به قلم ارنستو چه گوارا

مقاله اي كه از نظر
خواننده مي گذرد، در اصل نامه اي است از چه گوارا به
"كارلوس كي هانو" سردبير "مارچا". اين هفته نامه در "مونته
ويدئو" پايتخت "اروگوئه"منتشر شده است. اين مقاله نخستين
بار در شماره ي 12مارس 1965 به چاپ رسيد.
رفيق عزيز:
اين يادداشت را طي سفرم به آفريقا تنظيم مي كنم. اميدوارم
به هر حال به وعده ي خود اگر چه با تاخير وفا كرده باشم .
علاقه من در موضوع مورد بحث، همين تيتر مقاله باشد كه به
نظر من براي خوانندگان اروگوئه اي مطالب جالبي خواهد بود.
مطلبي كه پيوسته سخنگويان سرمايه داري در مبارزه ي
ايدئولوژيكي شان با سوسياليسم ،راه كنوني ما ،به عنوان يكي
از ويژگي هاي سوسياليسم مطرح مي كنند. قرباني كردن فرد در
پاي دولت هنگام ساختن سوسياليسم است . من سعي نخواهم كرد
كه اين نظريه را صرفاً در عرصه ي نظري رد كنم ،بلكه در
ابتدا به تشريح حقايق موجود در كوبا مي پردازم ، آن گاه
مطلب كلي تري را بيان خواهم كرد. در آغاز كلياتي از
تاريخچه ي مبارزه انقلابي خودمان در دوران قبل و بعد از
بدست گرفتن قدرت، ارائه مي دهم.
همه به خوبي مي دانند كه تاريخ دقيق شروع مبارزه ي
انقلابي، 26 ژوئيه 1953بود كه در ژانويه 1959 به نتيجه
رسيد. گروهي از افراد تحت رهبري فيدل كاسترو در سحرگاه آن
روز به پادگان مونكادا واقع در استان اوريته حمله ور شدند
. آن حمله به شكست انجاميد و نتيجه ي شكست ، فاجعه آميز
بود . افرادي كه جان سالم به در بردند روانه ي زندان ها
شدند و تنها پس از آزادي با عفو عمومي ،باز توانستند دست
به مبارزه ي انقلابي بزنند.
در آن جريان كه صرفاً نشان دهنده ي رويش جوانه هاي
سوسياليسم بود ، انسان نقش يك عامل اساسي را داشت . ما
دربست به او اعتماد كرديم ـ به فرد ؛به يك انسان شناخته
؛به كسي كه اسم و رسمش معلوم بود ـ و پيروزي يا شكست
ماموريتي كه به او واگذار شده بود، بستگي به ميزان توانائي
عمل وي داشت .
سپس نوبت به مبارزه ي چريكي رسيد. اين مرحله در دو حيطه ي
مجزا پا گرفت كه عبارت بودند از : مردم يعني توده ي هنوز
بيدارنشده اي كه مي بايست بسيج مي شد ؛ و پيشتازان آن يعني
چريك ها كه نيروي محركه ي اين بسيج و عامل نشر آگاهي
انقلابي و شور و شوق مبارزه جويي بودند . قشر پيشتاز عامل
فعل و انفعالاتي بودكه زمينه ي ذهني لازم را براي كسب
پيروزي فراهم ساخت.
در آن مرحله نيز ، در راستاي رشد فرهنگ جنبش كارگري در
افكار ما و در چارچوب تحول انقلابي كه در عادت و بينش ما
به وقوع پيوست، عامل اساسي باز هم فرد بود هر يك از
رزمندگان سييرا مايسترا كه در صفوف نيروهاي انقلابي به
درجات بالا دست يافته اند. آن هنگام ، نخستين دوران
قهرماني بود و افراد رزمنده براي قبول سنگين ترين مسئوليت
ها و به جان خريدن بزرگترين خطرها ،آن هم فقط به خاطر
انجام وظيفه ، از هم پيشي مي گرفتند.
هنگام كار در زمينه ي آموزش انقلابي، ما اغلب به اين موضوع
مي پردازيم كه در رفتار رزمندگان امروز مي توان شمايلي از
انسان فردا،مشاهده كرد.
تعهد كامل به اهداف انقلابي در مقاطع ديگر تاريخ ما نيز
وجود داشته است. در دوران بحران اكتبر و در روزهاي طوفان
سهمگين فلورا ما شاهد نمونه هاي فوق العاده اي از دلاوري و
فداكاري همه ي مردم بوديم. اگر از ديدگاه ايدئولوژيكي به
مسئله نگاه كنيم،بايد گفت : بافتن راهي كه اين رفتار
قهرمانانه را پيوسته در زندگي روزمره تجلي دهد، از وظايف
اساسي ما به شمار مي رود.
در ژانويه ي 1959 حكومت انقلابي با شركت برخي اعضاي
بورژوازي خائن تشكيل گرديد. حضور ارتش شورشيان به عنوان
نيروي اصلي در صحنه،تضميني براي حفظ قدرت بود.
تضادهاي جدي خيلي زود شكل گرفت. در وهله ي اول ،اين تضادها
هنگامي برطرف شدند كه فيدل كاسترو فوريهي 1959 رهبري
حكومت و مقام نخست وزيري را بعهده گرفت. اين جريان در
ژوئيهي همان سال،براثر فشار توده ها،به استعفاي رئيس
جمهور اوروتيا انجاميد.
اكنون در تاريخ انقلاب كوبا شخصيتي با خصوصيات كاملاً مشخص
خود پديدار شده بود، شخصيتي كه از آن پس به طور منظم اعلام
حضور مي كرد: توده ي مردم . اين موجود كثير الچهره ،
آنگونه كه ادعا مي شود، حاصل جمع عناصر همگون نيست ـ آن هم
عناصري كه به دست نظام حاكم به يك قماش تنزل يافته اند ـ
كه مانند يك گله ي گوسفند عمل كند. درست است كه توده از
رهبرانش ،اساساً از فيدل كاسترو،بي درنگ تبعيت مي كند ليكن
شايستگي وي در جلب اين اعتماد دقيقاً ناشي از تفسير و بيان
بي كم و كاست آمال و آرزوهاي مردم و تلاش خالصانه ي او در
عمل كردن به وعده هايش بوده است.
توده در اصلاحات ارضي و در اجراي وظيفه ي دشوار اداره ي
موسسات اقتصادي دولت شركت كرد،تجربهي قهرمانانهي خليج
خوكها را پشت سرگذاشت ،در رويارويي با دستجات مختلف اشرار
مسلح سازمان سيا، آبديده شد. در ايام بحران اكتبر در يكي
از مهم ترين تصميم گيريهاي دوران جديد حضور پيدا كرد؛ و
امروز نيز به كار ساختن سوسياليسم ادامه مي دهد.
در نگاهي سطحي شايد چنين به نظر آيد كه مدعيان تز تسليم
پذيري و اطاعت فرد از دولت، صحيح مي گويند، چرا كه توده با
اشتياق و انضباطي بي نظير وظايفي را كه حكومت معين نموده،
خواه در زمينه ي اقتصاد و فرهنگ ،خواه در زمينه ي دفاع و
ورزش و امثال هم اجرا مي كند.
ابتكار عمل معمولاً از جانب فيدل يا فرماندهي عالي انقلاب
است. آنها موضوع را براي مردم تشريح مي كنند و مردم نيز
عقايد عنوان شده را از آن خود مي سازند. حزب و حكومت نيز
در بعضي موارد با استفاده از همين روش ،يك تجربه ي محلي را
در نظر مي گيرند و تعميم مي دهند.
با اين همه گاهي اشتباهاتي از دولت سر مي زند ،لذا وقتي
شور و شوق تك تك مردم كاهش يابد در مجموع كل جامعه دچار
خمودگي مي گردد . امور فلج مي شوند ،چنان كه كار قابل
ملاحظه اي صورت نمي گيرد . آن گاه زمان تصحيح اشتباه فرا
مي رسد . اين همان چيزي است كه در مارس 1962 در نتيجه ي
سياست هاي فرقه گرايانه اي بوقوع پيوست ،كه "آنيبال
اسكالانته"بر حزب تحميل كرده بود
واضح است كه چنين مكانيسمي براي تضمين اقدامات معقول و
مستمر كافي نيست. مورد نياز،برقراري ارتباط ساختاري با
توده است ،و ما بايد طي سالهاي آينده آن را بهتر كنيم .
اما درباره ي اقدامات و ابتكار عمل مسئولين رده بالاي
حكومت مي توان گفت: اكنون از روشي تقريباً حسي و شهودي
براي درك واكنش هاي عمومي نسبت به مشكلات بزرگ جاري،
استفاده مي كنيم.
فيدل استاد اين كار است . بايد او را در عمل ديد تا پي برد
،چگونه با شيوه اي خاص ،خود را با مردم در مي آميزد . در
اجتماعات بزرگ توده اي، ارتعاشات دعوت فيدل از توده و پاسخ
آن ها مانند هم نوازي دو ساز، بر يكديگر اثر مي گذارند و
صوت جديدي به وجود مي آورند .فيدل و توده ها , درگير و دار
محاوره اي كه تدريجاً به شدت و حدّت آن افزوده مي شود
،ناگهان به نقطه ي اوجي مي رسند كه فريادهاي مبارزه و
پيروزي نمايان گر حد كمال آنست .
چيزي كه دركش براي آن كس كه به طور زنده تجربه ي انقلاب را
لمس نكرده باشد، مشكل است، همين وحدت فشرده ي ديالكتيكي
فرد و توده است كه موجب ارتباط متقابل آن دو مي شود و در
عين حال توده را، به عنوان انبوهي از افراد، از تاثير
پذيري برخوردار كرده است.
پديده اي از اين نوع را تحت نظام سرمايه داري هم مي توان
مشاهده نمود و آن هنگامي است كه سياستمداراني پيدا مي شوند
كه قادر به بسيج افكار عمومي هستند و ليكن اگر اين ها جنبش
هاي اصيل اجتماعي نباشند ـ اگر بودند زدن برچسب سرمايه
داري به آنها كاملاً صحيح نمي بود ـ فقط تا زماني مطرح
خواهند بود كه برانگيزاننده ي آن ها زنده باشد و يا هنوز
توهمات مردم به سبب خشونت جامعه ي سرمايه داري زدوده نشده
باشد.
در جامعه ي سرمايه داري ،قوانين مبتني بر بي رحمي بر انسان
حكمفرماست كه او معمولاً از درك آن عاجز است. اين انسان از
خود بيگانه شده با يك بند ناف نامرئي ،يعني قانون ارزش به
كل جامعه ي سرمايه داري وصل است. اين قانون بر همه ي جوانب
زندگي او اثر مي گذارد و مسير و سرنوشت او را تعيين مي
كند.
قوانين كور سرمايه داري كه به چشم مردم عادي نامرئي اند،
بي آنكه فرد بداند،در او اثر مي كنند. فرد فقط گستردگي يك
افق ظاهراً بي انتها را در برابر خود مي بيند و آن تصويري
است كه مبلغين نظام سرمايه داري به پرده مي كشند و مثلاً
زندگي راكفلر ها را ـ حال درست يا نادرست ـ به عنوان
سرمشقي براي كسب موفقيت مطرح مي كنند . در اين تصوير آنچه
ناپيداست مقدار فقر و مصيبت و محروميتي است كه بايد بر جمع
كثيري تحميل شود تا يك راكفلر با سرمايه ي كلان انباشته
شده اش ظاهر گردد و متاسفانه براي نيروهاي مردمي نيز امكان
روشن كردن اذهان هميشه وجود ندارد.
(بجاست اگر همچنين بحث شود؛چطور كارگران كشورهاي
امپرياليستي چون تا حدودي در استثمار كشورهاي وابسته شريك
جرم هستند،مرام انترناسيوناليسم طبقه ي كارگر را از دست مي
دهند و اين امر چگونه موجب سستي در رزمندگي توده هاي
كشورهاي امپرياليستي مي شود. امّاورود به آن مبحث،ما را از
هدف هاي اين يادداشت فراتر خواهد برد.)
به هر طريق،راه رسيدن به موفقيت ، راهي مملو از خطرات در
كمين نشسته تصوير مي شود ـ خطراتي كه فرد با شايستگي هاي
لازم مي تواند بر آن ها فايق آيد و به هدف دست يابد.
بعلاوه ،اين مسابقه همانند رقابت گرگ هاست : موفقيت يك نفر
به قيمت شكست ديگران حاصل مي شود.
حال من مي خواهم فرد ،اين بازيگر درام شگفت و گيراي ساختن
سوسياليسم را در قالب هستي دو گانه اش ،يعني هم به عنوان
ذات منحصر به فرد و هم به عنوان عضوي از جامعه وصف كنم.
فكر مي كنم در آغاز بايد نقص وي برملا گردد ، اين كه او
ساخته اي است ناتمام . در ضمير آگاه فرد ،آثار و بقاياي
گذشته به حال راه مي يابند و زدودن آن ها مستلزم تلاش
دائمي است. اين جريان داراي دو جنبه است :از يك سو جامعه
از طريق آموزش هاي مستقيم و غير مستقيم وارد عمل مي شود و
از سوي ديگر فرد خود را به يك جريان آگاهانه ي خود آموزي
مي سپارد .
جامعه ي جديدي كه در حال شكل گيري است ،دائماً بايد به
رقابتي سخت با گذشته برخيزد. گذشته نه تنها آگاهي فرد را
تحت تاثير قرار ميدهد ـ و اين ناشي از فشار سنگين بقاياي
آموزشي است كه بطور سيستماتيك فرد را در انزوا قرار مي
داده ـ بلكه به لحاظ ماهيت اين دوره ي انتقالي و زير سلطه
ي روابط كالائي ، راهي براي اثرگذاري فراهم مي كند. كالا
سلول اقتصادي جامعه ي سرمايه داري است . تا زماني كه كالا
وجود داشته باشد، آثار آن در سازمان توليد و نتيجتاً در
آگاهي انسان منعكس خواهد شد.
ماركس دوره ي انتقالي را ناشي از بروز يك تغيير و تحول
انفجار آميز در بطن نظام سرمايه داري توصيف نمود كه نظام
به لحاظ تضادهاي دروني خود سرانجام نابود مي شود. ليكن ما
در عرصه ي واقعيت تاريخ ، كشورهايي را ديده ايم كه همچون
شاخه هاي سست و ضعيف درخت امپرياليسم ،زودتر از همه قطع
شده اند ـ پديده اي كه لنين پيش بيني كرده بود .
در اين كشورها سرمايه داري آنقدر رشد كرده بود كه آثار آن
را مردم به طرق گوناگون حس كنند. اما علت وقوع انفجار اين
نظام ها اين نبود كه تضادهاي دروني سرمايه داري ديگر
كاملاً چاره ناپذير شده بودند . معمولاً عوامل شروع
اينگونه انفجارها از اين قبيل اند : مبارزه براي آزادي از
يوغ يك قدرت استعمارگر خارجي ، تنگدستي و نكبت ناشي از
وقايع خارجي مانند جنگ كه طبقات ممتاز همواره بار گران
عواقب آن را بر گرده ي محرومان مي اندازند و يا جنبش هاي
آزاديبخشي كه در پي سرنگون ساختن رژيم هاي نو ـ استعماري
هستند . مابقي كار را عمل آگاهانه به انجام مي رساند .
در اين كشورها هنوز يك آموزش كامل در ارتباط با كار
اجتماعي صورت نگرفته است و راه درازي در پيش است تا جريان
ساده ي تملك منجر به غناي توده ها شود. عقب ماندگي اقتصادي
از يك سو و فرار معمول سرمايه از سوي ديگر يك دوره ي
انتقالي سريع را كه عاري از تحمل سختي ها باشد غيرممكن مي
سازد. براي ساختن زير بناي اقتصادي راهي طولاني بايد
پيموده شود و وسوسه هاي زيادي براي توسل به روش فرسوده ي
اتكا بر منافع مادي به عنوان اهرمي براي توسعه ي اقتصادي
وجود دارد.
اين خطر هست كه به قول معروف درخت ها مانعي شوند تا انسان
نتواند خود جنگل را ببيند . غرق شدن در اين خواب و خيال كه
مي توان به كمك ابزار كند و فرسوده ي باقيمانده از سرمايه
داري (مثلاً كالا به عنوان سلول اقتصادي ، سود آوري يا
منافع مادي و امثال هم ) به سوسياليسم دست يافت ،راه به
جايي جز بن بست نخواهد برد . شما مسافت درازي را با دو
راهي هاي متعدد طي مي كنيد و تازه به چنين بن بستي مي رسيد
و مشكل خواهيد فهميد كه دقيقاً كجا به بيراهه افتاده ايد .
در اين منوال پايه هاي اقتصادي ريخته شده ، كار خود را
كرده و رشد آگاهي را تضعيف و كند نموده است . براي ساختن
كمونيسم لازم است هم زمان با ساختن زيربناهاي مادي نوين
،انسان نوين نيز ساخته شود.
از اين رو انتخاب ابزار صحيح براي بسيج توده ها بسيار مهم
است. اساساً اين ابزار بايد ماهيتي اخلاقي داشته باشند ،در
ضمن نبايد استفاده ي صحيح از انگيزه هاي مادي به ويژه
انگيزه هاي داراي خصلت اجتماعي را فراموش كرد.
همان طور كه قبلاً گفتيم :در لحظات مخاطره آميز يافتن
واكنشي قوي با انگيزه هاي اخلاقي ،مشكل نيست . ليكن زنده
نگهداشتن اثرات اين واكنش مستلزم ايجاد نوعي آگاهي است كه
مبتني بر يك سلسله ارزشهاي جديد باشد . لذا كل جامعه بايد
به يك مدرسه ي عظيم تبديل شود.
خطوط كلي اين پديده چيزي شبيه شكل گيري آگاهي در بدو ظهور
سرمايه داري است. سرمايه داري ضمن توسل به زور مردم را در
مكتب خود نيز آموزش مي دهد . تبليغات مستقيم را كساني مي
كنند كه وظيفه ي تشريح گريز ناپذيري جامعه ي طبقاتي را به
عهده دارند ؛ و اين كار را يا با ارائه ي نظريه هاي الهي
يا نظريه هاي مكانيكي قوانين طبيعت انجام مي دهند . اين
شيوه موجب خمودگي توده ها مي شود چرا كه آن ها عامل ستم
كشي خويش را در وجود نيروي منحوسي مي بينند كه مبارزه با
آن بي فايده است .
پس آنچه مي ماند اميدواري به بهبود اوضاع است و در اين
باره سرمايه داري با نظام هاي كاستي پيش از آن تفاوت داشت
كه هيچ روزنه ي اميدي ارائه نمي دادند . در اينجا نيز اصل
نظام كاست براي بعضي ها كماكان پابرجا خواهد ماند ،بدين
معنا كه فرد مطيع ، طبق اعتقادات كهن ،مثل همه ي خوبان
پاداش خويش را پس از مرگ در دنياي شگفت انگيز ديگري خواهد
گرفت. سرمايه داري اين عقيده را به ارمغان آورده است :
اختلافات طبقاتي كار تقدير است ،ولي فرد مي تواند با تلاش
و ابتكار و چيزهايي از اين قبيل از طبقه ي خود به طبقه ي
بالاتري ارتقا يابد . كل اين جريان و افسانه ي مرد خود
ساخته، تزوير و رياست نمايشي است ساختگي براي جازدن دروغ
به عنوان حقيقت .
در مورد ما مسئله ي آموزش مستقيم از اهميت به مراتب بيشتري
برخوردار است . توضيحاتي كه به مردم داده مي شود قانع
كننده اند زيرا حقيقت دارند و هيچ نيازي به فريب كاري نيست
. اين امر را دستگاه هاي آموزشي دولت مانند آموزش و پرورش
و تشكيلات آگاهي بخش حزبي به عنوان وظيفه اي در زمينه ي
آموزشهاي عمومي ،فني و ايدئولوژيكي اجرا مي كنند . آموزش
در ميان توده ها جا مي افتد و رفتار جديد پيش بيني شده به
شكل عادت در مي آيد . توده ها به جذب آموزش ادامه مي دهند
و روي كساني كه هنوز خود را آموزش نداده اند تاثير مي
گذارند و اين هم شكل غير مستقيم آموزش توده هاست كه از
لحاظ قدرت كاربردي دست كمي از آموزش مستقيم ندارد.
اما اين ،روندي آگاهانه است . فرد پيوسته آثار نيروي
اجتماعي جديد را حس مي كند و در مي يابد كه هنوز نمي تواند
خود را با معيارهاي آن ميزان كند. لذا زير فشار آموزش غير
مستقيم و با انگيزه ي محو عقب ماندگي شخص به عنوان مانع
دست يازي هر چه زودتر به وضع دلخواه سعي مي كند خود را با
وضعي وفق دهد كه به نظرش درست مي رسد. در اين دوره از
ساختن سوسياليسم مي توان شاهد تولد انسان نوين بود. شخصيت
اين انسان هنوز كامل نشده و هرگز نمي تواند كامل باشد چرا
كه روند تكامل شخصيت او پا به پاي توسعه ي اشكال اقتصادي
جديد پيش خواهد رفت.
در اين احوال ،علا وه بر آنان كه به خاطر نداشتن آموزش يكه
و تنها در كوره راه ارضاي جاه طلبي هاي شخصي مي افتند ،
كساني هم هستند كه با وجود تعلق به اين طيف پيشرونده ي
متحد ،مايلند جدا از توده هاي همراهشان گام بردارند. اما
مهم اينست كه انسان ها هر روز آگاهي بيشتري مي يابند كه
بايد در جامعه ادغام شوند و نيز به اهميت خويش به منزله ي
نيروي محركه ي جامعه بيشتر پي مي برند.
آن ها ديگر در انزواي كامل و در كوره راههاي پرت به سوي
آمال و آرزوهاي دور و دراز سفر نمي كنند . بلكه پا در جاي
پاي پيشتازان خود ،متشكل از حزب و كارگران پيشرو مي گذارند
ـ انسان هاي پيشروي كه در اتحاد با توده ها و همدل و همراز
آن ها به جلو گام برمي دارند . چشم هاي پيش تازان به آينده
و به پاداشي دوخته شده كه در پيش است ،اما نه پاداشي فردي
. حاصل تلاش :جامعه ي نويني خواهد بود كه انسان ها در آن
از خصوصيات متفاوتي برخوردار باشند ؛ يعني جامعه ي انسان
كمونيست.
راهي را كه بايد پيمود طولاني و آكنده از دشواري ها ست .
گاهي در اين راه سر در گم مي شويم و بايد به عقب برگرديم
؛گاهي نيز آن چنان آهسته كه گرماي نفس عقبي ها را پشت
گردنمان احساس مي كنيم . ما به لحاظ ذوق و شوق انقلابي مان
همواره سعي مي كنيم حتي الامكان سريع تر پيش رويم و راه ره
براي ديگران باز كنيم لكن به اين حقيقت واقفيم كه در طول
مسير بايد توشه و توان خود را از توده تامين نماييم و توده
نيز فقط با روحيه گرفتن از سرمشقي كه ما ارئه مي دهيم
خواهند توانست سرعت بيشتري به پيشروي خود ببخشد.
علي رغم تاكيدي كه برانگيزه هاي اخلاقي مي شود ، اين حقيقت
كه هنوز جامعه به دو گروه اصلي تقسيم شده (باستثناي اقليتي
كه به دلايل مختلف سهمي در ساختن سوسياليسم متقبل نمي شود
) نمودار عقب ماندگي نسبي در كسب آگاهي اجتماعي است . گروه
پيشرو از لحاظ ايدئولوژيكي جلوتر از توده است . توده
ارزشهاي نوين را درك مي كند اما نه بطور كافي ؛در نتيجه
ظرفيت از خود گذشتگي را به عنوان نيروي پيش قراول دارا مي
باشد ،توده هنوز به آگاهي كافي دست نيافته است ،بنابراين
بايد انگيزه هاي لازم برايش مهيا شود و تا حد معيني تحت
فشار قرار گيرد . اينجاست كه ديكتاتوري پرولتاريا نه تنها
بر طبقه ي مغلوب بلكه بر افرادي از طبقه فاتح نيز اعمال مي
شود.
خلاصه اينكه لازمه ي كسب موفقيت كامل ، يك رشته مكانيسم و
نهاد هاي انقلابي است . در كنار منظره ي صفوف فشرده ي
آينده سازان ،اين مفهوم نيز بايد جا بيفتد كه ساختن جامعه
ي نوين مستلزم تثبيت يك سلسله مجراها ، اقدام ها ،محدوديت
ها و مكانيسم هاي منسجم و هماهنگ است… اين ها باعث تسهيل
پيشروي و انتخاب طبيعي افرادي مي شوند كه بايد در صف
پيشتازان حركت كنند و خادمان و خائنان جامعه ي در شرف
تكوين را به سزاي مناسب آنان برسانند.
بدينگونه نهادسازي انقلاب هنوز عملي نشده است . ما به
دنبال چيز جديدي هستيم كه بين حكومت و كل جامعه نوعي هم
ساني كامل ايجاد كند، چيزي كه با شرايط ويژه ي ساختن
سوسياليسم متناسب باشد و در عين حال نهايت كوشش خود را مي
كنيم تا از عاريه گرفتن خزعبلات دموكراسي بورژوايي ـ مانند
مجامع قانون گذاري و غيره ـ در جامعه ي در حال تكامل پرهيز
نماييم.
تجربه هايي با هدف نهاد سازي تدريجي انقلاب اما با شتابي
در خور ، به دست آمده است .بزرگترين عامل چنين رعايتي ،هم
ترس از پيدايش هر نوع رسميت و تشريفات گرايي بوده است كه
ما را از توده ها و خود جدا كند ؛هم ترس از بسته شدن چشمان
ما به روي والاترين و مهمترين انگيزه ي انقلابي مان ، يعني
ديدن انسان از خود بيگانگي رها شده.
علي رغم نبود نهادها ،كه بايد به تدريج بر آنان فايق آمد ،
توده ها هم اكنون به صورت مجموعه اي آگاه و با مبارزه براي
هدفي واحد ،تاريخ را به دست خويش مي سازند . در نظام
سوسياليسم ،انسان با وجود اينكه استاندارد شده به نظر مي
رسد ،موجود كاملتري است ؛زيرا حتي در غياب يك مكانيسم تمام
عيار و بي عيب و نقص ،امكاناتي كه براي ابراز وجود و
تاثيرگذاري او در ساختار اجتماعي فراهم مي آيد ،به مراتب
از نظام هاي ديگر بيشتر است.
در چنين شرايطي كماكان لازم است كه شركت آگاهانه ي انسان
را در تمام مكانيسم هاي مديريت و توليد ،هم به صورت فردي و
هم جمعي ،تعميق بخشيد و در عين حال ارتباطي بين اين امر و
لزوم آموزش هاي فني و ايدئولوژيكي برقرار نمود تا بدين
ترتيب براي او روشن شود كه اين دو جريان تا چه اندازه متكي
به يكديگرند و پيشروي آن ها تا چه حد به موازات هم صورت مي
گيرد . از اين طريق است كه او به وجود اجتماعي خويش آگاهي
كامل مي يابد . به عبارت ديگر ،زماني كه زنجيرهاي از خود
بيگانگي فرد از هم بگسلد ،مي تواند انسانيت خود را به طور
كامل تحقق بخشد.
نتيجه ي مشخص حاصله اين كه فرد خواهد توانست ذات حقيقي
خويش را از طريق كار آزاد شده باز يابد و همچنين وضع و حال
انساني خويش را با زبان فرهنگ و هنر بيان نمايد .
براي تحقق مورد اول ،كار بايد معنا و مفهوم جديدي پيدا كند
. انسان به عنوان كالا ديگر وجود نخواهد داشت و در عوض
نظام جديدي برپا خواهد شد كه در آن سهميه اي براي اداي
وظيفه ي اجتماعي فرد معين خواهد گشت . ابزار توليد متعلق
به جامعه خواهد بود و ماشين آلات صرفاً حالت سنگري را
خواهد يافت كه وظيفه ي فرد در آن ادا مي شود .
فكر انسان به تدريج از قيد و بند اين واقعيت تلخ رها مي
شود كه او مجبور است براي ارضاي نيازهاي حيواني خود كار
كند . فرد كم كم در كاري كه انجام مي دهد انعكاسي از
خويشتن را مي بيند و از طريق آنچه كه حاصل كار اوست به
توان و ظرفيت كامل خود به عنوان يك انسان پي مي برد .