چقدر لذت بخش است.
دوستان بسیار خوبی داشتم.با هم کار می کردیم؛ به شکار
پرنده ها می رفتیم؛ با مارها دست و پنجه نرم می کردیم. به
بالای کوه می رفتیم و با هم مسابقه می دادیم. اگر کسی می
توانست با من حرکت کند بسیار خوشحال می شدم. همه ی راهها
یی که پیموده ام, همه افرادی که در برابرم وا می ایستادند؛
از اعضای خانواده گرفته تا خانواده هایی که با خانواده ی
ما دشمنی داشتند, شور و شوق بازیهایم را, تلاش و جستجو
برای پیدا کردن نان و رفتن به مدرسه را به یاد دارم. باغ
کوچکی داشتیم که در آن چند درخت زیتون و چند تا هم درخت
پسته بودند.
زمان رفتن به مدرسه فرا رسیده بود. بایستی به مدرسه می
رفتم. بعد از اینکه از فرا رسیدن فصل پاییز یعنی فصل باز
شدن مدارس مطلع شدم به درختات زیتون تکیه دادم و با خودم
گفتم:" این معلم چیه؛ آیا شیر است, یا ببر یا اینکه گرگ می
باشد؟ با من چکار خواهد کرد". من از معلمان چنین تصوری
داشتم. می گفتم "اینها کی اند؟ چه بلایی بسرم خواهند
آورد؟". این در حالی بود که هنوز پا به مدرسه نگذاشته بودم
و هیچ چیزی نمی دانستم. از همه مهمتر ترکی بلد نبودم!
من خیلی حساس بودم. همسایه ای داشتیم که از من بزرگتر بود
و توجه من را بخود جلب میکرد. اسلحه ای داشت که قدمتش به
قرن نوزدهم می رسید. به اندازه ی یک وجب طول داشت. اول
ساچمه های آن را پر می کرد بعد باروت بر روی ساچمه ها می
ریخت سپس شلیک می کرد. آن اسلحه اولین اسلحه ای بود که من
می دیدم.
در محل تقاطع دیوار ما با دیوار همسایه ماری سیاه لانه
کرده بود. این مار مزاحم مرغها می شد و به آنها حمله می
کرد. بایستی آن مار را از میان بر می داشتم. روزی به
همسایه مان گفتم :" بیا با این اسلحه ات این مار را بزن".
اما همسایه نیم ساعت با ماشه ی اسلحه ور رفت و آن طرف و
این طرف کرد اما شلیک نکرد. به او گفتم:" این چه اسلحه ای
است که تو داری, به چه دردی می خورد؟!".
عجیب اینکه این مرد همیشه این اسلحه را با خود حمل می کرد.
در واقع این اسلحه برایش در حکم نشان قدرت بود. از اسلحه
اش زیاد سر درنیاوردم. اما هنوز هم آن را بیاد دارم. او با
آن اسلحه جرات پیدا می کرد. یک برتری بود برای آن مرد. در
دیوار خانه ی ما کبوترها لانه درست کرده بودند.
وقتی مار از سوراخش بیرون می آمد اضطراب عجیبی ما را فرا
می گرفت. همه به حرکت می افتادیم و با سنگ و چوب به آن
حمله ور می شدیم. مار به لانه ی کبوترها حمله می کرد و
نوزادهای کوچک را می بلعید. در جای دیگری از خانه ما مار
وجود داشت. این, وضعیتی خطرناک بود. بایستی مارها را از
بین می بردیم. اما چندان در این کار موفق نمی شدیم. البته
با مرور زمان توانستیم مارها را بکشیم. بتدریج کشتن مار
تبدیل به یک سرگرمی شده بود.
من حس میهن دوستی نیرومندی دارم. می دانم که با طبیعت
چگونه همزیست شوم و برای طبیعت احترام خاصی قائلم. هیچ وقت
از آن بیابانهای بی آب, دره ها و خرابه ها بیزار نمی شدم.
اما روستائیان ما از آنجا کوچ می کردند.
من هیچ وقت از کوچ و فرار آنها از آن زمینها و خاکها خرسند
نشدم. از اینکه آنها در پی یک زندگی ارزان بودند متنفر
بودم و این مرا به تفکر وا می داشت. می گفتم که این
انسانها مدام شکست می خورند. اما به جوابی برای سوال" من
بایستی چگونه حرکت کنم؟" نرسیده بودم.
بتدریج بر شمار چیزهایی که قبول نمی کردم افزوده می شد. در
اینجا مسئله قدرت مطرح می شود. چیزی را قبول نمی کنی اما
هیچ کاری هم از دستت بر نمی آید. در اینجاست که باید صبور
باشی, خودت را نشان بدهی و تجارب و فنون زندگی را بیاموزی.
برای اینکه ابزاری برای اهداف و دشمنیهای خانواده تبدیل
نشوم بطور مخفیانه با یکی از پسرهای خانواده ای که با
خانواده ی مادشمن بودند رابطه ی دوستی برقرار کردم.چون می
دانستم وقتی بزرگ شدم خانواده مرا به جان خانواده خواهد
انداخت. اسم آن پسر "حسن" بود. به نظرم, این تاکتیک بسیار
مهمی بود. گام بسیار مهمی برای مقابله با ارتجاع و فئودالی
بود. من با دیدی خوب به فرزندان خانواده دشمن نگاه می
کردم. بیشتر آنها را دوست می داشتم تا خویشاوندان خویش را.
این نشان می دهد که من با فرهنگ فئودالی چند صد ساله کاملا
مخالف بودم و فردی صلح طلب هستم. پدیده ای فوق العاده است؛
علی رغم اینکه سن بسیار کمی داشتم به خطر یکی از رسوم
پوسیده در فرهنگمان پی برده و در حد توانم با آن مقابله
کردم و بجای آن چنین رابطه ای برقرار نمودم. بچه بودم سعی
می کردم بچه های دیگر را بسوی خودم بکشم. می خواستم با این
کار, گروه تشکیل بدهم و موثر واقع شوم. یا اینکه الفبای
زندگی را یاد بگیرم. اولین سازماندهی ام با شکار, جمع کردن
گیاه و گاها چیدن میوه از باغ و مزررعه شروع شد. به همه ی
بچه ها به طور مساوی تقسیم می کردم. یعنی اگر بچه ای پیشم
می آمد می دانست که حتما چیزی نزد من وجود دارد. خودم را
بصورت یک منبع غنی در آورده بود. اولین گروه بچه های روستا
را بدین شکل تشکیل دادم.
چند کبوتر داشتم؛ کبوترهای من با کبوترهای همسایه خیلی
راحت با هم حرکت می کردند. اما یکی از کبوترهای من همیشه
می رفت با کبوترهای همسایه پرواز می کرد. من هم تحت نظر
قرار می دادم. این کبوتر از گروه خودش جدا می شد. به نظر
من این نوعی خیانت بود. آن کبوتر را گرفتم, پرهایش را کندم
و لخت کردم بعد آن را روی بام گذاشتم. گفتم:" حالا بپر!"
من آن را بدین شکل تنبیه کردم. واقعا شیوه ی عجیبی بود.
اما نمی دانم چه بسرش آمد. گناهش این بود که از گروه خود
بریده بود و مدام با کبوترهای همسایه حرکت می کرد. من نمی
توانستم این خیانت را تحمل کنم! بالاخره آن را به شدت
تنبیه کردم. سگ سفیدی داشتم. به آن غذا دادیم و از آن
نگهداری می کردیم. ما در کنار درختان پسته بودیم. به محض
اینکه به خواب فرو میرفتیم بلند می شد و نزد همسایه ما می
رفت. سگ خائنی بود. عجیب بود مرا هم گول می زد. درست مثل
آنهایی که اکنون ما راگول می زنند! وقتی فرصت پیدا می کرد
فورا پیش همسایه می رفت و در نزد او بسیار خوب و راحت حرکت
می کرد. من واقعا از این رفتار سگ تعجب می کردم. نمی دانم
چرا چنین رفتار می کرد. البته کمی هم از بد شانسی ما بود.
در روستای ما چند تا خر وجود داشتنتد. ما هم يک خر
داشتِيم. سعی داشتم این خر را وادار به مقررات کنم. اما
این خر جفتکهای بسیار خطرناکی می انداخت. یکی از سرکش ترین
خرهای روستا بود. بخاطر این خر هر کس به ما می خندید. اما
خر بسیار خوبی بود. می توانستیم اسمش را ابر خر بگذاریم.
سگمان هم سگ فوق العاده ای بود. خیلی خوب از آن نگهداری می
کردم. اما آن هم از فرصت استفاده می کرد و از پیش من فرار
می کرد.
روزی با یکی از بچه های روستا دعوا کردم. در این دعوا سرم
شکست. مادرم مرا بشدت سرزنش کرد و به من گفت تا زمانیکه
انتقامت را نگیری به این خانه پا نمی گذاری. من هم بعد از
اینکه انتقامم را گرفتم به خانه بازگشتم. مادرم اصلا رحم
نمی کرد, نمی گفت که بابا این پسر من است فلان. به این هم
نگاه نمی کرد که من توانش را دارم که انتقام بگیرم یا نه.
میگفت"این بچه ترسوست, دستش زیاد بالا نمی رود". این رفتار
مادرم تاثیر خاصی در شکل گیری شخصیتم نموده است.
هیچ بچه ای از من ضعیفتر نبود. مردم همه می گفتند" خدا
فرزند هیچ کس را مانند فرزند فلانی نکند". این وضعیت زمان
زیادی طول کشید . همه مرا مسخره می کردند. اسم پدرم" عمر"
بود. می گفتند" خاک بر سر عمر" من دوست عاقلی داشتم که پسر
مردی عاقل بود. بعدا راجع به او توضیحاتی خواهم داد. پدرم,
آدم بسیار عجیب و غریبی بود و یکی از فقیرترین افراد روستا
بود. هیچ کس اورا نمی شناخت. آدم خیلی بیچاره ای بود اما
عجیب اینکه خیلی انسان مسلمان و دینداری بود. تقریبا انسان
با شخصیتی بود. البته نباید تلاش و کوشش او را انکار کرد.
با آنکه بسیار ضعیف و فقیر بود اما زندگی اش در خدمت در
گرو برخی از مبانی ارزشی اش بود. اگر بگوییم هیچ تاثیری بر
من نگذاشت بی انصافی خواهد بود. در بعضی از موارد بر من
تاثیر گذاشته است. پدرم انسانی متعهد به مبانی ارزشی, اما
ضعیف بود و از ضعف خود هم آگاه بود.
روزی به باغ یکی از خویشاوندانمان رفتم و مقداری پسته
برداشتم. صاحب باغ آمد و من را گرفت . چند سیلی به من زد.
من هم در جواب او گفتم" حتما روزی به تو نشان خواهم داد,
انتقامم را خواهم گرفت". بنابر این در برابر زورگویی و
خشونت با گفتن" روزی حساب تو را خواهم رسید" واکنش نشان
دادم.
7 یا 10 سال بیشتر نداشتم که مادرم به من گفت:" تو باید
اینجوری بجنگی". مادرم مثل یک ارباب با من رفتار می کرد.
البته من سرپیچی می کردم. به من می گفت" برو فلانی را
بزن". یکی دوبار مرا تنبیه کرد و می گفت که " تو بی
ناموسی, نمیتوانی بجنگی". من بچه ی عاقلی بودم و اگرطبق
گفته های مادرم عمل می کردم کتک می خوردم. من مدام می آمدم
گریه می کردم و می گفتم" مادر اینجای من زخمی شده, سرم
شکسته و ..." اما بعدها دیدم که اینطوری نمی شود. بنابر
این خودم را برای جنگ آماده کردم.
مادربزگم می گفت" این بچه احساسات و اندیشه های خطرناکی
دارد". خانواده ی رفیق حسن بیندال با خانوادهی ما تناقض
داشتند. من هم خواستم با حسن دوستی برقرار کنم. یکبار
مادرم مرا دید و شروع کرد به فحش دادن" وای این بی ناموس
با دشمن ما دوست شده". دوستی ما خیلی مخفیانه بود البته
بعدها این دشمنی از میان رفت. حالا چرا من از این راز
دوستی بحث می کنم؟ چون برای دوستی و اتحاد دارم مبارزه می
کنم. از هفت سالگی به مقابله با قوانین و معیارهای فئودالی
پرداخته ایم. اگر در آن زمان اینگونه حرکت نمی کردم اکنون
نمی توانستم اینهمه عشیره و قبیله و انسانهای گوناگون را
نزد هم گرد بیاورم.
آنقدر با مادرم دعوا می کردم که در چوبی ما بر اثر پرتاب
سنگ تکه پاره شده بود. بایستی این واقعه را چگونه نگاه
کنیم؟ وقتی کسی در خانه ی ما را می دید می خندید و می گفت:
چرا این در اینجوری شده". وقتی من و مادرم دعوا می کردیم
مرا به طویله می برد و گلویم را تا سرحد مرگ می فشرد بعد
به من می گفت" بگو توبه می کنم". این کار را سه بار تکرار
می کرد. من هم مجبورا توبه می کردم اما از کوچکترین فرصت
استفاده می کردم و فرار می کردم. نوبت من بود. اینبار من
با سنگ به در می زدم و می زدم بعد از اینکه به اصطلاح
انتقامم را می گرفتم از آنجا دور می شدم . این ویژگی هنوز
هم در من وجود دارد. مادرمی گفت," هیچ کس نمی تواند با تو
رفتار کند و با تو کار کند". آری! من چنین ویژگی هم دارم.
شما این را چگونه تحلیل می کنید تحلیل کنید. اما بدانید که
نمی توانید مرا آنطوری که می بینید ارزیابی کنید. کمیته ی
مرکزی هم دچار چنین اشتباهی شد و در صدد استفاده ابزاری از
من بر آمد. البته که این اشتباهی محض می باشد.
نه منطبق درخواستها و انتقادات مادرم حرکت می کردم و نه
مادرم مرا جدی می گرفت . و به من گوش می داد. با اینکه مدت
کمی کنار هم زندگی کردیم اما مدام با هم درگیر بودیم. و
اختلاف داشتیم. او مرا به نیکی یاد نمی کرد. اما من هم به
نوبه ی خود او را درک می کردم.
هنوط هم دعوایی را که بخاطر قطعه نانی با مادرم انجام دادم
را بخاطر می آورم. ما اولش از جو نان می پختیم. اما بعدها
که از گندم نان پخته می شد و برای من گرفتن یک نان اضافه
پیروزی بسیار مهمی بود. برای این کار مبارزه ای سرسختانه
انجام می دادم. طرف مقابل من مادرم بود. مجبور بودم نان را
از دست او بگیرم با اینکه در جایی که مخفی کرده بدارم.
ادامه دارد...
[صفحه اصلی]