|
با پرواز هر
پرنده به آزادی آن اند يشيدی
و پرواز را به خاطر سپردی...
با گذاشتن هر قدم روی سينه زمين در ميان اين کوهها
به استقامت پی بردی
با تکيه بر هر درخت رد به جا مانده ی تکيه ها را
حس نمودی
با وزش هر نسيم از عطر خون شهيدانمان از خود بی
خود شدی
با بارش هر باران اشک سرد مادران رنج کشيده را به
خاطر آوردی
با ديدن هر گل به سرزنش دستی که غنچه ها را ميچيند
پرداختی
در دامن پاييز به تبسم افسرده ی ملتمان اند يشيدی
تو خود را انتظاری در چشمان حسرت زدهی کودکانمان
ديدی
چشمان تو با فرياد خاموشش ، را از نگاهت می خواندم
باروت هر فشنگت را از نفرت و کينه به دشمنت پر کردی
و با تمام وجود به سينه ی دشمن زدی
و هر زمان شعار ت اين بود که:
اين مهم نيست كه مرگ من دنيا را تكان بدهد
بلكه مهم اين است كه با مرگ من،
كسي صداي تفنگم را بشنود
و
اسلحهاش را بلند كند
تو به پرواز در آمدی...
به ساحل خورشيد رسيدی
و
اکنون تو آزادی
پرنده مردنی نيست...
حال با اين همه بزرگی،
با کدامين نام تو را بخوانم؟...
آرمانج قهرمانم
|