کردی|ترکی|عربی|انگلیسی|آلمانی |فارسی

          HPG  ضامن تحقق آزادی و کنفدرالیسم دمکراتیک می‌باشد                 

 

 

 

 

نوشته های گریلا

 

"چاوه‌ری " گريلايي در پي حقيقت!


"چاوه‌ری " گريلايي در پي حقيقت
زندگی کردن در کوههای آزاد کردستان همراه با گريلاهايی که هرکدام از از بخشی از کردستان آمده اند و همه با نام  حرکت آزادی بخش کردسان مشغول به مبارزه هستند بسار لذت بخش و با معنی است. جوانانی که با قبول نکردن فشارهای سيستم حاکم بر روی کردستان را قبول نکرده و چنان که آزادی و برابری ِيکی از بارزتريت خصوصيات جوانانی آنان است رو به کوههای آزاد و زيبای کردستان نهاده اند.
در ميان آنها از هر بخش از کردستان و حتی رفقايی را که ديگر کشورهای جهان آمده اند و مانند مبارزانی "اينتر ناسيوناليست“ در ميان گريلاها ديده می شوند. جالبترين و بارزترين نقطه ای که نظر هر کس را بسوی خود جلب می کند اسم آنها است. بله اسم آنها. شايد بپرسيد چرا؟ چون دولتهای حاکم بر کردستان آنقدر ظالم و دور از کوچکترين خصوصيات انسانيت هستند که حتی اجازه نمی دهند مادر به دلخواه خود اسمی را که ميراث نياکان و گذشتگان اوست و سالهاست که در ميان کردها رسم است که کودکان خود را با اسم رايج در ميان کردها  صدا کنند را قبول کنند.
کوههای کردستان به محلی تبديل شده که به دور از هر قيد و بندی, گريلاها خود را با اسمهايی که خود می خواهند و دوست دارند بر روی خود می گذارند. و البته که زيباترين اسمها در ميان گريلاها اسمهايی است که قهرمانان مبارز که با جسارت و دلاوری خود به مقام شهادت نايل شده اند می باشد.
چه اسمهای زيبايی: " بريتان" " زيلان"" سما"" بريوان" روناهی" "ژيندا"" نو گيان"" سوژين"" عگيد" " رووبار"" خه‌بات " " ريزان" " علی چيچک"" مضلوم"و ... که هر يک از آنها بيانگر دلاوريهايی است در مبارزه ی آزادی خواه خلق کرد.
 چنان که به گشت خود در ميان منطقه ی " زاپ" ادامه می دادم. چشمم به رفيقی افتاد که ديگر رفقا او را به اسم " چاوه‌ری" صدا می کردند.
نزديک او شدم خواستم که با او سر صحبت را باز کنم. در واقع نمی خواستم با پرسشهايم او را از خود فراری دهم, به همين علت بسيار با دقت عمل می کردم. از او پرسيدم: چرا "چاوه‌ری" ؟  با نگاه معصومانه‌ی خود به من ,  به سکوتی عميق فرو می رود, منتظر پاسخ او هستم. پس از مدتها فرصت گفتگو با او را پيدا کردم او در سکوتی عميق فرو می رود پس از چند لحظه با صدايی ملايم و متواضعانه می گويد"چاوه‌ری" در لهجه ی سورانی به معنای " چشم براه" می باشد.
 اسم واقعی من "سوام" می باشد اين اسم را مادر بزرگم بر روی من نهاده است. اما هميشه دوست داشتم من را به اسم "چاوه‌ری" صدا کنند. به همين خاطر من اسم "چاوه‌ری" را بر روی خود نهادم. اولين بار نيز در صفوف گريلا بود که با اسم "چاوه‌ری" من را صدا کردند. در هنگام ملحق شدنم به حزب يعنی پنج  سال قبل, هنگامی که رفقا اسم من را جويا شدند بدون مکس به آنها جواب دادم " چاوه‌ری " يعنی چشم براه!
 وقتی که از او پرسيدم چه وقت گريلا را شناختی ؟ با تبسمی جواب داد: آخرين روزهای پاييز بود. باد سردی که خبر از زمستانی دشوار می داد شروع به وزيدن گرفته بود. دقيقا ساعت 12 شب بود سکوت همه جا را فرا گرفته بود. يک گروه از رفقا که خستگی بر روی چهره های آنها نشان می داد که از راه دور آمده اند از نزديک خانه‌ی ما رد مي‌شدند. در ميان آنها رفيق زنی بود که به محض ديدن من از گروه جدا شد و به سوی من آمد آن زمان 12 دسال سن داشتم. او همينکه به من رسيد دستانش را بر روی سرم کشيد و با محبتی که از چشمهای او براحتی ديده ميشد . دقايقی به من خيره شد. سپس سرش را نزديک گوشهای من کرد و با صدايی آهسته که انگار نمی خواست هيچ کس غير از من صدای او را بشنود گفت: "در آينده ای نزديک"کانی جنگ"(اسم روستايی در جنوب کردستان که جزو منطقه آزاد ميديا شناخته می شود) به ميدان جنگی سخت تبديل خواهد شد. مواظب خودت باش. سپس با بوسيدن صورتم و با تکان دادن دستانش از من دور و با عجله به سوی گروه که کم کم داشتند از روستا دور می شدند شتافت.
گردانهای گريلا نيمه های شب برای اينکه هيچ کس آنها را نبينند بدون صدا و با نظم خاصی به سوی بلنديهای کوه حرکت می کردند. ديگر می دانستم در آينده ای نزديک جنگی در خواهد گرفت. پيشمرگه هايی که در آن زمان به خانه‌ی ما مي آمدند برای ترساندن بچه های کم سن و سال می گفتند که : ما به شکار آدمهای کوهی آمده ايم. آنها انسانها را می خورند و دارای شاخهايي تيزی هستند.
ااما من می دانستم که اين گفته ها دروغی بيش نيستند.  چون من آنها را ديده بودم و می شناختم. آنها همان آدمهای خيالی من بودند که هر شب مهمان خوابهای من ميشدند. آنها هر شب بدون سروصدا از کنار خانه ی ما عبور می کردند و هنگام ديدن من دستهايشان را برايم تکان می دادند.
شبهايی که پدر و مادرم به من اجازه نمی دادند تا از پنجره ی کوچک خانه مان به آنها نگاه کنم ساعتها مينشستم و می گريستم. مادر بزرگم برای ترساندن من می گفت: اگر شما به آنها نگاه کنيد و آنها شما را ببينند شما را خواهند دزديد".پس نبايد آنها شما را ببينند.
در شبهای سرد و دراز پاييز گريلاها برای عبور از کمينهايی که پيشمرگه‌ها برای آنها گذاشته بودند از ميان باغچه ها و درختان ميوه‌ی روستايان که شايد ماه هاست از آن ميوه ها نخورده اند د وبا اطمينان کامل بدون اينکه به آنها دست بزنند تا مبادا از خود رد پايی بگزارند عبور می کردند و خود را به چشمه ای که در آنسوی روستا قرار داشت می رساندند.
چيزی که از آن می ترسيديم روی داد. نيمه های شب بود که با صدای رگبار گلوله ها از خواب بيدار شدم صدا هر دقيقه بيشتر و بيشتر می شد و ما نيز همراه با صدای گلوله ها گريه می کرديم. در هر جای روستا صدای گلوله به گوش می رسيد. همراه آن نيز صدای ناله و فرياد پيشمرگه هايی که از ميدان جنگ فرار می کردند به گوش می رسيد. اما هيچ صدا و تصويری از اين موجودات کوهی نبود. فردای آن روز ما نيز همراه پيشمرگه هايی که می خواستند از ميدان جنگ دور شوند به "رانيه"رفتيم.
بعد از روزها از زبان يکی از روستائيان شنيدم که بعد از سقوط "کانی جنگ" گروهی از گريلاها به روستا رفته و با جمع کردن اهالی روستا در ميدان روستا برای آنها مبنی بر اينکه مردم روستا در امان هستند و و هيچ کاری با آنها نخواهند داشت و می توانند به راحتی به کار و زندگي خود ادامه دهند و همچنين گفته بودن که پيشمرگه هايی هم که سلاحهايشان را تسليم کنند با آنها هيچ کاری نخواهند داشت و می توانند به راحتی به زندگيشان در روستا ادامه دهند. روستائيان از اين گفته ی گريلاها بسيار خوشحال شده بودند.
بعد از شنيدن اوضاع روستا پدرم تصميم گرفت که به روستا باز گردد. در راه تنها چيزی که فکر من را به خود مشغول کرده بود " فرزندان کوه " بودند يعنی گريلا ها. ديگر می دانستم که آنها انسانها را نمی خورند و يا دارای شاخ نيستند. هنگام رسيدن به خانه پدرم, در همان ابتدا در مورد اينکه حق بيرون رفتن از روستا را نداريم به من و ديگر خواهرانم هشدار داد.
کارهای مزرعه را به برادرانم و کارهای خانه را نيز به من سپردند.
"چاوه‌ری"ی کوچک با هيجان کودکانه اش دنبال فرزندان کوه می گشت آنهايی که هر شب مهمان خيالهای لطيف و کودکانه اش می شدند. او در پاسخ مبنی بر اينکه چگونه بود که به صفوف گريلا ملحق شدی؟ پاسخ داد: هميشه از پنجره‌ی خانه مان به کوهی که روبروی روستايمان قرار داشت می نگريستم. هميشه حس می کردم که در ميان انبوه درختانی که در آنجا قرار دارد مردان و زنان کوهی يعنی گريلاها زندگی می کنند. و همين خيالها بود که من را به آنجا می کشاند. با اينکه در خانه حبس بودم اما منتظر روزی بودم که يک بار ديگر گريلاها از جلوی خانه‌ی گلی ما عبور کنند و اين بار من دستانم را به نشان دوست داشتن آنها برايشان تکان دهم.  
ديگر تصميمم ر ا مبنی بر اينکه به دنبال آنها بروم و آنها را پيدا کنم را گرفته بودم.  يک روز صبح زود دور از چشم همه به طرف آن کوههای بلند و جنگلهای دور دست با هيجان و شعفی خاص به راه افتادم. تنها ترس من اين بود که آنها را پيدا نکنم و جستجويم بی نتيجه بماند. در طول راه تمام خيالم رسيدن به آنها بود و می دانستم که در گوشه‌ای در ميان آن درختان آنها را پيدا خواهم کرد. بعد از راهپيمايی سه ساعته خود را در ميان کامپ گريلا ديدم. تا آن هنگام نه می دانستم که پ.ک.ک به چه معناست و نه "آپو" اين نام انسان زيبا صفت کيست.
در همان هنگام ورود به کامپ زن گريلايی پيش روی من ظاهر شد!
سلام دختر کوچولو!
می خوای کجا بری؟
اسمت چِيه؟
بدون هيچ مکث و ترديدی به او پاسخ دادم "چاوه‌ری" به او گفتم که آمده ام تا به شما ملحق شوم. او با شنيدن گفته هايم تبسمی کرد و گفت: تو هنوز کم سن و سالی به خانه‌ات برگرد و هنگامی که بزرگ شدی به ما ملحق شو. او از جيبانش  يک عدد شکلات در آورد و به سوی من دراز کرد. اما من با رد کردن آن جواب دادم که اگر به خانه بازگردم خانواده ام  به علت اينکه من پيش شما آمده‌ام من ر اخواهند کشت. رفقا ديگر نمی دانستند چکار کنند ديگر راهی بجز قبول کردن من برايشان باقی نمانده بود. آن گريلای زن جوان با کشيدن دستانش بر روی سرم گفت: چرا آمده‌ای مگر با اين سن کمت در مورد ما چه می دانی؟ تا آن روز من نمی دانستم که چرا می خواستم به آنها ملحق شوم. اما تنها چيزی که می دانستم و در مورد آنها حس کرده بودم اين بود که چشم براه آنهايم!
"چاوه‌ری" هماکنون 17 سال سن دارد و در کنار من نشسته است . هنگامی که به چشمهای سياه و مرواريد گونه‌اش می نگرم به تمامی دختری کرد با اصالت را ميتوان ديد. ديگر او جسورانه به سوالهايم پاسخ می داد. او از من پرسيد:
به من بگو! اين حسی که در من وجود داشت چه بود؟
چه کسی می تواند علت رفتن دختری به کوهها را بر روی کاغذ بياورد؟
چه کسی می تواند بگويد که اين "چشم براهی" برای چيست؟
 

 

 

 

 

صفحه اصلی

صفحه‌ اصلی

خبر

تحیلات رهبری

گالری رهبر آپو

رهبر آپو

 

 

گالری رهبر

 آپو

 

 

 

 
   
 
 

سايت رسمی HPG ( نيرو‌های مدافع خلق) .
اين سايت توسط مرکز ارتباطات HPG حاظر شده است.

تمام حقوق  اين سايت محفوظ می‌باشد.