|
قلبي كه پرندهوار پرواز ميکند!
چند لحظه پيش، زينب چند تا ژتون تلفن گرفته بود
و در مقابل كيوسك تلفن منتظر بود تا نوبت به او
برسد. كيوسك تلفن در كنار جادهاي پر رفت و آمد و
شلوغ قرار داشت. دشمن اسم اين خيابان را « خيابان
جمهوريت» گذاشته بود. اسم عاميانه اين منطقه به «
ميدان ياوه گويي» شهرت داشت. زينب با داشتن حس
عميق مبارزه، مثل هر كس ساكت در جاي خود ايستاده
بود.
ظاهراً
ساكت و آرام بود. با استخوانهاي بر آمده
رویگونه
و نحيف، با صورتي كه در برابر آفتاب كدر شده و با
چشمهاي براق و سياهش شكل يك زن كرد را متجسم
مينمود. با قيافهاي كه حامله مينمود از هر گونه
شك و شبهه دشمن در امان ميماند؛ اين حركت او،
انسان را به ياد زنان درسيمي مياندازد كه براي
اينكه تسليم نشوند خود را از بلندي و صخره به
پايين پرت كرده و زنان حاملهاي كه سربازان دشمن
بر روي نوزادان آنها شرط بندي كرده و بعد براي
اثبات ادعاي خود به شكلي بسيار وقيحانه شكم آنها
را پاره ميكردند. كيفي كه در دست داشت موجب
خونسردي او ميشد و جلب توجه از او سلب ميشد. اما
تحولات و حوادثي كه در زير اين ظاهر مخفي بود به
هيچ وجه مثل ظاهر او آرام و ساكت نبود. چشمهايش
عقاب گونه،
حاكم
براوضاع بود، ذهنش به اندازه چهرهاش راحت و ساكت
نبود. گويا، در سرش گردبادي از افكار و احساسات
بوقوع ميپيوست اما او با مهارت خاصي همه آنها را
رديف و مرتب ميكرد و از طرفي ديگر احساسات و
افكار خودش را به موازات هم در ميآورد. اين فعل و
انفعالات در مغز زينب در چند دقيقه آخر به اوج خود
رسيده بود. او خيلي وقت پيش سنگيني خود را احساس
ميكرد. قالبهاي تيانتي و نارنجكهايي كه به بدن
خود بسته بود مثل اين بود كه بدنش را تكه تكه
ميكردند. نارنجكها را بر روي سينه هاي خود و
قالبهاي تيانتي را به شكل بچهاي بر روي شكم
خود بسته و با بدن خود يكي نموده بود. حتي نگاه دو
نفري كه در كنار دكهاي كه درآنجا بوده نميتوانست
او را مشوش كند. لحظهاي جمله « انشاءالله بدشانسي
پيش نميآيد» از ذهنش گذشت. به خوبي از اين آگاه
بود كه عملياتگرهاي
ناموفق چه ضربههايي به حزب زدهاند. بنابراين
نميخواست مسئول چنين چيزي باشد بلكه برعكس،
ميخواست جواب خوبي به نيازهاي مرحله بدهد و
پيشاهنگي تاكتيكي را برعهده بگيرد. براي رسيدن به
اين هدف و خواسته خود هر چيز اعم از برنامهريزي،
مصمم بودن و هدفمندي را بجاي آورده بود. همه اينها
براي اين بود كه حادثهاي بيرون از اراده او روي
ندهد. يعني همه چيز با اراده او انجام شود.
« به ياد رهبر آپو ميافتد»
زير لب اين جملات را زمزمه ميكرد «اگر عمليات با
موفقيت صورت نگيرد رهبر آپو خيلي ناراحت خواهد شد!
اما از همه بيشتر و بهتر، او عمليات را درك خواهد
كرد و از آن
پاسداري
خواهد كرد، در اين باره مطمئنم». صحبتها و
گفتههاي رهبر
آپو
و همچنين نامهاي كه خطاب به او نوشته بود مثل
نوار فيلمي جلو چشمانش ميگذشت. لبخندي از درون بر
لبانش نشست. دوباره به خود بازگشت. هيچوقت حامله
نشده بود. اما انقلاب داشت به سوي زايشي سخت گام
بر ميداشت. چيزي كه در شكم خود داشت كودك نبود
بلكه بارسنگيني كه حمل ميكرد تاريخي بودن عملياتي
بود كه بايد انجام ميداد.
زمان زيادي باقي نمانده بود تا او به ميان
سربازاني كه با رژه به پادگان خود برميگشتند رفته
و با گفتن آخرين حرفهاي خود ضامن نارنجك را بكشد و
خود و پسماندههاي كماليسم را در درسيم به هوا
پرتاب كرده و تكه تكه كند.
او اولين گريلايي ميشد كه به شرف شليك كردن اسلحه
جديد انقلاب و عملي نمودن تصميم عمليات انتحاري
حزب نائل ميآمد. تعجب و شگفتياش از بي اعتمادي
او نسبت به خودش نبود، بلكه او از اينكه خلق كرد
به اين زودي توانسته بود به پا خيزد، به وجد آمده
بود. كردي كه تا اين اندازه عقبمانده بود با 20
سال مبارزه چگونه توانسته بود با اين سرعت به
رستاخيز خود دست يابد و درآغوش گرفتن خود و خلق را
باور نميكرد. آيا اين يك رؤيا بود، يك خواب
شيرين، يا واقعيت است؟ البته كه واقعيت داشت و اين
واقعيت در آن لحظه با گوشت و استخوانش يكي شده
بود. اين شگفتي و هيجان آنچنان زينب را خسته كرده
بود كه گويا مسير درازي را دويده است و نفس
ميزند. عليرغم اينكه خيلي خسته به نظر ميرسيد
اما افكارش مثل سياهي لشكر به او حملهور ميشدند.
آن لحظات دنيايي بودند كه تعريف آن غير ممكن بود.
حتي براي يك لحظه هم كه شده از سربازان چشم
برنميداشت. با اين همه، همه علامتهايي كه از
دنياي خارج به او ميرسيد، فوراً به مغزش خطورکرد
و بر مصمم بودن او صحه ميگذاشت. اين تصميم دستوري
ميشد براي چشمان، گوشها، بيني و اعصابش. با اينكه
در سرش حركت تموجي افكار گذشته و حال در جريان بود
اما هيچ چيزي او را از واقعيت لحظهاي كه در آن
قرار داشت، جدا نميكرد. جان و تن او در ارتباط
متقابل و منظمي بودند.
از طريق تمركز بر روي خود، به رستاخيز و دوباره
زاييدن خلق كرد ميانديشيد. از كجا به كجا آمده
بود. اكنون گريلاي زني است كه نارنجك به تن دارد و
حامله مينمايد، اما از آنچه كه ميخواهد انجام
دهد آگاه است. وگرنه هيچكس تصور اين را نميكرد كه
به اين سطح برسد.
در روستاي « المالي» متولد شده بود. مژده تولد او
نيز بسان ديگر دختران روستاي المالي به پدرش
نرسيده بود. روستايش نزديك « مالاتيا» بود.
مالاتيا به زردآلوهاي خود ميباليد، اما سيبهايش
هم دستكمي از زردآلوها نداشتند. شايد هم وجه
تسميه روستا به خاطر دارا بودن اين سيبها بود. اما
اسم روستايش به زبان مادريش نبود. حتي يك بار هم
كه شده از اين اسم خوشش نيامده بود. اما به
سرزمينش نزديكتر بود. آنچنان نزديك بود كه گويا آن
را در بغل خود گرفته. به فكر مادرش افتاد. مادرش
درد زايمان زينب را در آن سرزمين كشيده بود. يك
لحظه به شباهت بين خود و مادرش ميانديشيد، در
حاليكه چند سال است كه هر دوي آنها مثل دوغريبه از
هم بسيار دورند.
«اگر كوفي (نوعي روسري كه زنان كرد شمال كردستان
آن را بر سر ميگذارند) مادرم بر سرم بود و دامنش
بر تنم بود، تفاوت بين من و مادر از بين ميرفت.
درحاليكه قبلاً از كوفي مادرم خيلي خجالت
ميكشيدم. او را از خودم ميراندم و تحقير
ميكردم. نميخواستم دوستانم مادرم را ببينند.
واقعيت او را قبول نميكردم و نميدانستم كه من
نيز در واقع از اويم!
ميخواستم مثل من باشد. يعني خودش را انكار كند.
اما حالا چقدر نسبت به او احساس نزديكي ميكنم،
عجب تشابهاتي!...»، زينب اين جملات را با خود
زمزمه ميكرد، يك لحظه ايستاد و بعد ادامه داد؛ «
اين چه احساسي است كه من اسير آن شدهام؟ البته،
مادرانمان بيشتر از همه نمايانگر ميهن ما هستند؛
اما بعد منفي آن را.
تشابه ميان گريلاهاي زن و مادرانشان چه ميتواند
باشد؟ ازدواج باعث ميشود بدن مادران ما زود
فرسوده شود، عامل فرسودگي جسمي گريلاهاي زن هم
شرايط زندگي در كوه ميباشد. اما تفاوت مهمي وجود
دارد، گريلايي، روح زن را لطيف و زيبا ميكند. اما
ازدواج، انسان را برده و روح او را زبون و سياه
ميكند. چهرهي مادرانمان از رنج گذران زندگي و
شوهرشان سياه ميشود. جسم گريلاهاي دختر در گرما
گرم مبارزه رنگ برنزي به خود گرفته و برق ميزند.
انسان وقتي با گريلاهاي دختر به صحبت مينشيند،
درمييابد كه چقدر افكاري شفاف و جوان دارند. اما
مادران ما اينگونه نيستند. هنوز در سن 13
سالگياند كه اذهان، آينده، ايمان و آفاقشان كور و
سياه ميشود. اگر در قلبشان نقطه سفيدي باقي مانده
باشد، آنهم به خاطر دلبستگي به فرزندان ميباشد.
منهم از اين مطمئنم كه در گوشه خانه قلب مادرم جاي
دارم. آيا اكنون ميداند كه من چه احساس شريف و
سختي دارم؟ گيرم كه اين حال مرا درك نكند، اما
ميدانم كه مرا دوست دارد. نميخواهم پشت سر من
گريه كند، اما ميدانم كه گريه خواهد كرد...
برادرانم چطور؟...». زينب بازهم توقف كرد و از خود
شگفتزده شد. هيچ فكر اين را نميكرد كه بتواند در
چنين شرايط سختي به ياد مادرش بيافتد و سپس باز به
فكر فرو رفت «پس ميبينم چيزي كه من فكر ميكردم
آن را به خوبي تحليل كردهام، حتي در لحظات آخر
زندگي هم از من دست بردار نيست. هر انساني ِمادرش
را دوست دارد اما بايد بگويم كه من وظيفه انقلابي
كردن خانوادهام را بجاي نياوردم. متأسفانه اين
بار، اين مسئوليتم را برگردن رفقاي ديگر ميگذارم.
بدتر از همه، اينكه شهادت من بتواند گره اين مشكل
را باز كند، مطمئن نيستم. واقعيت خانواده من زياد
با اين مسئله مناسبت
ندارد.
فقط انقلاب است كه ميتواند علاج هر دردي باشد.
روزي خواهد آمد كه آنها هم جايگاه خود را خواهند
يافت. اميدوارم زياد درنگ نكنند».
زينب درحالي كه به اين چيزها فكر ميكرد، سربازان،
مارش استقلال را ميخواندند. وقتي كوچك بود
نميدانست اين مارش مال كيست و براي چه كساني
نواخته ميشود. اما اين را به خوبي به ياد داشت كه
اگر نتي از سرود را اشتباه ميخواند لگد ميخورد و
ديگر اينكه اين سرود تا آنوقت نيز از او دست بردار
نبود. اين سرود را در اولين روزهاي مدرسهاش شنيده
بود. از آن به بعد در همه جا و مكاني با اين سرود
برخورد كرده و نسبت به آن كينه گرفته بود. از او
جدا نميشد. بله... اين سرود حتي در لحظهاي كه
رمقي براي مرگ به خاطر زندگي مانده بود، نواخته
ميشد. دريافت كه اعصابش به هم ريخته است. براي
اينكه از اين تشويش اعصاب خلاص شود ميخواست از
فكر كردن بپرهيزد.
اولين موردي
كه به فكرش افتاد اين بود كه كمي
دربارهي
لحظه عمليات فكر كند. خواست به كشيدن ضامن نارنجك
بيانديشد اما سر باز زد. از فكر كردن لحظهاي
هرچند كوتاه اما فشرده كه مبادا از ابهت آن كاسته
شود خودداري كرد. حتي در هنگام آماده شدن هم به
اين پي برده بودكه به محض اينكه به آن لحظه فكر
كند حال و هواي عجيبي به او دست ميدهد. نه بخاطر
ترس از اين لحظه بود بلكه ميگفت «نكند بدشانسي
روي بدهد». درحاليكه زينب تا لحظه آخر هم ميخواست
همه چيز را ببيند، فكر كند، بشنود و احساس كند. او
تصور نميكرد كه زمان به اين اندازه كوتاه را كه
دركنار كيوسك تلفن گذرانده بود اينقدر فشرده سپري
كند. لحظهاي كه او به آن ميانديشيد لحظه مرگ
بود. پس، مرگ چه بود؟
آيا به همين سادگي بود او به راحتي انتخاب ميشد؟
اصلاً راحت نبود، اما بودند آنهايي که آن را راحت
ساخته بودند. آنهايي که آزادي، استقلال، شرف و
انسانيت را با خود دارند همانهايي هستند كه مرگ را
ساده و راحت ميگردانند. مرگ در برابر آنها زانو
ميزند و حساب پس ميدهد. زينب از اين آگاه بود.
گوشه پيام خود را با اين معرفت مزين كرده بود.
پيام خود را با تحليل تاريخ انسانيت شروع كرده و
درآن از نقش رهبران در تاريخ خلقها بحث نموده بود،
بعد به شكلگيري ارتش و جبهه خلق كردستان در جريان
مبارزه اشاره كرده بود. در آخر با گفتن اينكه
«مطالب زيادي براي گفتن دارم» و با يادي از شهداي
گرانقدرآزادي بر لزوم ادامه راه آنها تاكيد كرده
بود پس هدف از عمليات خود را پايبندي به اصول و
ارزشها بيان داشته و آن را بصورتي واضح تعبير
نموده بود.
همه اينها را با آهنگي شبيه حركت آرام و ساكت آبي
روان نوشته بود. حرف آخر او شبيه ريزش اين آب آرام
و صاف از صخرههاي بلند و تبديل آن به آبشاري
خروشان بود.
همانطور كه آرامترين آبها وقتي در مسير آبشار قرار
ميگيرند و سرعت ميگيرند زينب هم با سخنان آخرين
خود، شتابي آنچنان برنده و مصمم به خود گرفته بود.
وقتي از«آن لحظهها» بحث شود فوراً پاراگراف آخر
نامهاش بياد انسان ميافتد. در حاليكه اين جملات
را «خطاب به همه جهانيان اعلام ميدارم؛ گوش كنيد
و چشمهايتان را باز كنيد، ما فرزندان ملتي هستيم
كه سرزمينش غصب شده و در سراسر دنيا پراكنده
شدهاند. ما ميخواهيم آزادانه و انسان گونه در
ميهنمان زندگي كنيم. ديگر سرنوشت ملتم نبايد خون،
اشك، ظلم باشد. ما قبل از هركس عاشق و دوستدار
صلح، برادري، دوستي، انسانيت ، طبيعت و زندگي
هستيم. اين، عشق حقيقي است.
ما نميخواهيم درجنگ بميريم و بميرانيم. اما اين
را هم ميدانيم كه چارهاي ديگر براي بدست آوردن
آزاديمان نداريم...»
در
حيني که اين جملات را
بر زبان ميراند، كودكي در مقابل او ميگذشت به او
برخورد و زينب يكدفعه به خود آمد. سربازان سرود
لعنتي را هنوز ميخواندند. زينب با برخورد به كودك
كمي تكان خورده بود. كودك با نگاهي مليح به او
لبخندي زد، زينب خجالت زده شد و رويش سرخ شد. كودك
با لبخندي شيرين از او دور شد. زينب بار ديگر به
فكر فرو رفت. از اينكه معني دوست داشتن را فهميده
بود، آگاه بود. عشق و محبت شامل، دوست داشتن زندگي
و همه ارزشهايي است كه زندگي را زيبا ميكنند.
وقتي به ياد سخنان رفيق كمالپير افتاد و مجدداً
فكرش در ميان سطرهاي آخر نامهاش گير كرد. به ياد
آورد كه در نامهاش اينگونه نوشته است؛ كشتن و
مردن را نميخواهد، اما براي رسيدن به آزادي اين
كار اجباري است. در آن لحظه، مراسم سوگند خوردن او
مثل برق از ذهن او گذشت. زينب مثل ديگر رفقاي خود
سوگند ياد كرده بود كه بدون در نظر گرفتن اختلاف
نژادي، جنسي، ديني، زباني هم در جنگ و هم در زمان
صلح به ياري و نجات انسانها بشتابد. او چنين گفته
بود «در جنگ و صلح» .
قبلاً بر روي مفهوم اين سوگند انديشيده بود.
البته كه پرستاري كارمقدسي بود. به كمك انسانها
شتافتن زيبا است. اما اين سوگند با واقعيت جهان
امروزي جور در نميآمد و شفافيت نداشت. بيش از نصف
انسانها بر اثر ظلم و سركوب و خوف، خون گريه
ميكنند و از همه حقوق بشري محرومند. از طرف ديگر
صاحبان سرمايه و امپرياليستها بر روي خون ميليونها
انسان به همه نعمتهاي زندگي دست يافته وآنها را
براي خود بكار ميگيرند. اينها از بهترين
بيمارستانها و از پيشرفتهترين تكنولوژي استفاده
ميكنند. به انسانهاي فقير حتي اجازه ورود به اين
اماكن داده نميشود، آنها را مسخره ميكنند و از
خود ميرانند. درحاليكه چنين بي عدالتي فاحشي
بيداد ميكند و انسانهايي كه به علت ممنوع بودن
زبانشان از گفتن دردهاي خود عاجزند، چگونه نبايد
فرق گذاشت؟
زينب چطور بدون اينكه هيچ تبعيضي قائل شود، به كمك
هر كس ميشتافت؟ مگر نه اين بود كه زندگي يك خلقي
كه سرتا پا رذالت
و بدبختي و نكبت است، تنها با مبارزه، چهرهاي
دوستداشتني به خود ميگرفت؟ آيا به غير از جنگي
كه براي از بين بردن نابرابري ميان فقير و غني،
ظالم و مظلوم لازم بود، چيز ديگري او را به موفقيت
ميرساند؟ نه، موفق نميشد. فقط از راه مبارزه،
امكان برداشتن اين تبعيض وجود داشت. اين مبارزه
شبيه مبارزات ديگر نبود، بلكه مبارزهاي انقلابي
بود. در جنگ هم، كشتن و هم مردن وجود دارد.
عليرغم اينها چگونه ميتوانست بگويد «درجنگ و
صلح» ؟ اين يك اشتباه محض نبود؟
اين ديالوگ زينب با خودش او را پاك خسته كرده بود.
يك بار ديگر اوضاع و اطراف خود را دقيق كنترل كرد.
فهميد كه دو نفري كه در كنار بوفه بودند به او
توجه دارند. در اين موقع سربازان هم بند آخر مارش
استقلال را ميخواندند. هنوز مدتي به قرار زيِِِنب
مانده بود.
«چه عجب! همه افراد در زندگي روزمره براي رسيدن به
سر كار و امور روزمره خود هميشه از كمبود و تنگي
زمان شاكي هستند. از يك طرف انسان انقلابي ياد
ميگيرد كه چگونه زمان، مكان و آگاهي را تحت كنترل
خود درآورد، خيلي طبيعي و بدون هيچگونه سختي و
فشاري. مگر منهم قبلاً اينگونه نبودم؟ مگر كمتر
مسافت بين خانه، مدرسه، كار را دويده بودم تا
اينكه سر وقت حاضر شوم. اما حالا با اينكه در
لحظات حساس زندگي هستم آنقدر زمان دارم كه بگذريم
از اينكه با عجله بكار بپردازم، بلكه ميتوانم همه
كارم را انجام دهم بازهم فرصت دارم. پس، دغدغه
دوران تحصيلم براي چه بود؟» اكنون، زينب سيري
درخاطرات و دوهاي دوران تحصيلش مينمود. روپوش
سفيد را اولين بار در«دبيرستان حرفهاي بهداشت
حيدر پاشا» پوشيده بود. بيشتر دوران جواني خود را
در اينجا گذرانده بود. توجه و علاقه دختران
دانشآموز را به بيمارستان نظامي نزديك مدرسه
هميشه از دور و نزديك تعقيب كرده بود. او نيز
بعضاً دچار اين تمايل شده بود اما با مرور زمان
توانسته بود اينها را پشت سر گذاشته و چگونگي درست
زندگي كردن را آموخته بود. بعد از فارغالتحصيلي
در مراسم سوگند خوردن به مناطق كار اعزام شده
بودند. زينب در اين مورد خوش شانس بود. محل كارش
شهر« بيرهجيك» بود. او خوشحال بود. در دوران
تحصيل ـ هرچند محدود ـ با افكار انقلابي آشنا شده
بود. حال كه فرصت خدمت كردن به خلق خود را بدست
آورده بود، خوشحال بود. كم كمك نكرده بود به زناني
كه نه زبان و نه چيزي ميدانستند. زينب هميشه
توانسته بود سرحالي و متانت را با هم بياميزد.
ساكت بودن او دليل بر بي تفاوت بودن او نبود بلكه
داراي هدف بود. اين، باعث تلاش و پشتكاري مداوم در
او شد. قبولي در دانشگاه را مديون اين ويژگيها
بود. براي اينكه بتواند درحين تحصيل، بكار هم
بپردازد محل كار خود را در مالاتيا، بيمارستان
دولتي قرار داده بود. بنابراين هم تكنيسين
عكسبرداري اشعه ايكس بود و هم رشته مشاورت
روانشناسي را به اتمام رسانده بود.
اين سالها را آنچنان هم به راحتي سپري نكرده بود.
بدو بدو بر سر كار ميرفت. شبها مراقبتهاي رواني
انجام ميداد، به درسهاي مدرسه ميرسيد. اما همه
اينها گويا كافي نبود، بايستي به مشكلات مادر و
برادران خود هم رسيدگي ميكرد.
اين دوران در عين حال، سالهاي آشنايي او با افكار
انقلابي بود. وقتي كه به اينها فكر ميكند لبخندي
برلبانش مينشيند.
«دو دل بودن و در ميانه گير كردن بسيار سخت است»
رنجهايي كه من كشيدم چه بود! «از يك طرف خانواده،
از يك طرف نظام جامعه و از طرف ديگر انقلاب كه مرا
بسان مغناطيس به خود ميكشيد»، زينب اينها را بر
زبان ميراند.
درحاليكه، فقط تنها يك خط وجود داشت كه مسير زندگي
او را تعيين ميكرد. از همه وابستگيها بريده بود و
به روشنايي رسيده بود. او بود كه بيشترين احتياج
به آزاد شدن داشت.
او ميدانست كه آزادي او بعنوان يك زن تنها از
طريق انقلاب امكانپذير است و اين احساسات موجب
شده بود كه چالشها را عميقتر و تحصيلاتش را قويتر
گرداند، اگر در آغاز در تصميم گرفتن دچار سختي هم
شده باشد باز هم انقلاب را انتخاب كرده بود. فقط
از طريق مبارزه امكان ارتقاء جنس حقير و برده وجود
داشت. زينب وارد ميدان جنگ خلقي شده بود كه رگهاي
حيات آن بريده شده و خواستار خون دادن و زنده
ساختن آن خلق بود. پشتكار و اراده مصممتر از اين
نميتوانست باشد. ديگر چيزي بنام راه دوم نمانده
بود. هدف از يادآوري راه دوم اين بود كه سر به سر
گذشتهها بگذارد، همين و بس.
زينب بعد از اندكي توقف، به چيزهايي ميانديشيد كه
انقلاب برايش بوجود آورده است. خواه ناخواه ياد
شوهر و رفيقش «رفيق محمدعلي» كه با هم به صفوف
مبارزه پيوستهاند، ميافتد. با او در دانشگاه
آشنا شده بود سپس با هم ازدواج كرده بودند. يك سال
قبل شوهرش به اسارت دشمن درآمده بود، زينب هم به
صفوف گريلا پيوسته بود.
زينب با ترمز كردن يك تاكسي به خود آمد. گويا كلمه
«خدا حافظ» با صداي ترمز تاكسي تكه تكه شد و در
پيچ و خم لبهايش محو شد. در يك لحظه دست و پايش را
گم كرد. به فكر فرورفته بود. آنوقت سربازان به
پادگان برميگشتند خود را سرزنش كرد. آيا زمان
يادآوري نامهاي كه فرستاده شده بود؟ نزديك بود
لحظهاي را كه بايد بيشترين آمادگي را ميداشت، از
دست بدهد.
مگر حزب بي خودي نسبت به روابط و كانالها،
سازماندهي درجنگ و مبارزه، شكل زندگي كردن، نقشها
و كارهاي سازماني حساسيت نشان ميداد. زينب براي
بار آخر خود را از سرتا پا ورانداز كرد. به دور و
بر هم نگاهي انداخت. سربازان با رژه ميآمدند،
لحظه زاييدن نزديك ميشد. ضربان قلب زينب آرام
آرام تندتر ميشد. قطرهاي عرق از ميان تارهاي
مويش سرازير شد، از لاله گوش آن نيز رد شد و مثل
جريان كوچك آبها از ميان سينهاش عبور كرد و به
ناف او رسيد. زينب دچار درد زايمان شده بود.
آزادي، تولد مييافت بعد
از اين حاملگي. نبض او رفته رفته بالا گرفت. قلبش
مثل « منزور» بود كه در بهار طغيان ميكرد. به دلش
سوالي كه منتظرش نبود رخنه كرد «آيا موفق خواهم
شد؟» همراه با اين سوال صدها كلاغ، همان كلاغهايي
كه مثل قطران سياه بودند، در لحظاتي كه زينب
نميخواست از دست بدهد، به وي حمله ور شدند و
ميخواستند قلب زينب را از درون سينه بكنند با
منقارهاي كثيفشان. گروهي از پرستوهاي سفيد به
مبارزه با كلاغهاي سياه پرداختند. زينب در حاليكه
با كلاغها دست به گريبان بود، براي جلوگيري از
نابودي پرستوها، آنها را به عقب ميراند. در ميان
پرستوها، پرستويي بود كه نگاهش مثل نگاه عقاب بود.
آن پرستو تحمل اين را نداشت كه مخفي و حفاظت شود.
بنابراين دست بكار شد. براي اينكه زينب را از اين
كلاغها مصون بدارد بازويش را كه بر سينه خود
چسپانده بود، سپر قرار ميداد و با منقارهاي ريزش
به منقار كلاغها به شدت حمله ميكرد. هر ضربهاي
كه به منقار كلاغها ميزد، منقارش مثل يك شمشير
تيز ميشد. زينب هم از يك طرف با كلاغها سينه به
سينه شده، از طرف ديگر به دفاع از پرستوها پرداخته
و از يك طرف هم با تعجب و حيرت به آن پرستوي شجاع
خيره شده بود. هر اندازه كه آن را تماشا ميكرد
نيرو ميگرفت و هر اندازه كه نيرو ميگرفت به شكلي
قويتر با كلاغها مبارزه ميكرد، براي بار آخر خودش
را تكان داد، آنچنان كه همه كلاغهايي كه بر بدن او
نشسته بودند بدور پرتاب شدند. كلاغهاي پرتابي به
سنگهاي سياه دور و بر جاده تبديل شدند. خواست دستش
را بسوي پرستوي كوچك دراز كند. اما چشمهايش
پرستوهاي ديگر را تحت نظر داشت. يك لحظه دريافت كه
پرستويي كه ميخواست آن را بگيرد ضامن نارنجك بوده
و ديگر پرستوها بدن او بوده است. زمان اين را
نداشت كه بفهمد زينب چيست و در يك ثانيه چه
چيزهايي را از سر گذراند. اما به اندازه پر قويي
سبك شده بود. بدنش به شكل عجيبي نرم شده بود بدنش
از عرق خيس خيس شده بود. بار ديگر جملات آخر
نامهاي كه به رهبر آپو نوشته بود به ذهنش خطور
كرد.« ادعاي من براي زندگي بسيار بزرگ است،
ميخواهم صاحب يك زندگي معنيدار و عملياتي بزرگ
شوم»
گام نخست را برداشت، زينب داشت به هدف نزديك
ميشد. « منزور» داشت حركت ميكرد و درهي «كوتو»
را ميدريد و به پيش ميرفت، فقط (مم و زين)
ميتوانستند به او برسند. سرعت گامهايش طوفان
انتقام به پا ميكرد. سيماي سفيدش برقي زد. درِ
«درسيم» بار ديگر بر روي كردستانيها باز ميشد و
به روي اشغالگران بسته ميشد. هر اندازه كه پيش
ميرفت « منزور بابا» در بيابانها از شكل آب در
آمد، به درسيم فرود آمد، با يك دستش به پشت زينب
ميزد و به نيرويش ميافزود. سيد رضا در لحظات آخر
به او نزديك شد و بار او را بررسي كرد. صداي «علي
شير» ميدان را به لرزه درآورد. مادر «بسه»،
عظيمه، بريوان، زكيه و بريتان را در كنار او قرار
داد. براي مامايي آمده بود. زينب پس از مدتي
راهپيمايي، «زيلان» شد. زيلان ديگر درهاي پر از
جنازه نبود بلكه سرزميني بود كه اجساد آن دوباره
جان ميگرفتند. «زيلان» راه پيمود و پيمود تا با
حقي، مظلوم و خيري هم صحبت شد. يك پرتو نور خورشيد
پر زد و بر پيشاني زيلان بوسهاي زد. رهبر اين
جملات را سر داد: «رفيق زيلان! كمي برشتابتان
بيافزاييد. بايد لايق شأن آزادي و تولد بود».
|